حسن جعفري
( به مهدي جامي )
ما و تاجيکان
دو
قدم مانده به ما، آنسوي جيحون (آمودريا)،
مردماني زندگي ميکنند که خيلي وقت است تقريبا هيچ
خبري از آنها نداريم. ديگر نميدانيم بخاراي
شريف کجاست، ماوراءالنهر
کدام خطه را ميگويند، زبان تاجيکي چگونه زبانيست،
سرگذشت اميران دانشپرور آلسامان چه بوده است، خاستگاه
زبان دري را کدام منطقه ميپندارند، چراغ زبان و ادبيات
فارسي را در سرزمينهاي شمالي ِ فلات ايران چه کساني
و چگونه روشن نگاه داشتهاند، همزبانان ما در بيرون
از مرزهاي ايران چه ميکنند و چه ميانديشند و ...
اگر فارسيگويان خارج از ايران را در سه
منطقهي افغانستان، آسياي مرکزي و هند پراکنده
بدانيم، از احوال فرهنگي برادر کوچکمان، افغانستان،
کموبيش مطلعيم، همزبانانمان در هند را هم
(با وجود آنکه هر روز کم و کمتر ميشوند)
سراغ داريم، اما خيلي وقت است که از روزگار
فارسيگويان ِ گسترده در فرارود (ماوراءالنهر)
کموبيش هيچ نميدانيم.
سلطهي هفتاد سالهي «پردهي آهنين»ِ
کمونيسم در آسياي ميانه، بهانهي خوبي بود تا ذهن
و حافظهي تاريخي ما ايرانيان، وجود همزبانان و
همفرهنگاني را دردو قدميمان به فراموشي بسپرد.
اما بهعکس، درمدت اين هفتاد سال، فارسيگويان ِ
گرفتارآمده در چنگال کمونيسم، مرتب از فرزند گمکرده
مادر، و آرزوي پيوستن دوباره به سرزمين نياکانشان
گفتند. هرچه ما آنها را فراموش کرديم، آنها روز
به روز بيشتر به ما فکر کردند. مطلقا از ياد برديم
که پيش از غوطه خوردن در سيلابهاي از غرب آمده،
انسانهايي در نزديکي ما ميزيستند که زبان و فرهنگشان
مانند ما بود و همانند ما بدين جهان مينگريستند.
تاجيکاني که در دههي ۱۳۷۰ به ايران مسافرت ميکردند،
در سينهشان شعلهاي فروزان بود که قدمتي چهارصد
ساله داشت: «قبلهي تاجيکان ايران است».
آن روزها روزگار آزادي تاجيکان بود و آرزوي هر فارسيگوي
سرزمينهاي فرارود، يک بار سفر به ايران بود و ديدن
شيراز و اصفهان و ري و تهران. شيفتگي وصفناپذير
آنان در «بازگشت به دامان مادر» و بازپيوستن به
«آرياناي بزرگ»، عزمي عمومي و
مقصدي ملي در تاجيکستان آن روز به شمار ميآمد.
اما نخستين گروههاي تاجيکان مسافر، در بازار تهران
با اين پرسش سهمگين مواجه شدند که: «شما فارسي را
از کجا ياد گرفتهايد؟». در کوچه پس کوچههاي ري
و تختجمشيد شيراز و چهارباغ اصفهان هم همين پرسش
بود که تکراري هراسآور داشت. مسافران بعدي تاجيک،
با اينکه ديگر اين پرسشها (از فرط تکرار) برايشان
شگفت نمينمود، ارمغانشان از ايران باري، نوميدي
و خنده بر اميدهاي واهي گذشته بود. ماجراهاي سياسي
ـ فرهنگي ديگري نيز به کمک آمدند تا تاجيکان (اگرنه
يکسره، دستکم موقتا) دست از تشبيه مادر و فرزندي
بشويند و ملت تاجيک را صاحب زباني غير از فارسي
بدانند: زبان تاجيکي.
اما گردش چرخ فلک هميشه بر همين مدار نبوده است:
در روزگار رفعت و اقتدار تمدن اسلامي، که حکم خليفهي
بغدادنشين از سواحل غربي قسطنطنيه تا شرق درياي
چين و از شمال فرغانه تا اعماق دکن جاري و ساري
بود، پارهي شرقي جهان اسلام سرزمينهايي را شامل
ميشد که از فارس و ري و عراق عجم گرفته تا آذربايگان
و سيستان و هرمز، و از ارمنستان و يزد و کرمان گرفته
تا کاشان و قزوين و طبرستان، جملگي زير نام «ايران»،
والاترين خدمات فرهنگي ـ سياسي را به آن تمدن نوشکفته
ارائه کردند.
اما «خراسان بزرگ» دراين ميان،
موقعيتي ممتاز داشت. گاه حتا از «پارهي شرقي جهان
اسلام»، همان «خراسان بزرگ» را مراد ميکردند. امروزه
باور ِپهناوري سرزمينهاي خراسان درآن روزگار، و
نيز تا آن حد گونهگوني اقوام ساکن در آن منطقه
براي ما دشوار است: منطقهي عظيمي که در ادوار مختلف
تاريخي، پهناورتر يا کم عرضتر ميشده و امارت آن،
شيرينترين رؤياي سرداران خليفهي مسلمين بوده.
