پرويز خضرايی

نخستين شبِ بی هذيان

خستگی
چون نخ آبی که به مرداب شود
تا تهِ لاشه‌ی من آمد و مرد

شايد اين بار نخستين شبِ بی هذيان بود
که مرا خواب
سرانجام
به گهواره‌ی آرامش برد.

                      

بالشی از مس ذوبان

شاعر
کنار ساز
سر می‌نهد به بالشی از مس ذوبان

دشنه
فروآمده با دستِ نابکار؛
باز است رگ‌های شاعر و جاری است
خون از رگان گيتار

کوله باری ز صدا

قله آبی‌ی هوا را به زمين
گره میزد با برف؛
برف
با پُرگويی
در دهان چشمه
قهقهه ميزد و ميامد و ميريخت به هرخطِ تن دره‌ی ژرف
من ميان دو بلندی کبود
آب درگودی‌ی دستان سحر می‌خورم

وقتِ بالا شدن از دره به اوج
می‌شنيدم همه جا بانگِ سرود
زيرِهرسنگ تو گويی که صدايی شده بودی پنهان
ورنه از دور به رود
آن همه غلغله‌ی آب نبود

سوی آبی‌ی هوا
کوله باری ز صدا می‌بردم

    

از زمين جوشيدم

پا نهادم درموج
موج ِ برف و خلأ و سايه و نور
پا کشاندم تا اوج

شدم آنگاه يکی با افق و با لبِ نالنده‌ی سنگ
با شب‌ و زوزه‌ی تنهايی گرگ
با غرور و جهش و  نعره و پيکار پلنگ

بر سرقله
چو برف- آبِ بهار
در تن کوه فرو رفتم و بعد از سفری در رؤيا
از زمين جوشيدم
مرغکی سوی من آمد که بنوشد
اما
من زمنقارپرازچهچه‌اش نوشيدم



شماره آینده ویژه نامه پوران فرخزاد

واژه آگهي مي پذيرد
واژه بهترين مکان براي معرفي آثار ادبي و فرهنگي شماست
This issue is sponsored by Iran Heritage Foundation
تمام حقوق مربوط به این صفحه متعلق به واژه است و هرگونه اقتباس ، برداشت یا چاپ مجدد بدون ذکر منبع ممنوع است