کامران
بهنيا
«ديگري» در کشاکش کنجکاوي
و خيال
به گمانام، من نميبايد تنها خوانندهي
ايراني مارسل پروست بوده
باشم که از خواندن اين جمله در جلدِ پنجمِ
در جستجوي زمان از دست رفته شگفتزده
شده باشد:
« Qu'y a-t-il de plus poétique
que Xerxès, fils de Darius, faisant fouetter
de verges la mer qui avait englouti ses
vaisseaux ? » (1)
[چه کاري شاعرانه تر از کار خشايارشا،
پسر داريوش، که دريايي را
که کشتيهايش را به کام خود کشيده بود به
تازيانه ميزند؟]
پنجاه وشش صفحه بعد، راوي، عاشق سيري ناپذير
و حسود آلبرتين، باز به خشايارشا روي ميکند:
« Et pourtant, je ne me
rendais pas compte qu’il y avait longtemps
que j’aurais dû cesser de voir Albertine,
car elle était entrée pour moi dans cette
période lamentable où un être dissséminé
dans l’espace et dans le temps, n’est plus
pour nous une femme, mais une suite d’événements
sur lesquels nous ne pouvons faire la lumière,
une suite de problèmes insolubles, une mer
que nous essayons ridiculement, comme Xerxès,
de battre pour la punir de ce qu’elle a
englouti. »(2)
[ با اين همه، هنوز درنيافته بودم که ازمدتها
پيش بايد ازديدن آلبرتين
پرهيزميکردم . زيرا براي من او وارد آن مرحله
رقتآوري شده بود که در آن موجودي گسترده
درفضا و زمان ديگر براي ما يک زن نيست، بلکه
دنبالهاي از وقايع ناروشن است، دنبالهاي
از مسئلههاي حل ناشدني. دريايي است که چون
خشايارشا به حالتي خندهدار تلاش ميکنيم
بزنيماش تا به خاطر آنچه بلعيده است تنبيهاش
کنيم .]
پيش از خواندن پروست، از اين ماجراي شگفت
خشايارشا بي خبر بودم. پس به دنبال منبع آن
رفتم. منبع تاريخ هرودوت
است، روايتگرِاصلي جنگهاي ايرانيان و يونانيان
در روزگار باستان. داستاني که درکتاب هفتمِ
تاريخِ او آمده است با اشارهي پروست به آن
اندکي تفاوت دارد. در جريان لشکرکشي دوم ايرانيان
(سال ٤٨٠ پيش از ميلاد) ، خشايارشا دستورمي
دهد که بر تنگه داردانل -- که اروپا و آسيا
را از هم جدا ميکند-- دو پل ساخته شود تا
ارتش او بتواند به يونان برسد. اما همين که
پلها ساخته ميشوند، توفاني آنها را ويران
ميکند. باقي داستان را از زبان هرودوت بشنويد
( ومزهي آنچه از سبک او پس از دو ترجمه،
نخست از از يوناني باستان به فرانسوي و سپس
از فرانسه به فارسي، باقي مانده را بچشيد!):
« با شنيدن اين خبر، خشايارشاي خشمگين دستور
داد که هلسپونت [نام باستاني
آنچه که امروز درياي مرمره خوانده مي شود]
را سيصد ضربه شلاق بزنند و زنجيري[ را که
به پاي چارپايان ميبستند] درآبهايش بيندازند.
حتا شنيدهام که کساني را هم فرستاد تا هلسپونت
را[ چون حيواني] با آهن داغ کنند. به هرحال،
او به افراداش فرمان داد که هنگام تازيانه
زدنِ هلسپونت اين واژههاي سرشار از خودپسندي
نابخردانهي يک بربر را به زبان آورند:
< اي موج تلخ ، خداوندگارِ ما
تو را تنبيه ميکند زيرا به او توهين کردهاي
بي آنکه او به تو بدي کرده باشد. خشايارشا
از تو گذر خواهد کرد، چه بخواهي چه نخواهي!