بلخ و هرات و کابل، قندهار و بدخشان و تخار،
سُغد و بخارا و سمرقند، تاشکند و نَرشخ و نَسف،
فرغانه و تِرمذ و خجند، تنها گوشههايي
از مرزهاي اين سرزمين عظيم در شمار بوده است. براي
اثبات خدمات بيکران فرهنگياي که از جانب ساکنان
اين سرزمين پهناور به بقيهي نواحي جهان اسلام ارمغان
ميشد، بهجاي مدد گرفتن از هر استدلالي که شبههي
اغراق و مبالغه در آن خواهد رفت، کافيست تا دانشوراني
را که بدين شهرها نسبت داشتهاند (و فقط اسمشان
را شنيدهايد) در ذهن شماره کنيد: بخاري،
بلخي، هروي، ترمذي، خجندي و ...
اما روزگار اعتلاي فرهنگي فرارود در قرون
نخستين ِ اسلامي، تنها يک صفحه از کتاب تعامل
ِ اجتماعي ـ فرهنگي بين ايران و فرارود است؛
اين قصه فراز و فرودهاي ديگر هم دارد:
سراسر قرن دهم هجري به جدايي ايرانيان ِ اينسو
و آنسوي جيحون گذشت. از آن پس مردماني که زندگي
مشترکِ دستکم هزار و پانصد ساله، پيوندي عميق در
زبان و فرهنگشان پديد آورده بود، ناگزير شدند بدون
داشتن هرگونه رابطهاي با طرف ديگر، به فکر خود
باشند و فرهنگ نوين ِجداافتادهاي بيافرينند. اين
فرهنگسازي جديد، البته به زيان فراروديان تمام
شد. چه، سرزمين پهناور ايران، با داد و ستد فرهنگياي
که بهطور درونگروهي، و در بين اقوام متعدد گونهگونش
در کار بود، فرهنگي همچنان بالنده و زندهوار باقي
ماند. اما فراروديان بريده از ايران، نه فقط به
همان گنجينهي واژگان اندک خود قناعت کردند، که
سبکها و جريانهاي ادبيشان نيز تطوري چشمگير به
خود نديد و يکسره جهان را با همان چشمان گذشتگانشان
نگريستند. البته ميتوان چشم را بست و با ديدگاهي
منفيباف، فرهنگ و ادبيات چهارصد سال بعدي را (به
ويژه آنگاه که تغزل دلکش ادبيات ايراني در چنگال
دژخيمان بلشويکي گرفتار آمد) دورهي «بازگشت
ادبي» يا از آن منفيتر، دورهي «انحطاط»
ناميد. اما اين نامگذاريها البته راه به جايي
نميبرد و گرهي نميگشايد.
به هر روي، امروز واقعيت، خود را تازيانهوار بر
ما تحميل ميکند. و اين واقعيت بهجاي آنکه تکيه
بر نام فرارود و سُغديانا در کتيبهي بيستون داريوش
(بهعنوان يکي از خراج دهندگان هخامنشيان) باشد،
باري بيخبري دردناک مردمان دو سرزمين است از احوال
فرهنگي يکديگر.
تاريخچهي اين بيخبري محض، البته دردناکتر است:
در سالهاي ۱۹۲۴ تا ۱۹۲۹ هويت فرهنگي تاجيکان، بهسختي
از جانب پانترکيستهاي ازبک مورد هجوم قرار گرفت.
آنها ادعا ميکردند بخاراييان و تاجيکاني که گمان
ميبرند زبان تاجيکي، زبان اجداديشان بوده است،
در حقيقت ترکاني هستند که، تحت فشار زمانه، زبان
و تَخمهي خود را فراموش کردهاند و بايد آنها
را دوباره به ديگر اقوام ترک پيوندشان زد. در سالهايي
که اين جريان ترکسازي با شدت و خشونت جريان داشت،
بزرگان فرارود به رهبري صدرالدين عيني
و يک ـ دو نفر ديگر کمر همت بستند و در اثبات هويت
تاريخيشان کوشيدند. آنها با نشان دادن فرارود
بهعنوان خاستگاه زبان دري، جريان ادبي چهارصد سالهاي
را اثبات کردند که نام آن را «ادبيات فارسي
ـ تاجيکي» گذاشتند و براي تاييد نظر خود،
اديبان و مورخان ايراني را نيز به گواهي گرفتند.
از آن ميان، سعيد نفيسي ضمن تصديق
آنان، ابراز داشت که چون اين جريان ادبي، و توسعا
زبان و ادبيات فارسي از فرارود آغاز شده است، نام
اين جريان بايد به «ادبيات تاجيکي ـ فارسي»
تغيير يابد.
