سعيد آژده
ديدی !
دیدی آن تیره گی ِ بی گناه را
که چگونه جای به روشنی داد
و خود ازخانه ی خاموش ِ شب
به پستوهای روزافتاد
دیدی آن پرنده ی زیبای صبح را
که تا افق های خاکستریِ عصر پر گشود
و درسرخی ِمهتاب
محو ِخون رنگی ِخویش گردید
دیدی آن کودک پر بهانه ی هر روزرا
که با اصرارهای کودکانه اش
قَد به قامتِ درخت ها کشید
دیدی چگونه چشمان ِ درخود مُردهی من
نذرِدرویشی ِخویش گشتند !
و وقتی به هوش آمدند- که کسی درطعم ِ تند ِآنها-
طعمه ی مرگ را ربوده بود
دیدی ...