و چه خوب که هيچکس به تو که آبگيري شور و
گلآلود بيش نيستي، قرباني نميدهد.>
بدين ترتيب او دريا را کيفر داد ومهندسان
دست اندرکارساختمان را گردن زد.(٣)»
يکي از ويژگيهاي نمايانِ يونانيان باستان
دل بستگي به آشنايي با چند- و-چونِ آداب همسايگان
است. نه تمدنهاي هم زمان با يونان و نه پيش
ازآن هيچيک چنين کنجکاوياي نسبت به احوال
ديگران ازخود نشان ندادهاند. کافي است نگاهي
به زندگي نامهي کورش به
قلم گزنفون بيندازيم تا
ببينيم که اين شاگرد سقراط
و همدرسِ افلاطون، براي
توصيفِ عقايد سياسي خودش چه گونه به نوشتن
شرح زندگاني پادشاه کشورهمسايه ودشمنِ اصلي
يونان پرداخت. تصورچنين کاري درجاي ديگري
ازجهان باستان، جزيونان، دشواراست.
چرايونانيان دربارهي ديگران کنجکاو بودند؟
چرا برخي تمدنها ازبقيه کنجکاوتراند؟ چرا
نه درچين (که بيگمان از يونان سقراط و افلاطون
تکنولوژي پيشرفتهتري داشت) و نه درهند (که
رياضياتاش صفر را قرنها پيش از اروپا کشف
کرده بود) چنين علاقهاي براي دريافت چند
و چون احوال ديگران نبود؟
اجازه بدهيد اين پرسشها را بي پاسخ رها کنيم
و به حکايت هرودوت باز گرديم که کنجکاوترينِ
يونانيان بود .
کردار خشايارشا در روايت هرودوت باورنکردني
است. باورنکردني البته در اين مورد صفت چندان
بدردبخوري نيست. قرن ها بازي با باورکردن
کار را به جايي رسانده است که بکار بردن عنوان
باورنکردني براي يک واقعه نياز به شرح و تفسير
دارد. صفت شاعرانه که پروست بکار مي برد بيگانگي
بنيادي رفتار خشايارشا را با نور ديگري روشن
مي کند.
بي شک ماهرگز نخواهيم دانست که دو هزارو
چهارصد وهشتاد و پنچ سال پيش موجهاي درياي
مرمره چه کلماتي را از قول کسي شنيدند که
در کتيبه هايش خود را شاه شاهان ميخواند.
بحث ما اينجا برسرميزان دقت تاريخي هرودوت
درنقل اين مطلب نيست. بياييد گمان کنيم که
خشايارشا – که، البته، به آساني خشمگين ميشد--
واکنشي داشته است شبيه يک رانندهي بي قرارِ
امروزي که اتومبيلاش درنيمه راه سفري طولاني
و درميان جادهاي پرت ناگهان ازکار افتاده
است. ديدن چنين رانندهاي درحال لگدزدن به
قالپاق ماشين وناسزا گفتن به آن تعجب زيادي
برنخواهد انگيخت. تصور اين رفتار آسان است.
هرکس ميتواند پس ازشنيدن حکايت خود را به
جاي راننده بگذارد و حال او را درک کند، و
هيچکس صفت «شاعرانه» را براي توصيف وضع او
به کار نخواهد برد.
اما خشايارشاي حکايت هرودوت به دنياي اومتعلق
نيست. مورخ يوناني هيچ تلاشي براي
فهميدني کردن رفتارمستبد شرقي ازخود نشان
نميدهد (٤). آنچه اين روايت کوتاه را افسونگرانه
جذاب ميکند، خودداري راوي ازهر تلاشي براي
کاهش بيگانگي مطلق رفتارشاه است. اين متن
هرودوت، ما را رو به روي يکي ازکهنترين شواهد
کتبي کشش مقاومت ناپدير چيزِ شگفت (exotic)
قرارمي دهد.
پدر تاريخ فرزند گمنام ديگري هم دارد.
اين کلود لوي – استروس (٥) است که فرزند
ديگر هرودوت، که يک گونه [genre] ادبي نادر
است، را شناسايي کرده است. درمتون متعلق به
اين نوع ادبي، نويسنده از برخوردي نزديک با
تمدني بيگانه به خوانندگاني که به تمدن خود
وي تعلق دارند گزارش ميدهد. کتاب دوم هرودوت
که به تاريخ وآداب و رسوم مصر ميپردازد،
نخستين اثر تاريخي از چنين متنهايي است.
