ماندانا زندیان
پوران فرخزاد، زنی در شرق تنهایی
بر گسترهی خاک ایستاده است. زمینی است. واقعی است. آنقدر واقعی ست که به رؤیا میماند.
خانهاش را پشت سر گذاشتهاست. خانهاش را که هیچ، خویشتنش را نیز . . . سخاوتمندانه از
خودش رد شده و در شرقیترین سمت تنهایی، به اشراق رسیدهاست. با یک متانت شگرف و صمیمی که به اندازهی سادگیِ یک هنرمندِ سنتی برای انسان، علف، خاک، ماهی و پرنده احترام قائل است.
همیشه درجستجوست. توقف نمیشناسد.
میداند که روی این خاک، غریب است. این را به واژههای نوشتههایش هم گفته و این واژه ها ...
چقدر ساده، فروتن و بی زنگارند. و چقدر سخاوت دارند در تعارف شرق تنهاییشان. تا آنجا که به قول گوستاو فلوبر میپنداری " غم ، اختراع آنهاست."
واژههایی که مِه را کنار زدهاند و با پیراهنی از آینه، حقیقت انسان، حقیقت زن و حقیقت تنهایی را به ما تعارف میکنند. پوران فرخزاد هرگز از رؤیاهای آسمانی و امیدهای کاذب حرف نمیزنند.
عمیقا اکسپرسیونیست است. نجوا نمیکند . سکوت را میشکند و واقعیت را هجی میکند .
نوشتههای او انعکاس خالص و بی پیرایهی زندگیاند. درست مثل یک درد دل خصوصی .
او بزرگوارترین درخت کهنسال تنهایی ست که تمامی این سال ها فقط سایه داده است و میوه.
درختی که خواست در همان سوی آبها و آبیها بماند و خاطرات خانه را برای ما صیقل دهد.
نثر باشکوهاش، وقف باستان شناسی فرهنگ سرزمین مادریاش شدهاست تا تکههای شکستهی
سفالهای مدفون در قدغنهای هزارسالهی آن خاک را پیدا کند و نقش از هم پاشیدهی مهر را در آسمان باورهای آن خانه از نو بسازد.
و شعرش به آدم شهامت می دهد که جاری باشد ، که عریان باشد و کلام را در تزویر استعاره و وزن و قافیه گم نکند.
ترکش که میکردم، میدانستم آن وقار انسانی، آن علو طبع، آن قامت افراشته، آن مهربانی که به سادگی لبخند یک کودک بود و آن روح لطیف جاری در زمان با آن یقین همیشگی به انسان، دیگر تکرار نخواهد شد.
میدانستم که او پیش کسوتی فروتن است و گذرزمان فروتن نیست. . .
دلم برایش پر میزد. یک بار خواستم تا گرمای نگاهش را که بر دستم جا مانده بود لای کتابش بگذارم که خشک شود و بماند. کتاب را که باز کردم ، دیدم تار حضورش تا ابد کوک شده بود.
شعر شاعر اگر آینهای عاریهای نباشد، روح پنهان زمین میشود و تا همیشه و در همه جا زندگی
میکند. دیگر دریغ نیست که شاعر کنار ما نیست. روح پنهان شاعر در رودها و دریاها، در اشراق صبح و اندوه غروب، در میوهای که در اشتیاق رسیدن در آفتاب تابستانی زندهاست، جاری ست. روح پنهان شاعر از نسلی به نسل دیگر سرایت میکند.
پوران فرخزاد یک منظومهی بلند است که به همهی لحظه های بودن من سرایت کردهاست. عمرش دراز باد و دست های مهربانش سرشار از آفرینش.
لس آنجلس/ زمستان یکهزار و سیصد و هشتاد و پنج










