پوران فرخزاد در شعرهایش
كجاست راهِ سپيده
دلام گرفته از اين روزگارِ بحراني
فتادهايم در آشوب و قهر كيهاني
چه زخمهاي ضخيمي به سينه دارد دهر
به ديدههاي هراسان غبارِ ويراني
ببين چه خسته از اين راهِ تنگ ميگذرد
به گونههاي شكسته خطوط زرواني
نه استوار و نه بيدار، بلكه مست و خراب
به قصدِ جان زده جامي زِ خُمِ اشكاني
نفير نالهي باد و نوايِ مويهي ابر
تپيدهايم به موجآبههايِ طغياني
كرانههايِ بهاري، اگرچه مقصد ماست
گذر كجا بتوان زين شبِ زمستاني!
هزار شب بگذشت و هنوز باز شب است
كجاست راهِ سپيده به پايِ سيماني ؟!...
بهار 80
زن ناهيدی
من از جنس جنونام ز آتش و باد
چه آتشها از اين آتش در افتاد
ز هر بندم نوايِ عشق خيزد
ز هر زخمه نشان از راهِ بيداد
شبام شيرين وَشان سرشار از شوق
به هر آيينه ريزم نقشِ فرهاد
سَماعي سُرخ ميسوزاندم جان
سرودي سبز ميگرداندم شاد
سبد بر دوش در باغِ ستاره
به راهِ روشنِ ماهِ پري زاد
زني زاياتر از زروانِ زايا
زني آتش فشان، آزادِ آزاد
رها در باد. بر بالِ پرنده
چو بومي بر خراب آباد و آباد!...
من آن بانويِ بي تابام در اين تاب
چو ابري تيره لبريزم ز فرياد
من از جنس جنونام، جانِ خورشيد
زني ناهيديام از روزِ بنياد!...
زمستان 80
رباعي
ديشب من وعشق، مست خفتيم به هم
بس قصهي ناگفته، كه گفتيم به هم
چون صبح برآمد و سپيده بدميد
چون مهر گياه، برشكفتيم به هم
* * *
عشق آمد و چون زال مرا برد به كوه
در خانهي سيمرغ، فكندم به شكوه
چون پير خِرَد راز بياموخت مرا
سيمرغِ دگر شدم، به دشت اندوه
* * *
بس ابرِ سيه، به باغها باريدند
نارنج و ترنج قصهها را چيدند
شاهان و سوارانِ سپيدِ رؤيا
در تنگهي گورِ آرزو، خوابيدند
* * *
هرگه كه نسيم سويِ من ميراند
گويي كه مرا به سويِ خود ميخواند
در گوشِ دلام، زمزمهيي هست شگفت
اين باد مگر نامِ مرا، ميداند؟!
* * *
در عشق فرو شدم چو ماهي در آب
از موجه به موجهيي برفتم بي تاب
از شورِ درون چو ريشه بستم از عشق
نيلوفركي شدم به جاِ تالاب
* * *
امروز هوايِ باد و باران دارم
يك پارهي ابر زير مژگان دارم
در سينه دلام چو عصر جمعه تنگ است
انده زدهام، هوايِ باران دارم
زمستان نزديك است
در گريههاي گسستهي ابر،
بر پيكر برهنهي سپيدارهاي سوگوار
و احتضارغروب زرد خزاني
بر بستر پريشاي برگ
گستريده در باغ بيمار
ملال زدهام
تلخ ام،
تلخ
چونان ترانههاي خيام
كه تا هميشه
پوچي زندگي
را تصوير ميكنند!...
در سماجت بادهاي ويراني
از بال خيس زاغان هراس ميآويزم
تا آخرين ترانههايم را بنويسم
با واژگان خار و خاكستر
در دفترهاي بيهودگي!....
زمستان نزديك است.
پاييز 80
باغ آيينه
باغِ بادِ سبز
باغِ بيدِ سرخ
باغِ بويِ بارش باران دوشينه
باغ آيينه!
در چم سبز چمن افتادهام مدهوش
خلسههاي زردِ خورشيدي
شرحههاي شورِ ديرينه
آه اينك روحِ بارانام
موجِ بادم
خود بهارانام!....
بهار 74
شكوفهي خون
زني
همدوش زمستان
از پنجرهي پريشان چشماناش
رشته هايي را ميشمارد
كه ديري ست
سرخ ميبارد.
ترشح خون
بر شيشههاي مه گرفتهي مغموم
از حقيقت مرگ ميگويد
در مسلخ عشق.
و چون پرده پاره ميشود
زني كه زمستان را دوست ندارد
پرنده ي آبي را
كه در قعر سينهاش
ميخواند از عشق
آزاد ميكند
تا در پرواز شوق
بگشايد بال رهايي را
فراتراز زوزههاي گرگ زمستان
و ... بياويزد به آن بهار
كه ميدانم
شكوفه ميكنند سرانجام درختاناش
از خون!....
زمستان 70
وقت
سرشار از زمزمههايي زائرانهام
چونان پژواك هوس انگيز نسيم تابستان
در گوش خوشههاي زرين گندم
سرانجام او را يافتم
در لحظهي لقاح اهورا و اهرمن
جوشش جوانهي جنون
در زهدان زمان
او را يافتم
آن سوي پل آتش
روي به گذرگاه اقاقيا
در ساعت سيزدهم ...
