نرگس روان‌پور

گونه‌اي سلوك

نگاهی به رمان درانتهاي آتش و آيينه نوشته‌ي پوران فرخ‌زاد

 

هنرمند با عرضه‌ی آنچه مي‌افريند خود را به معرض داوري مي‌گذارد. كاري نه آسان آنچه از عهده‌ی مردم غيرهنري به دشواري برمي‌آيد، يا اصلاً برنمي‌آيد.

سخن از تازه‌ترين اثر پوران فرخ‌زاد است، رمان درانتهاي آتش آيينه محتواي كتاب، با اين عنوان نمادين، از نظر من رماني است متفاوت با آنچه تاكنون با نام رمان به دست خواننده رسيده است.

جان كلام و عصاره‌ی داستان: نوعي حديث نفس است. سير زني است «از» خود «به» خويشتنِ خويش. تغذيه‌اي از درون. زني با نام رمز‌آلوده‌ی شاخه نبات كه ناچاره حافظ را در ذهن تداعي مي‌كند – در برابر آيينه‌(تصوير يا شخصيت برترخود) نشسته است به محاكمه، به داوري: «شاخه نبات به آينه كه مي‌دانست حقيقت آنجاست نگاهي انداخت، زنِ سيمابي در آن جا بود و شورمندانه او را مي‌كاويد».

زن درچهل سالگي، سنِ شكل گرفتن جهان بيني انسان، دگرگوني را مي‌آغازد، با نوعي عرفان – البته نه عرفان سنتي– با سلوكي سالك گونه؛ و دراين رهگذر پرهيب حافظ به گونه‌ی ايزدِ نگهبان و گاه پير و راهبرِ زن همه جا در زندگي زن حضور پيدا مي‌كند.
پديدار شدن حافظ در محل كار شاخه نبات (كتابخانه) خود خالي از اشارتي نيست، جايگاه شعر و شعور.

بي‌شك نويسنده با آگاهي از افسانه بودن شخصتي شاخه نبات و توجه به اظهارنظر پژوهشگراني چون دكتر زرين كوب و ادوارد براون كه وجود زني بدين نام را در زندگي حافظ با ترديد تلقي كرده‌اند، تنها از سويه‌ی اسطوره‌اي وي بهره مي‌جويد تا دست دردست حافظ ازهفت شهرعشق بگذرد. از زندگيِ متعارف و قراردادي زنِ نوعي: زن همسر، زن مادر، و زنِ تجملات و تشريفات و هر آنچه جلوه‌هاي صوري و مادي زندگي است، در مي‌گذرد و پرواز خود را به سوي الهه‌ی شعر مي‌آغازد: گويي سرانجام از دولت آن عشق شگرف به جهان شعر راهي مي‌يافت روزنه‌هاي بسته را اندك اندك از هم باز مي‌گشود و گام به گام به مقصد نزديك‌تر مي‌شد.

دراين سفر معراج گونه شاخه نبات بي‌آنكه از دشواري راه بهراسد، پشيمان شود، از پاي درآيد و يا همچون مرغان منطق الطيرعطار براي گريز از سفر به بهانه‌ها متوسل شود، با جاني شيفته تنها به هدف مي‌انديشد، بي پرواي سرزنش‌ها نيشخندها و پندها و رهنمودهاي زنان متعارف داستان كه در كتاب هريك نمودار گروهي از زنان جامعه‌ی مايند و هركدام به نحوي در زير بار مردسالاري و گاه ناداني و فقر فرهنگي خويش له شده‌اند. اين زنان يا خودكشي مي‌كنند (بديعه مينويي، شكوفه‌ی سپهري) يا طلاق مي‌گيرند يا همچون خاله مهربانو فرار را بر قرار ترجيح مي‌دهند و يا مانند مه لقا؛ مادر شاخه نبات با كوته بيني‌ها و بدخويي‌ها جهان را بر همسر تيره و تار مي‌كنند و ناخودآگاهانه به انتقام ستم ديدگي‌هاي تاريخي تبديل مي‌شوند به فرماندهي بي‌منطق و بيدادگر. دراين ميان به ظاهر، موفق‌ترين زنِ داستان شباب خواهر شاخه نبات است كه به گونه‌اي از همه‌ی نعمت‌هاي صوري زندگي بهره مي‌گيرد و روحاً به رضايت و خرسندي مي‌رسد. البته از ديدگاه من شباب، با اين نام اشارت آميز مي‌تواند نماد جواني، ناپختگي و سطحي نگري‌هاي گذشته‌ی خود قهرمان داستان (شاخه نبات) باشد –

