ماندانا زنديان
روزهای دستپاچه
هوا سرد است
و پنجره بوی مِه می دهد
من خانه ام را گم کرده ام
و شهرم را
و سرزمینم را
و نوروز ، تنها پلی ست
که هنوز پشت قدم هایم جاری ست
فردا بوی سفر می دهد
من ماه را به شاخه می آویزم
و دستمالِ تری بر پیشانی خورشید می گذارم
و شعر می شوم
تو آسمان را نگاه می کنی
و تا عکس یادگاری روی میز
پَر می کشی
می دانم که خورشید بیدار خواهد شد
و روزهای دستپاچه را
در تقویم سال نو
خواهد پاشید
بوته های یاس
سلام های سفیدشان را
از طاقچه ی مهتاب
پس خواهند گرفت
ومن در آینه خلاصه خواهم شد
و فکر خواهم کرد :
چرا پنجره ها این قدر خیس اند . . .
. . . سفر شعله می کشد
من چشم های بهار را قرض می گیرم
و قول می دهم جای هردویمان
سبز گریه کنم
. . . سفر سرخ می شود
تو می روی
وباز هم زردی من ، از من می ماند
حالا من و ماه و چهارشنبه و سور
باید خیس از پل نوروز بگذریم.
جای خالی تو
غروب که سوت می کشد در گوش پنجره
غروب که خسته می شود
گریه می کند
می خوابد بر شانه ی باغچه ،
انگشتان من مات می شوند
در بهت سفید کاغذ و
جیغ سیاه صاعقه
که چنگ می اندازد
بر جای خالی صدای تو . . .
دستم را که می گرفتی
پریدن از روی این خط خطی ها
چقدر آسان می شد !
راز سر به مهر
در قلب من ستاره ای ست
که مثل دست هایم
کارمندی تمام وقت است
و در کتاب و دفتر و کامپیوتر
و باغچه و آشپزخانه و تخت خواب
نور می کارد .
مادرم هم ستاره ای داشت
که راز سبز قورمه سبزی را
خوب می دانست
و بی تفاوتی همه ی مردهای زندگی اش را
با حفظ آن راز سر به مُهر
تاب می آورد .
و مادر بزرگم
که ستاره اش را درهیچ آینه ای
پیدا نکرده بود ،
( با اینکه بیش تر از مادرم و من
آینه ها را برق می انداخت )
همیشه به ما می گفت :
این قدر بال های سنگی تان را بزک نکنید
ما هیچ وقت پروانه نمی شویم .