هنوز آن زن آن جاست
كه زار
كه تكيده
قنداقهي مرگ را ميفشارد در آغوش
و زمان منفجر ميشود پياپي
در قلب قديمياش
و ميپراكند خاطراتاش را
در گسترهي هستي
هنوز آن زن آن جاست
در هرچه نسيم كه مي آيد از تابستان
منتشر ميشود
و گيسواناش را ميبينم
آن ماران زخمي كه ميپيچند درهم
در ساعت مسموم سيزدهم
وقتي كه بادهاي فاجعه اقاقياها را ميلرزاندند
او را ديدم
درهنگامهي آتش و آزار
وقتي كه
ديگر وقت تمام شده بود!
تابستان 79
بودن – نبودن
آن گاه كه
با چشم بند كلمات
بستند چشمانام را
در هيچ يك از مارپيچهاي دور– نزديك –
تو را نيافتم!
تو را كه
همه جا بودي
در خواب – بيداري
هميشه بودي
بودي اگر نبودي !...
از عطر نرگس
تا ارتفاع آفتاب
راه سپردم
از روزن چشم ماهيها
نگاه كردم
از پلههاي ستاره در كهكشانها
آبيهاي نزديك
سرخ و سپيدهاي دور
در سينه ي آسمان
صداي ات در رگهاي ام ميپيچيد
آن هجاي دور
آن مهجور
بي هيچ ديداري.
اكنون،
دراين شامگاه آشفته
از شهابهاي ثاقب
كه ماه ملنگ ميسوزد
در شعلههاي سبز و صورتي
و ... سيارهي زمين منفجر ميشود
در تورم فاجعه در پي فاجعه
بيا
اي تو
تويي كه هميشه بودي
اما هرگز نبودي!....
اسفندماه 77
سايه
سايهاي سنگين
همراهيام ميكند
در جامه ي سياه سوگ
هميشه
در مكرر زندگي...
از هميشه با من آمده است
از نطفه تا به امروز – اينك –
و هم چنان ميآيد
در ژرفا ژرف ريشهام ميبالد
در آوند رگ هايام ميشكفد
ميپوسد
پير ميشود
و ميآيد – عصا زنان هم چنان
در رفت و آمد ملول فصلها
در گذار گول زمان
نفس در نفس
پا به پا
ميآيد
و امان ام نميدهد
تا در لرزالرز لطيف شكوفههاي بادام
دمي به پهنه ي آبي بهار بنگرم
و با خود بگويم:
آه زندگي چه قدر
چه قدر زيباست!...
آخر اسفند ماه 83
صدای صعود
از گذشته ها ميآيم
از دور – دورها –
اما
از اهالي امروزم
هزارهي سوم
فصل خشم و خشونت
خميده در خماخم خاطرات
مبهوت ديروز
و زنداني زندان امروز.
كولهبارم سنگين است
اما در كهنههاي كهن آن
چيزي نهفته است
رازآگين
و سحرآميز
كه مرا
هر چند خسته و خموده
به پيش ميراند
به فرداها ميپيوندد
به ناآمده ها!...
نميشناسماش
اما احساساش ميكنم
نميدانم
اما ... ميدانم ... ميدانم اش!...
از ژرفاي وسوسه يي ناشناس صدايام ميزند
و به آيندهام ميخواند.
بگو چيستي
چيستي اي صداي اسرارمند
ويرانگر جادو وشي
كه كهنه را نو ميكني
و مرا از نو ميسازي
اي نيروي ناديداري
صداي سلطه گر
سليطهي سكوت!
در تاز تازِ طنين تو
گويي تمامي گسستها پيوند ميخورد
و ديروز.
و فردا
در نقطهي رمز آلودي از اين دايرهي مكرر
يكي ميشود!
اي صداي بي سامان
كيستي كه به سامانام ميخواني
اي چيستان ناگشودني
اي !.....
از آن سوي شب
از پشت تجير تاريكي
پاورچين، پاورچين ميآيد
به نرماي نسيمي از نيروانا
ميوزد
و مينشيند بر كوبههاي شنيداري
انتشار مييابد
و تصرفام ميكند
آينهها
از من خالي ميشوند
رها ميشوم
از زمان
از مكان
از اشياء
از فشار اينك
هواي مسموم حال
و اضطراب آينده
صعود ميكنم
تا شايد از ديروز نقشي تازه بسازم
فردا
فرداها را !....
بهار 83
بازسازی
شبها
تمامي شبها
از اين همه عمر
در آيينههاي رو به رو
آيينههاي روشن راستگو
تيزبين تر از «هاول»
كه گرداگرد زمين
زمان
مي چرخد
به چهرههاي گونه گون خود مينگرم
عيبهاي شان را ميگيرم
يك به يك – ريز تيز – جزء به جزء
ترميمشان ميكنم
و ميسازم شان
يك به يك – ريز تيز – جزء به جزء
شب ها
درآينههاي منتظر
از خود ميزايم
و متولد ميشوم از نو
تا روز را
با مني ديگر
تر و تازه
شفاف
شعله ور، عاشق
- عاشق تر از هميشه -
بياغازم
«من» يك «من» نيستم
در سلسلهاي از «من» ها
ميبالم
ميزايم،
ميميرم
و هر روز به پيكرهيي تازه پديدار ميشوم
دريغا
هرچند در چارسوي جهان ميگردم
آيينهاي نمييابم
تا پلشتيهاي جهان
تا پليديها را پاك كنم
و ... جهاني تازه بيافرينم
از زيبايي
آرمان
اميد
و ... عشق!....
تيرماه 84










