سيد محیالدين هاتف
رستمی ديگر ببايد
آرزویم می کند هر لحظه جولانی دیگر
لاله ام دارد تمنای خیابانی دیگر
ز- این نیستان با ذل من همنوا یک نی نشد
می برم بیگانه خودرا نیستانی دیگر
شمع ما روشن تر از پف حصودان می شود
لرزه اش لرزان بسازد ظلمتستان دیگر
کو شکوه رستمی و کو خراسان زادگی
رستمی دیگر بباید یا خراسانی دیگر
شاعری هاتف نبودم مقصود از انشائی شعر
از بیان سوز دل گشتم نواخوانی دیگر
روزِ وصل دوستان خواهد رسيد
روز وصل دوستان خواهد رسید
مه کنار آسمان خواهد رسید
از کلاغان هیچ اثر خواهد نماند
عندلیب خوش زبان خواهد رسید
آن گه مارا داشت چندی انتظار
بی گمان خرسیدسان خواهد رسید
از نظر کردم لباسش رنگ رنگ
با قبای پرنیان خواهد رسید
رازهارا فاش گویم ان دمی
محرم راز نهان خواهد رسید
بهر مشتاقان بگو کز شعر من
بوی جوی مولیان خواهد رسید
و زندگی..
و زندگی خیال بود، فسانه بود
ز خویشتن گریختن و ساختن به نغمه زمانه بود
و دوستی و دوستان و دوست داشتن
همه، همه
بهانه بود، بهانه بود
و وقت رقص روسپی زندگی
صدایک هزین شعر من
ترانه بود
در ابتدا زمین و آسمان آدمان
به چشم ساده بین من
نمای شاعرانه بود
و عشق صادقانه بود
و صدق عاشقانه بود
و عقل فاضلانه بود
و فضل عاقلانه بود
کنون که طی نموده ام تمام آن طریق و راهها
کتاب زندگی من شده کتاب اشتباهها
همه صواب من بوده گناهها
و مانده در دلم هوای سرد آهها
و ناشناس گشته اند در نگاه من نگاهها
خدا خدا تمام زندگی خطا بوده
و آدمان که لعبت هوای خویش بودهاند
تمام حرف هایشان ریا بوده
خدا، تو ای شفیق و متکای من،
انیس کنج انزوای من
خدا مرا ز کذب ها دروغ ها رها بکن،
خدا مرا ز آدمان رها بکن
مرا تو همنشین نوریان
و همدم فرشتهها بکن
خدا مرا ز آدمان
رها بکن!
رها بکن!
رها بکن!










