محمد مهدی مرادی
فردا که آزادی بياد
عجب از اين خُفتنِ ما، تو اين شبای لعنتی !
لچک کشيدن به سَرِِ نُه سالههای پاپتی !
عجب که هر حنجرهای گورِ صدای آشناس
نشونهی تير و کمون، قلبِ پرنده تو هواس
عجب از اين کُهنگیِ قصّهی تکراریِ ما
ديوا هنوز تشنه میشن، تشنهی خونِ پريا
عجب از اين حزبِ گلوله و چُماق آهنی !
ساعتِ هشتونيم و برنامهی پوچِ خودزَنی !
عجب که هر فکریُ با تهمتِ واهی می کُشَن
فقيرا هم هنوز توی رويای داس و چَکُشَن
عجب از اين شکنجهی درختا با تيغِ تبر
ببين هنوز سيا میشه پاها و پشتِ کارگر
بسّه ديگه! وقتشه که ترانهها تازه بِشَن
خوب و بدیِ آدما همينجا اندازه بِشَن
دورهی اين دولتِ شب تموم شده، بايد بره !
چشمای ما واسه سحر يه عمره که منتظره
وقتشه ديگه وا بشه قفلِ دَرِ بسته شده
دخترِ شيخِ مسجِدَم از اين شبا خسته شده!
فردا که آزادی بیاد، دوباره خورشید می زنه
رو لبِ هر دلاوری، شعرِ هم آوا شدنه
فردا که خوشبختیُ رو به "يکی شدن" معنی کُنَن
میسوزه اين فصلِ سياهِ تاريخِ ميهنِ من