به هرحال، همه‌ی زنان داستان شاخه نبات را از نوع دگر زيستن ملامت مي‌كنند و آن سرنوشت محتوم زن را همچون قانوني گريزناپذير به او توصيه مي‌نمايند. اما... زن آئينه‌نشين بي اعتناي به داوري‌هاي مرسوم، استوار در راه خود به پيش مي‌رود: شمع را جلوي آينه گذاشت و به لرزه‌هاي نور در آينه خيره شد، همان آينة بلندِ قدي كه آن زن گم شدة قديم را به او نموده بود ... چشمانش به راه‌اينه خيره ماند ساقه‌هاي روشنايي در آه‌هاي شمع نرم نرم مي‌لرزيدند و نگاه او را به راه مي‌كشاندند راهي تا انتهاي آينه كه انگار آتشي دگرباره در آن مي‌افروخت. حريقي كه تا استخوان‌هايش را مي‌سوزاند...

واين كشاكش ادامه‌ مي‌يابد تا سرانجام زن با تصوير خويش در آينه – كه در واقع نماد شخصيت فراتر اوست – يكي مي‌شود و اينك : زني كه در تاريكي مي‌زيست، رفته و زني كه از آينه مي‌آمد، جايش را گرفته است.

روح آواره‌ی پدر كه تا پايان داستان همه جا در زندگي شاخه نبات ساري و جاري است از نگاه من، رساناي ميراثي است «عشق به حافظ و شيفتگي به الهه‌‌ی شعر» كه پدر، خود در اين رهگذارهمچون عاشقي راستين ولي ناكام جهان هستي را وانهاده، زيرا پر و بالي بسان شاخه نبات براي پريدن نداشته است اين سايه‌ی سرگردان در جاي جاي زندگي زن آشكاره مي‌شود و او را به فرارفتن و اوج گرفتن مي‌انگيزد.

فرخ‌زاد دربيان اين داستان كه از زاويه‌ی ديد داناي كلي روايت مي‌شود گاه از نمادهاي اسطوره‌اي آريائي چون سيمرغ و شيا و مشيانه بهره گرفته و گاه براي تجسم صحنه‌ها از اساطير يونان چون پرومته و سيزيف و گه گاه از چهره‌ی مفيستوفلس شخصيت اثر نامدار گوته يعني فاوست سود جسته است و به همراه اين قهرمان منفي خواننده را به دنياي زرتشت مي‌كشاند. زيرا مفيستو دقيقاً همان انگرا ميئنيو است در اوستا كه نماد خرد ناپاك است در برابرسپنتامئينيو (خرد مقدس) مفيستوفلس كه از ضمير پنهان شاخه نبات سر برمي‌كشد تلاش دارد تا او را از فرا زندگي به زندگي قراردادي زميني بازگرداند اما زن ديگر به مرحله‌ی شناخت رسيده است و راهِ فراسوي را مي‌شناسد: اينك مي‌دانست و آرزو مي‌كشيد آن خودروي بي رنگ و روي قديمي ديگر هيچگاه نايستد، همه‌ی ايستگاه‌ها را ناديده بگيرد، همچنان براند و او را با حافظ به ابديت برساند، «جايي ثابت كه هرگز چيزي در آن تغيير نمي‌كند و عشق به جاودانگي مي‌پيوندد» و اينجاست كه شاخه نبات با زندگي زميني وداع مي‌كند:

سرخي‌اي در رگه‌هاي آينه دويد و چهره‌اي كه ماننده‌ی گل سرخ پس از بارشي تند شسته و شفاف مي‌نمود برابرش شكفت. اينك آن دو زن به يكديگر نگاه مي‌كردند. به دو نيمه از يك چهره بيشتر مي‌مانستند تا به دو چهره...