اين داد و ستد و تعامل فرهنگي که در آن روز، بدان
قوت بين نخبگان دو سرزمين در کار بود، در ساليان
بعد نيز هنوز جاپاهايي داشت. در اواخر دههي چهل
و سراسر دههي پنجاه شمسي، تکگفتارها و گاه مجموعه
مقالاتي در مجلات پيشرو ادبي ـ تاريخي، ياد همفرهنگان
و همزبانان جدامانده را زنده نگاه ميداشت. نمونهاش
بحثهاي لغوي بود در بارهي واژهي تاجيک (و تصحيفها
و ريشههاي آن: تازيک، تاژيک، تات و تت) به قلم
محيط طباطبايي. اما البته اين بحثهاي نخبهگرايانه،
بيگانگي طبقهي متوسط هِرم فرهنگي جامعه را پنهان
نميداشت.
در ساليان نخستين ِ دههي شصت، ديگر خبري از آنسوي
جيحون نداشتيم. حرکت ستايش برانگيز سعيدي
سيرجاني، چونان شهاب سنگي، لحظهاي با
درخشش خود، ما را به ياد همزبانانمان در فرارود
انداخت. اما وقتي موجي در کار نباشد، تک اثرهاي
بزرگان نيز زود فراموش ميشوند. سعيدي سيرجاني در
سال ۱۳۶۲، مجموعهي پنج جلدي «يادداشتها»ي
صدرالدين عيني را در هزار صفحه به چاپ رساند و در
مقدمهاش نوشت: «آشنايي با لهجه تاجيکي و فرهنگ
و زندگاني تاجيکان، براي همه فارسي زباناني که در
محدوده امروزين ايران بهسر ميبرند، در حکم واجب
عيني ملي» است.
پس از چاپ اين کتاب، در ساليان بعد جز يک جلد دايرةالمعارف
(دانشنامهي ادب فارسي، جلد يکم: آسياي مرکزي)،
يک اثر مستقل تحقيقي (چشمانداز شعر امروز تاجيکستان
ـ علياصغر شعردوست)، و يک مقدمهي مبسوط اما جنجالي
(مقدمهي کتاب «خورشيدهاي گمشده» ـ عليرضا قزوه)،
فقط به چاپ (بد کيفيت) چند مجموعه شعر از شعراي
معاصر تاجيک بسنده کرديم.
خلاصه کنم: سير تطور رابطهي ما با همزبانانمان
در فرارود بدين منوال بوده است که از رفت
و آمد و نوشت و خواند بزرگاني چون سعيد نفيسي
با صدرالدين عيني در حدود هفتاد و چند سال
پيش، به مقالاتي کم تعداد (و فقط در حوزههايي
تخصصي نظير واژهشناسي و ندرتا مردمشناسي)
در دههي چهل و پنجاه ميرسيم. از آن پس تا
سال ۱۳۶۲ که يادداشتهاي عيني به کوشش سعيدي
سيرجاني منتشر ميشود، تقريبا هيچ خبري از
تعامل فرهنگي بين دو سرزمين نداريم. از سال
۱۳۷۲ تا کنون نيز تنها دو کتاب، گزيدهي اشعار
چند شاعر معاصر تاجيک، و همچنين يک ـ دو
کتاب ديگر (سفرنامه يا پژوهشهاي کم حجم)
به خوانندهي ايراني عرضه شده است.
لابد با همين فهرست کوتاه نيز قانع شدهايد
که قلّت منابع اطلاعاتيمان در بارهي سرزميني
همزبان، اگرنه شرمآور، دست کم تأسفبار
است.
خوانندگان صاحبدل حتما به من حق ميدهند که اينقدر
بر «همزباني»
و «همفرهنگي»
ساکنان دو سرزمين تاکيد کنم. در دنيايي که، با وجود
برچيده شدن ظاهري بساط استعمار، هنوز پاريس براي
جزاير آنتيل و گويان و گوادلوپ، و حتا توسعا براي
تونس و مراکش و الجزاير متروپول بهشمار ميرود،
و نخستين رسالت ميسيونرهاي مسيحي در سراسر جهان
غير غربي، در آموزش زبان انگليسي خلاصه ميشود،
و سرمايهگذاري باورناکردني همسايهمان ترکيه در
کشورهاي آسياي ميانه، در شکل افراطي «پان ترکيسم»
نمود يافته و ... حيف است به اين راحتي جمعيت عظيمي
را از خود برانيم که خودشان مشتاقانه و شوريده در
پي ايجاد تفاهم فرهنگي با مايند، و پيش از آنکه
ما قدمي بهسوي ايشان برداريم، آنها خود ده قدم
به جانب ما خيز برداشتهاند.
کاش بزرگان ما سکوت نميکردند و در اين گير
و دار واردات سرسامآور انديشه و فرهنگ از
اينسو و آنسوي دنيا، موجي به راه ميانداختند
در پيوند دو سرزمين. آرزو داشتم دانشمند صاحبدلي
دست به قلم ميشد و اثر جامعي خلق ميکرد
در شناساندن روزگار فراروديان به مردم ايران
زمين.
|