جلیل دوستخواه
اندر حکایتِ حالِ آن خواجه
خواجه ای از زُمرهی ایرانیان
بسته در کار ِادب عُمری میان
ازهمه چيزجهان رُخ تافته
رامِش ِ جان در پژوهش یافته
مهرایران در دلش جوشان بُدی
در وفایِ عهدِ خود کوشان بُدی
هر زمان گفتی که : ( ای ایران ِ من!
طبع ِمن، تاریخ ِ من، ایمان ِ من! ) 1
مادر و پروردگار ِپیرِ من!
ای تو امّیدِ من و تدبیر ِمن!
درپذیراین خدمتِ فرزند را
واگُشای از پای ِاو هر بند را."
* * *
خواجه روزی دفتری "ایران شناخت"
یافت، وان را با دل و با جان شناخت 2
(دفتری دانش چو گنج ِ شایگان
کِش هر آن کس خواست، یابَد رایگان
بود درآن کاوِش ِ دانشوران
ازهمه سوی ِ جهان ِ بی کران)
پس در آن وَرزید نقش تَرجُمان
کرد اندر پارسی رازَش عیان
بست همّت زان سپس بر نشر آن
تا سپارَد گنج را با مردمان
جُست ازهرکس نشان ِ ناشری
همدلی، پیمان شناسی، قادری
سر به هر در زد به سودای ِ طلب
هیچ در بر وی نشد باز- ای عجب! –
برنیامد یک سر از یک روزنه
ماند خواجه پشتِ هر در یک تنه
دفتردانش به دستش بازماند
اشک حسرت از دو دیده برفشاند!
* * *
روزی ازسویی برآمد بانگَکی
کاست از اندوه ِ خواجه دانگَکی
مُدّعی گفتش: " بیاوردفترت
تا شوم در کار نشرش یاوَرَت
عزم کردم جَزم تا نشرش دهم
عرضه برایران پژوهانش کُنَم
(این منم طاووس ِعِلّیین شده) 3
بهراین امر مُهم تعیین شده!
* * *
خواجه- ناباور- کمی دل شاد شد
بُرد این ظَنّ کزغمان آزاد شد
مُدّعی را گفت: بس خوب آمدی!
وَه چه خوش هنگام و مطلوب آمدی!
چشم بر راهِ تو بودم مدّتی
تو فَرَج اندر قَفای ِ شدّتی!
* * *
گفت وگویی کرد و پیمانی ببست
دفتر،او را داد و خود یک سو نشست
با امیدِ وعده و قول و قرار
ماند کار ِ نشر را در انتظار
انتظارش لیک خود بیهوده بود
(از قضا سِرکَنگُبین صَفرا فَزود!) 3
آنچه گفت آن مُدّعی روز ِنُخُست /
که : به سوی نشر خواهم راه جُست،
بود لافی از پی ِ بازارخویش
بُرد دفتر را به حبسانبار ِ خویش!
دفتر دانش به مَحبَس خاک خورد
خواجه را خون در رگ ِهمّت فَسُرد!
رفت ده سالی بدین بیهودگی
- ای شگفت ازاین به مَحبَس بودگی! –
ناشرِ بی " نشر" هرگز کس ندید
(این چُنین <ناشر> خدا هم نافَرید!) 3
هرچه خواجه برکشید آه و فَغان
"مُدّعی" نشنُفت بانگِ "اَلاَمان" !
خواجه برآن شد که رفتاری کند
چارهای اندیشد و کاری کند
رفت نزدِ داوری فریاد کرد
تا که دفتر را ز "حبس" آزاد کرد
برگرفت آن را به خلوت درنشست
زان تلاش ِ بی ثمر طَرفی نَبَست!
چون از آن صبر ِگَران خیری ندید /
رشته ی ِ امّید از نشرش بُرید!
* * *
بار دیگر بانگی آمد خواجه را
که : "بیاور دفتر، از خلوت درآ" !
گفت آن نوآمده زان سوی ِ شهر
خواجه را: " از کار کردی از چه قهر؟
دفترت را من کنم نشری گُزین
درخور ایران - که بادَش آفرین! –"
وعده دادش با زبانی چرب و نرم
شد پذیرا دفترش را گرم ِ گرم!
خواجه یک بار دگر هم خام شد
خود به پای ِ خویشتن در دام شد!
بست پیمان و به امّیدَش نشست
لیک نامَد هیچ جُز بادَش به دست!
این یکی هم باز درسودای ِ خویش
نشر را ننهاد گامی نیز پیش!
عاقبت از یاد بُرد آن وعده ها
آن سخن گفتن به گرمی ز ابتدا!
آتش ِروز نُخُستش درفَسُرد
ماند خاکستر به جا، آتش بمُرد!
چون دو سال از بستن ِ پیمان گذشت
گِردِ کار ِ نشر ِ دفتر می نگشت!
حُرمَتِ پیمان به زیر پا نهاد!
بار را در نیمه ره برجا نهاد!
گشت خواجه زین فَضیحَت غم زده
چون مصیبت دیدگان ماتم زده!
بار دیگر ماند او دفتر به دست
در حصار تنگِ تنهایی نشست!
دیگرش سودای ِ کار از دست رفت
از دلش شورهر آنچه هست، رفت!