اينك كه به نيروي عشق از رودخانه‌ی هزار آينه گذشته بود، دراين دنياي لمس شدني واقع نما را پشت سر خود بسته مي‌ديد. گفتي از جهاني گذشته و به جهاني ديگر راه يافته بود. بايد شايستگي ماندگاري در آن را به حافظ مي‌نمود.

واين رودي است ميان دو زندگي: متعارف و آرماني. حد فاصل ميان بودن و نبودن كه در جاي جاي داستان تكرار مي‌شود و دقيقاً در همين بخش‌هاي توصيفي است كه توانايي قلم نويسنده نمايان مي‌شود. غني بودن واژگان فرخ‌زاد در وصف صحنه‌هاي يكسان چنان آشكار است كه خواننده را به تحسين وامي‌دارد زيرا توصيف‌ها مكرر نمي‌شود، از واژه‌ها و تعبيرات یکسان بهره نمي گيرد و ريزش آبشارگونه‌ی کلمات از ذهن نويسنده کاملأ محسوس است.

و سرانجام در صفحات پاياني كتاب، زمان به تاريخ واقعي جامعه (سالهاي 56 و 57) مي‌رسد. رويدادهاي اين دوره – هر چند كوتاه و فشرده – با بياني سوروآليستي به تجسم درمي آيد و با صحنه‌هاي كاملا نمادين حافظ،، شاخه نبات را وداع مي‌كند و او را به خود وامي‌نهد تا با خويشتن استواري را پيدا كرده است به تنهايي از اين آتش بگذرد جايي كه زيباترين ديالوگ متن را دارد:

آتش، فقط آتش! حالا نقش كوه در آينه افتاده بود و پشته‌اي از آتش سوزان در آن سوي آسمان آينه شراره مي‌كشيد، دست حافظ در آينه نمايان شد كه به سويي اشاره مي‌كرد آتش بلندي كه از قله مي آمد و حافظ مي‌گويد:
- مي‌آيد تا حتي آب‌ها را هم بسوزاند! هولناك است ولي اگر بتواني از آن بگذري!
- از آتش بگذرم؟
- بله!
- مثل سياوش؟
- نه! مثل خودت؛ سياوش مي‌خواست بي گناهي‌اش را ثابت كند و تو بايد توانايي ات را نشان بدهي... بايد بقيه‌ی راه را تنها بروي، رها، خود پا، بدون حافظ - و اينك واژه‌ی حافظ با ايهام به كار مي‌رود – فقط با خودت. امشب شب جدايي هميشگي ماست.

از ميان كپه‌ی خاكستر ناله‌اي برآمد سرشار ازغمگنانه‌ترين واژگان:

- همه چيز رامي‌شود تحمل كرد، اما جدايي را نه!

- ولي من هميشه با توام.

- در كجا؟ در انتهاي آيينه؟ ... آيينه‌ي آتش ؟! آيينه‌ی آتش؟

- نه! در انتهاي آتش آيينه، خانه‌ی خودت!

به نظرمن جوهر نويسندگي در فرخ‌زاد ستودنی است.

ویژه نامه پوران فرخزاد

واژه بهترين مکان براي معرفي آثار ادبي و فرهنگي شماست

بهای آگهی در واژه
This issue is sponsored by Iran Heritage Foundation
تمام حقوق مربوط به این صفحه متعلق به واژه است و هرگونه اقتباس ، برداشت یا چاپ مجدد بدون ذکر منبع ممنوع است