سهيلا صارميي
يــاد ، سپاس
دراتاقي ساده كه با گلدانهاي زيباي پر از گل تزيين شده، روي مبلي نشسته است. چشمان سياه و پرنفوذش را كه درد و عشق در اعماق آن موج ميزند به من دوخته است و از اينكه همهی زنان شاعرِ اين روزگارْ خود را با فروغ مقايسه ميكنند و ميخواهند كه «او» باشند، گله دارد. ميگويد كه فروغ با تلاش و پويايي خود توانست حرف خود را بزند و ترجمان زبان دل خود، زن جامعهی خود و جامعهی خود باشد؛ شما هم بايد حرف خود را بزنيد و ترجمان احساسات خود و جامعهی خود باشيد و زبان ويژهی خود را بيابيد. از خودباختگي و نوميدي هيچ خوشش نميآيد. از من ميخواهد تا شعرهايم را برايش بخوانم. يكي دو شعر را با ترديد برايش ميخوانم. تشويقم ميكند و ميخواهد كه راهم را ادامه دهم. با شور و حرارت از عشق به هنر و ادبيات سرزمين مادريش حرف ميزند، در حرفهايش صميمت و يكرنگي و صداقت ميبينم. چيزي كه در اين روزگار كيمياست.
صريح و بيتعارف است. همچنان كه كلامش را با شعر و تمثيل ميآميزد، گه گاه نيز ردّپايي از لحن عاميانهي شسته رفتهاي در آن مييابم كه شيرين و طنزآميز است. در همان حال كه آرام در برابرش نشستهام و به سخنانش گوش ميدهم، يك گربهی چاق و پشمالو با چشماني پرمعنا و زيرك، خرامان خرامان ميآيد و زيردست و دامنش ميخزد و بعد با تبحر كنار او روي مبل چمبر ميزند و همچنان كه در من خيره شده است، تن به نوازش انگشتان مهربان او ميسپارد. اسمش مليله است. احساس ميكنم حضور اين دو در كنار هم به هر دوِ آنها گرمي ميبخشد. اين رابطه آنقدر در من اثر كرده است كه بعد كه خانهی او را ترك ميكنم اين شعر را به ياد آن لحظه مينويسم:
پرسش
به يكي زبان
شايد چيزي گفته باشي
كه «مليله»
با دُمِ پرپشم و چشمِ درشت و گرمش
- مشتاق و منتظر –
ميخزد در دست و دامنت
و پشتْ هموار ميكند
براي سرانگشتت
يا ...
يافته باشي شايد
حقيقتِ بي غش را
در زبانِ گنگش
- كه ميلغزد براي تطهير
بر دست و پا و پشتش
يا ...
شايد
چيزي شنيده باشد از زبانت
- كلامِ پر مهرِ هميشه -
كه ميلمد مست
بر مبلِ بزرگ خانه
و چشم ميدوزد در چشمت
گويي كه يكي فيلسوفست
- بي فلسفهاي!
سپاس
دير زماني است كه او را نديدهام، اما بسيار بوده است لحظههايي كه بياختيار به او انديشيدهام؛ لحظههايي كه از نامردي و نامردمي به جان آمدهام؛ لحظههايي كه پاسخِ عشق و راستي، نفرت و دروغ بوده است.
ازكسي سخن ميگويم كه هرگز جايزهی صلح نوبل دريافت نكرده، شعر و داستانش جهان را تكان نداده، و تريبونهاي ادبي را به لرزه درنياورده است، اما هرگز نيز برصحنهاي كه جولانگاه صورتكها و عروسكهاست، هويدا نشده، براي بالاكشيدن خود از نردبان پوسيدهی منصب و شهرت، پا بر چشم و دهان و شانهی كسي نفشرده، و چنگال و دندان در گوشت و پوست كسي فرو نبرده است.
از زني سخن ميگويم؛ آري، بزرگ زني كه برناسپاسيها و بيحرمتيها چشم فروبسته، دروغ و حسد و نفرت را به يك سو افكنده و دست دوستي درازكرده تا مگر به ياري دوستان و اطرافيان و دلدادگان هنر و فرهنگ و ادب، باريكه راهي بگشايد براي پيشرفت شعر و ادب راستينِ اين سرزمين. خود نيز با مطالعه و كار بيوقفه چشم و دست و زبان را به كار گرفته است تا نيك ببيد و نيك بنويسد.
خدمات فرهنگي پوران فرخزاد كم نيست. او، گذشته از شعرهاي بسيار كه غالباً زبان و بياني ساده دارد، چندين داستان نيز نوشته كه آيينهی انديشههاي والاي او و جامعهی اوست. همچنين آثاري از بزرگانِ هنر و ادب جهان، همچون چخوف، داستايوسكي، سامرست موآم و ... ترجمه كرده است. در كنار اين آثار هنري – ادبي، طرحي بس بزرگ را پيوسته و بيوقفه دنبال كرده است: شناساندن زنان كوشا و پويا و هنرمند و فرهنگ دوستِ اين ديار. وي كه از آغازگرانِ اين راهِ دراز به شمار ميرود، در كنارِ اين كار، پيوسته به تشويق اين زنان، نقدِ بيغرضِ آثارشان و چاپ و نشر آن همت گماشته است.
از ديگر كارهاي ارزشمند و مهم وي ايجاد مجمعهاي ادبي در خانهی مسكوني خود و به خرج خود است. او كه گشاده دستي و بلند همتيش بر كسي پوشيده نيست، ميكوشد تا در اين مجمعها، دستِ جوانترها و نيروهاي هنريِ با استعداد را بگيرد و آنان را به ادامهی راه تشويق كند، بزرگان و نام آورانِ دوران را فرا ميخواند تا كار و تلاش و هنر آنان آيينهاي باشد پيش روي اين جوانانِ شيفته.
عمدهی تلاش و كوششِ پوران فرخزاد براي آن است تا زنان هنرمند و دانشور جامعه – به ويژه جوانترها– را به خودباوري سوق دهد و آنان را به ادامهی راه خود تشويق كند. شمار آثاري كه وي در معرفي اين گونه زنان به چاپ رسانده است، كم نيست؛ از آن جمله است:
اوهام سرخ شقايق ، زنان هميشه، كارنماي زنان كاراته ، دانشنامهي زنان فرهنگساز ايران و جهان در دو جلد و كتابهاي بسيار ديگر. شامل، نزول، رمان و پژوهشهاي تاريخي.
وي درمقالهها و مصاحبههاي خود نيز به اين كار ادامه داده است؛ به همين سبب، اين سخن اغراق نيست كه بسياري از زنان دانشور و هنرمندِ اين سرزمين وامدار و مرهون خدمات بي شائبه و بي چشمداشت اويند.
سپاسش ميگوييم و برايش دوامِ همت و سلامت ميطلبيم. اميد كه چراغ پر مهرِ چشمانش هميشه روشن باشد و همچنان يكسان بر همه بتابد.