هرودوت دراين کتاب مينويسد که« مصريها همه
چيزرابرعکس [يونانيان] انجام مي دهند».(٦)
عين اين جمله درقرن شانزدهم درکتاب کشيشي پرتقالي،
به نامِ لويس فرويس، دربارهي
ژاپنيان آمده است. نام کامل کتاب اين است: رساله
در باب ضديتها و تفاوتهاي منشهاي مردمان اروپا
و ژاپن (٧). درسال ١٥٨٥ نوشته شده است،
يعني حدود ٤٠سال پس ازآن که ملوانان پرتغالي به
ژاپن قدم گذاشتند و دو تمدن ژاپني و اروپايي براي
اولين بار با هم رو در رو شدند. کتاب کوچک فرويس
فهرستي است از هرآنچه که اروپاييان و ژاپنيها آن
را به شيوهاي متفاوت يا متضاد انجام ميدهند.
لوي استروس، درمقدمهاي که بر رجمهي فرانسوي
اين کتاب نوشته است، برخويشاوندي اين متن وکتاب
هرودوت انگشت ميگذارد. بعيد است که فرويس کتاب
هرودوت را خوانده باشد يا از اين خويشاوندي باخبر
بوده باشد.
نبايداين نوع ادبي را با آن چه ادوارد
سعيد در کتابِ شرق شناسي
(٨) سرزنش کرده، اشتباه گرفت. ورود به اين باشگاه
بسيارمشکل است و بخش بزرگ ادبيات شرقشناسانه ازعضويت
در آن محروم است. لحن هرودوت و فرويس تازگي و سادهانگاري
نخستين ديداررا دارد. در آن کتابها مسافرِ پيشگام
ازتمدني ناآشنا سخن ميگويد که متفاوت است، اما
محترم و گاه ستودني. دربرابر، غربيهايي که مدتها
بعد از اين دو درباره شرق نوشته اند با موجودي سر-
و- کار دارند که از ديرباز با غرب داد و ستد داشته
است و چند قرن است که زيرِ بارِ قدرتِ آن است. پس
چندان جاي تعچب نيست که درسبک اين شرق شناسان از
رنگ و بوي نوشتههاي هرودوت و فرويس چيزي چندان
باقي نمانده باشد.
گمان ميکنم که کتاب تحقيق ماللهند ايوريحان
بيروني يکي از اعضاي انگشتشمارِ اين باشگاه
باشد. اين کتاب، که فراوردهي سفر يا سفرهاي نويسنده
به هند است، در سال١٠٠٣٢ميلادي به پايان رسيده است
و همزمان است با حملات سلطان محمود
به هند وآغاز حضوراسلام درشبه قاره. شگفت اين جاست
که ابوريحان هم درکتاباش عين همان جمله را مي نويسد:
« آنها [هندو ها] همه چيز را برعکس ما [مسلمانان]
انجام مي دهند.» (٩)
اين سه سند تصويرهايي ازسه برخورد نزديک
هستند. ديدار يک يوناني ازمصردرسدهي پنجم
پيش ازميلاد، ديداريک مسلمان ازهند در سدهي
يازدهم پس از ميلاد و ديدار يک اروپايي از
ژاپن در سدهي شانزدهم به گزارههاي همساني
انجاميده است: « آنها همه کار را برعکس ما
انجام ميدهند.»
از مقايسهي اين سه کتاب تفاوتهاي بسياري
آشکار ميشود. بي ترديد سه تمدن مشاهدهگر
(يونان باستان، اسلام قرن پنجم هجري، و اروپاي
دوران رنسانس) متفکران وگزارشگران يکساني
تربيت نميکردند. اما بخش ديگراين تفاوتها
فراوردهي شخصيت و حرفه و استعداد هريک از
اين سه نويسنده است. هرودوت، که تاريخگزار
است، در شکار قصهها بيهمتاست. کتاباش پر
است از داستانهايي ازتاريخ مصربه همان جذابيتِ
حکايتِ خشايارشا دردرياي مرمره. ابوريحان
علاّمهايست که پيش ازهرچيز دوستار ستاره
شناسي و جغرافي. اما درپشت کلمات فرويس، اين
کشيش ژزوييت، نکته بيني خبرنگاري استثنايي
نهفته است.
اين مقاله مجال مقايسهي نکته به نکته ي
اين سه جهانگرد را نميدهد. اما خوب است نگاهي
به نوشتههاشان بيندازيم تا ببينيم که مشاهدهي
چه نکتههايي ست که سبب ميشود حکم وارونه
بودن «ديگري» را صادر کنند.
