علیرضا زرین
به تو باز آمده ام
به تو باز آمده ام
از خیال شب
و از ستارگان
برایت تاجی می سازم
ترا در زورق ماه
به گردش شب می برم
تا سپیده با آواز ِعندلیبان
بیاغازد
و خورشید بارِ دیگر
ترانۀ باران ِ نور را
بر زمین و زمان
ارزانی دارد
بر سجادۀ چمن می نشینیم
و عشق را
سپاس می گوییم
هرچند مرگ و میر هست
آز ِ افسار گسیخته و ستم هست
و اساطیر کهن
که ما را هنوز
خوابنما می کنند
ما در دو سوی یک کره ایم
در دو جهان گوناگون
اما با قلبهایی که یک سان می تپند
و از یک عشق سرشارند
به عشق باورم کن
عشقم را باور کن
هر چند در دورانی زیستیم
که عشق خود اسطوره ای بود
و نوشتار ِ هر بارۀ آن
سقوط ِمعنایش بود
به بی معنایی های بیشتر!
عروس زمستان
برف
سرما،
درختان خمیده، سرشکسته
روباهان در لانه های تو در تو
در خواب
ماران زنگی در خرناسه های خاموش
جاده های یخ زده و مسافران پُرتشویش
تصادف، ویرانی،
اما هرچند روزی کم نور است
طبیعت لباس عروسی بر تن دارد.