* * *
روزی آمد بازَش آوایی دگر
کِش برانگیزد به سودایی دگر
"ناشری دیگر" ندایی تازه داد
مُژدهها از سعی ِ بی اندازه داد
وعده با قیدِ زمان همراه کرد
خواجه را از سیر ِ کار آگاه کرد
داشت با وی مدّتی گفت و شنود
پیچ و تابِ راه را تبیین نمود
گفت از رنج و زیان در کار ِ نشر
هر زمان باری گران سربار ِ نشر
لیک بر پیمان ِ خود تأکید کرد /
قول را پیشینه اش تأیید کرد
خواجه همدل شد بدو، امیدوار
که برآید خود از این پوینده کار
شادمان شد ازنویدِ وصل یار
بو که این بارَش نشیند گُل به بار
بُرد از یاد آن سرابِ سال ها
رفته در مُرداب، آبِ سال ها
درجَبین ِ کشتی ی ِ پیچانی ز موج
دید نور رستگاری تا به اوج
بُرد دَم در سینه، دیگر دَم نزد
صبر پیشه کرد و دَم ازغم نزد
بست پیمانی ز نو از بهر ِ نشر
تا که گردد شهروندِ شهر ِ نشر
روز و شب را لحظه لحظه برشمرد
تا که سالی را بدین سان درسپرد
طی شد آن مُهلت که ناشر داده بود
اندرآن پیمان و آن گفت و شنود
لیک پیغامی نیامد دل گُشا
که : " بیا ای خواجه شادان سوی ما" !
دفترت آوازه در ایران گرفت
رنج طی شد، کار ِ تو سامان گرفت!"
* * *
خواجه گیج و مَنگ و حیران مانده بود
ازکتاب و نشر و از گفت و شنود!
گفت روزی ناشرش چون همدلان
- او که بود از زُمرهی کارآگهان -:
"خواجه جان! بیهوده درحیرت مَمان!
کار را آن گونه هم آسان مدان!
نیستم من درپی کارخلاف
بسته پیمان با تو بی لاف وگزاف
لیک در انبار ِمن کاغذ نماند
کس کتابِ تازه ای از من نخواند!
بود پیش از آن دگرسان کار من
کاغذِ آماده درانبار من
هرکتابی کِش زمان ِ نشر بود
همچو خورشید از افق رُخ می نمود
لیک اکنون روزگار مِحنَت است
سودجویان را به ما صد منت است!
هست کاغذ، لیک بازارش سیاه!
- کس به گردن می نگیرد این گناه! –
دست یابیدن به کاغذ در وطن
(گاو ِ نر می خواهد و مردِ کهن!) 4
هست کاغذ در کفِ جمعی بخیل
(دستِ ما کوتاه و خرما بر نخیل!) 4
راه ما باریک و تاریک است و تنگ!
(تا به حَشر این قافله لنگ است، لنگ!) 4
* * *
خواجه بشنید این حکایت خیره ماند
سینهاش پُر آه و چشمش تیره ماند!
سخت غمگین رو به یاری کرد وگفت
- آنچه را یک عمر در دل می نهفت -:
"هان! مَپنداری که ما دل مُردهایم
(ازغم ِ بی آلتی افسرده <ایم>)" 3
آلتِ ما را همین کاغذ مدان
جُزء جُزءِ ِ قصّه تا پایان بخوان!
آلتِ ما جُز قلم آزادی است
این دو تا بُنیادِ هر آبادی است
گر قلم خشکید و دفترخاک خورد
جهل شد پیروز و دانش جان سپرد!
ورقلم در کار و آزادی رواست /
حرفِ نادان زان سپس بادِ هواست
نشرِما بیمار و کار ماست زار
این مرض از ما برآرد خود دمار!
هیچ ملّت نیست بی فرهنگ شاد
مُلکِ بی ناشرکجا فرهنگ زاد؟
این که ما داریم نامش نشر نیست
وعدههایش جُز به روزحَشر نیست!
با شتابِ این زمان کِی درخورَد؟
عاقبت ما را به ترکستان بَرَد!
تا که کار نشر براین پایه است
حاصلِ ِ دانش شکارِ سایه است!
هست دنیا در شتاب و ما به خواب
یک به یک از بی کتابی درعذاب!
گرنجنبیم این زمان ازجای ِ خویش
کِی دگر ما را بُوَد پروای ِ خویش؟!
سیل ِ هستی می کَنَد بُنیادِ ما
مَحو گردد از جهان خود یادِ ما!"
* * *
بازگفتم شِمّهای از کار ِ نشر
یک حکایت از تن ِ بیمار ِ نشر
خود مُفَصّل را ازاین مُجمَل بخوان
آنچه را دانستنی باشد، بدان
مختصرگفتم ترا بی بسط وشرح
تا کنم تنها حدیثِ درد، طرح
("شرح ِاین هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقتِ دگر!") 4
تانزویل، کوینزلند – استرالیا – زمستان 1383
* این مثنوی که بیانگربخشی از پریشان روزگاریی کار چاپ و نشرکتاب درایران امروز است، نُخُستین بار درشمارهی 291ماهنامهی جهان ِکتاب، تهران– نوروز1348به چاپ رسید و اکنون با اندکی ویرایش دراین جا بازآورده میشود.
1- آنچه در ( ) آمده، گُفتاوَرد ازابوالقاسم لاهوتی است.
2- ایران شناخت نام مجموعهی بیست گفتارایران شناختی ازدانشمندان ایران شناس نامدار جهان است که برای بزرگداشت استاد ایران شناس ممتازآمریکایی آ. و. و. جَکسُن نشریافته است. ترجمهی فارسیی نگارنده ازاین مجموعه، پانزده سال است که درمیان ناشران دست به دست میگردد وهنوزهم درصفِ انتظارمانده است!
3- آنچه در میان ( ) آمده، گُفتاوِرد از مثنویی ِجلال الدّین محمّد مولوی است.
4- آنچه درمیان( ) آمده، زبانزد و مثلهای رایج درمیان مردم است.