هرودوت مي نويسد:
« مصريها که آب وهواي کشورشان استثنايي است
و در کرانه رودي زندگي ميکنند که با هر رود
ديگري فرق ميکند، آدابي دارند که کم وبيش
درهمهي موارد وارونهي رسوم مردمان ديگر
است. نزد ايشان زنان به بازارميروند و به
خريد وفروش چارپايان ميپردازند. اما مردان
در خانه ميمانند و نخ ميريسند... مردان
مصري بارها را روي سرشان حمل ميکنند و زنان
روي شانههاشان. زنان ايستاده ادرارميکنند
ومردان نشسته. مصريان در خانه قضاي حاجت ميکنند،
اما درکوچه غذا ميخورند. دليلشان هم اين
است که کارهاي ضروري رااگر ناپاک باشند بايد
درخلوت انجام داد واگرنه در پيش چشم همگان.
هيچ زني کاهن هيچ ايزد يا ماده-ايزدي نيست
و هر مرد موبدي کاهنِ همهي ايزدان است. پسران
اگر نخواهند اجباري ندارند که از پدرو مادر
خود سرپرستي کنند. اما اين امر بر دختران
واجب است حتا اگر که خلاف ميلشان باشد.
درکشورهاي ديگر، کاهنان موهاشان را بلند ميکنند،
درمصراز ته ميتراشند. نزدمردمان ديگر، هنگام
عزا، عزادارِ اصلي سر اش را ميتراشد. مصريان،
برعکس، به رسم عزا موها و ريش خود را نميزنند.
مردمان ديگر جدا ازحيوانات زندگي ميکنند،
مصريها با آنها... مردمان ديگر، غير از
آنهايي که تحت تاثير مصريها بودهاند، آلت
تناسلي خود را به حالتِ طبيعي واميگذارند.
مصريها آن را ختنه ميکنند...»(١٠)
ابوريحان بيروني مينويسد:
«آداب هندوها به اندازهاي با رسوم ما بيگانه
است که به چشم ما عجيب مينمايد. انگار که
عمدا برعکس ما عمل کنند. اين وارونگي چنان
است که اگر رسمي از رسمهاي ما پيش آيد که
شبيه آداب ايشان باشد، باعث تعجب است، چرا
که کم و بيش هرکاري را برعکس انجام ميدهند.
اين هم چند نمونه :
هندوها موي بدنشان را نميتراشند. در کل،
به دليل گرما، برهنهاند وموهاشان را بلند
ميکنند تا از پرتو آفتاب محفوظ بمانند. ريششان
را هرگز نميتراشند وبراي محافظت ميبافنداش.
همچنين موي زهارنميسترند به اين عنوان که
آن را تحريک کنندهتر ميدانند... ناخنهاي
خود را بلند ميکنند و به تنبلي خود ميبالند،
زيرا از آنها نه براي کارکردن که براي خاراندن
سر وجست و جوي شپش استفاده ميکنند.
تنها برروي تپهاي از سرگين گاو غذا ميخورند.
مانده غذاشان را نميخورند... ادرار گاوهاشان
را مينوشند اما به گوشت گاو لب نميزنند...
هنگام شست وشو، پاهاشان را پيش از صورتشان
ميشويند. پيش ازهمخوابگي با زنانشان هم
غسل ميکنند. به شيوه خاص خودشان عشقبازي
ميکنند: مرد بي حرکت ميخوابد، شق چون شاخ
تاک، و زن روي او دراز ميکشد و خود را از
پايين به بالا مي جنباند گويي که ارابه هل
ميدهد. بدين سان مرد بيآنکه حرکتي کند لذت
خود را ميبرد. روزهاي عيد، به جاي عطر بروي
خود خاک ميپاشند. مانند زنان موهاي خود را
رنگ ميکنند و گوشواره به گوش ميکنند و برانگشتان
دست و پاي خود حلقه ميبندند... براي قضاي
حاجت رو به ديوار ميکنند و عورت خود را به
رهگذران نشان ميدهند. ودست آخر، لينگا را
ميپرستند که نماد آلت تناسلي شيواست.
هنگام رودررويي با مشکلات با زنانشان مشورت
ميکنند. هنگامي که نوزادي به دنيا ميآيد،
به پدرشادباش ميگويند نه به مادر. درميان
فرزندان آن که جوانتر است محبوبتر است،
به ويژه در شرق کشور...» (١١)
لويس فرويس مي نويسد:
« نزد ما ناخنهاي بلند نشانهي ناپاکيزگي
و بيادبي ست. اما بزرگ زادگانِ ژاپني، چه
مرد و چه زن، پنجههايي دارند که به چنگال
عقاب ميماند...
نزد ما پوشيدن لباسهاي رنگين کاري احمقانه
يا مضحک شمرده ميشود. اما چنين پوشاکي نزد
ژاپنيها همگي رايج است، به جز راهبان و پيرمرداني
که سر خود را تراشيدهاند...
آستينهاي پوشاک ما تنگاند و تا مچ ميرسند،
مال ژاپنيها چه زن، چه مرد، چه راهب، بسيار
گشاد است و تا آرنج ميرسد وبس...
ما لباس بهترمان را رو و لباس کم ارزش تر
را زير ميپوشيم. آنها بهتر را زير و بدتر
را رو ميپوشند...
نزدما دستمالها ازجنس پارچهاي لطيف و گلدوزي
شدهاند. دستمال ژاپنيها يا ازپارچهاي زمخت
است يا از کاغذ...
نزد ما سياه رنگ عزا ست؛ نزد ژاپنيها سفيد...
کفشهاي ما چرميست و بزرگزادگان ما کفش مخمل
به پا ميکنند. اما ژاپنيها، چه غني وچه
فقير، صندلهايي از حصير برنج به پا دارند...
ما با کفش به خانه وارد ميشويم. اما در نظر
ژاپنيها ادب حکم ميکند که کفشها پيش از
ورود به خانه درآورند...
دراروپا شرف و سرمايهي اصلي دختر جوان باکرگي
اوست؛ اما زنان ژاپن اهميتي به بکارت نميدهند
و ازدست دادن آن مايهي بي آبرويي کند ست
نه مانع ازدواج.
زنان اروپايي همه کارميکنند تا موهاشان بورباشد
وبه آن افتخار ميکنند؛ اما زنان ژاپن ازموي
بور متنفراند و همه کار ميکنند تا موهاشان
سياه باشد...
آرايش زنان اروپايي نبايد توي چشم بزند؛ اما
زنان ژاپن هرچه بيشتربزک کنند خوشگلتر شمرده
ميشوند.
زنان اروپايي ازهر وسيلهاي استفاده ميکنند
تا دندانهاشان سفيدترشود؛ اما زنان ژاپني
با آهن و سرکه تلاش ميکنند که دهان و دندانهاي
خود را به سياهي زغال کنند...
دراروپا ورود به صومعههاي راهبهها بکل ممنوع
است. درژاپن صومعهها به کارفحشا مشغولاند...
نزد ما کمتر زني باسواد است. در ژاپن به زن
بزرگزادهاي که نوشتن نداند احترام نميگذارند...
نزد ما، آدمها براي رياضت و نجات روح کشيش
ميشوند، در ژاپن راهب شدن راهيست براي فراراز
کار و گذراندنِ زندگي به راحتي و خوشي...
ما با کسي که ازسفربازميگردد يا به سفرميرود
روبوسي ميکنيم. ژاپنيها چنين رسمي ندارند
و چون ميبينند که ما چنين کاري ميکنيم،
خنده شان ميگيرد...
ما بيني خود را با شست يا با انگشتِ نشانه
پاک ميکنيم؛ ژاپني ها که، بيني هاشان کوچکتر
است، با انگشت کوچک.
نزد ما مردم با لحني جدي ازهم احوال پرسي
ميکنند؛ ژاپنيها اين کار را با خندههاي
مصنوعي انجام ميدهند.»(٧)
شباهتهاي اين سه متن بي نيازازتفسيراست. اما يادآوري
بايد کرد که کتاب فرويس فهرستي از تفاوتهاست وبس،
درحاليکه هرودوت تاريخ مينويسد وابوريحان افزون
براين گونه مشاهدهها، نوعي فرهنگ شناسي تطبيقي
انجام ميدهدد. با اين همه، اين شوق فراوان براي
ديدن تفاوتها مانع ازآن نميشود که هنگام بحت درمقولهي
دين هرودوت و ابوريحان سهل انگاري همانندي کنند.
هرودوت به جاي نام ايزدان مصري نام ايزدان يوناني
را ميگذارد و ايزيس مصري را آفروديته
ميخواند و اوزيريس را ديونوسوس.
ابوريحان هم همه جا ويشنوي هندويان
را الله مينامد.
اما برگرديم به تفاوتها. جاي شگفتي نيست
که هرسه نويسنده انگشت بر چيزهايي ميگذازند
که مردمان را درهمان نگاه اول از يکديگر بازميشناساند.
اين که چه گونه ميخورند و ميآشامند و قضاي
حاجت ميکنند؛ با موها و ناخنها و ديگراندامهاي
خود چه ميکنند؛ چه گونه بدن خود را ميپوشانند؛
وسرانجام، اين که زنان و مردان جدا از يکديگرو
با يکديگر چه ميکنند.
اطلاعات دقيقي که ابوريحان درخصوص عشقبازي هنديها
ميدهد پرسش برانگيز است. آيا او به چشم خود شاهد
همآغوشي ايشان بوده است؟ يا نسخهاي ازکاماسوترا
(کتاب کهن هندو در باب آيينِ عشقبازي، نوشته شده
درقرن چهارم پيش ازميلاد) به دستاش افتاده بوده
است؟ يا از دهان ميزباناناش شنيده است؟ درهرصورت،
اگرچه درجهان شمولي تصويرش ميتوان ترديد کرد(کافي
است گوناگوني ترکيبهاي بدني عشق ورزان کاماسوترا
را به خاطر آوريم)، سردي پژوهشگرانهي لحن در بازگويي
مطلب، که اخلاق و دين همواره آن را ولايتي از قلمروي
خود تلقي کردهاند، سزاوار ستايش است.
ديريست که سيارهي کوچک ما از جزيرههاي کشف نشده
و قلههاي فتح نشده تهي شده و در اين دنياي جهاني
شده جاي نخستين برخوردها خاليست. با اين حال،گفتماني
که از«ديگري» وارونهي «خود» را ميسازد هنوز ساکن
آشناي جهان ماست. اگر کمي در ذهن خود کاوش کنيم،
ميتوانيم بهآساني به ياد آوريم که مانندِ سخنان
اين سه تن را جايي شنيدهايم. ازجمله از زبان مسافري
برگشته از کشوري دوردست فهرستي همانند از آداب غريب
غذا خوردن و عشق ورزيدن و ناخن تراشيدن «ديگري»
را. هر مسافري ميتواند يک ابوريحان يا هرودوت باشد.
اما اشتباه نکنيم. اين جست وجوي انساني براي ترسيم
غير مولفه ديگري هم دارد. فراموش
نکنيم که خشايارشاي پروست هم فرزند اين گفتمان است.
تاريخگزاري يوناني درکنجي ازذهناش ، جايي ميان
کنجکاوي وخيال، حکمران بيگانه را هنگام تازيانه
زدن و دشنام دادن به دريا غافلگيرم ميکند و دوهزاروچهارصد
سال بعد مارسل عاشق تصويري درخور نوميدي بي کران
خود درآن مييابد. يکي از نتايج طنزآلود چنين کشفي
عقب کشانده شدن تاريخ توليد شاعرانه درايران به
هزار و پانصد سال پيشتر از رودکي است. حتي درجسورانه
روياهاياشان هرودوت وديگر کنجکاوان خيال پرداز نميتوانند
سرنوشت آفريدههاي خود را پيش بيني کنند.
1. Marcel Proust, A la
recherche du temps perdu, La prisonnière,
Folio Gallimard, Paris, 1988, page 40
2. Ibid, page 96
3. Hérodote, L’Enquête, Livre V à IX, Folio
classique Gallimard, Paris 1964, page 194
براي مثال
اين کاري است که يکي ازخوانندگان هرودوت دردوران
رنسانس يعني مونتني[Montaigne]انجام ميدهد.
در مقالات [essais]، مونتني کار خشايارشا
را واکنشي عاقلانه و حتا نمونه مي داند. به
نظر او، تازيانه زدنِ دريا شيوهي خردمندانهاي
ست براي رستن از خشم.
4. Claude Lévi-Strauss
5. Hérodote, L’Egypte,
Histoires II, Les Belles Lettres, Paris,
1997
6. R. P. Luis Frois, Europééens
& japonais, Traité sur les contradictions
& differences de moeurs, préface de
Claude Lévi-Strauss, Chandeigne, Paris,
1998
7. Edward Said, Orientalism,
Vintage , New York 1979
8. Biruni, Le livre de
l’Inde, Sindbad, Paris 1996
9. Hérodote, ibid, pages
46- 47
10. Biruni, ibid, pages
168-169
|