گفتگويي ساده و صميمانه با پوران فرخزاد
س – از شما زياد حرف زدهاند، اما خودتان بگوييد شما که هستيد؟
ج – راستاش خودم هم درست نميدانم. شايد يكي مثل همه!
س – يعني واقعاً مثل همه هستيد؟
ج – ببينيد حقيقت اين است كه همهي ما خودمان را بافتهي جدا از ديگران ميدانيم، يعني حتا اگر به زبان هم نياوريم، يعني جسارتاش را نداشته باشيم، هميشه در باطن امتيازات بيشتري به خودمان ميدهيم و گاهي هم از اين كه ديگران به اين مهم!.... پي نميبرند سخت شگفت زده ميشويم.
س – اينکه میشود خودخواهی. اما شما به مثل همه بودن خود يقين داريد؟
ج – من تفاوت آدمها را تنها در شيوهي انديشگي و ميزان خرد و ادراك آن ها ميدانم، بدين سان ميتوانم در پاسخ شما بگويم، بله من با همه فرق دارم، نه اين كه از همه بهتر يا از همه بدترم، نه، فقط به اين دليل كه مثل خودم فكر ميكنم!
س – ميتوانيد بگوييد از چه زماني به فكر نوشتن و يا سرودن افتاديد؟
ج – آن ها به من فكر كردند، نه من به آنها.
س – بسيار خب. از كي؟
ج – از خيلي دور. وقتي در دبستان درس ميخواندم و انشاهايي را مينوشتم كه توجه آموزگارانام را جلب ميكرد و مرتب تشويقام ميكردند.
س – پدر و مادر هم تشويق تان ميكردند؟
ج – نه. هيچ وقت. آنها گرفتارتر از اين بودند كه به اين نوع مسائل توجه كنند!
س – خواهرها و برادرها چه طور؟
ج – بين ما همهاش شوخي بود و مسخرگي و تا كار به مرحلهي جدي ميرسيد دعوايمان ميشد. گاهي هم كار به كتك كاري مي رسيد.
س – چرا؟
ج – چون، هيچ كدام همديگر را قبول نداشتيم!
س – روابط شما و فروغ چه طور بود؟
ج – او خيلي شلوغ و شيطان بود و من درست برخلاف او ساكت و آرام و در واقع پناهگاه او به شمار ميآمدم.
س – فريدون چه طور؟
ج – او نزديك به پنج سال از من كوچكتر بود. و با آن كه در شيطنت شريك فروغ بود، اما بين من و او رابطهي خاصي وجود داشت. من از همان آغازکودکی او را عاشقانه دوست داشتم و ميكوشيدم نقش مادرش را بازي كنم.
س – عاشق فروغ نبوديد؟
ج – عاشق همه بودم و از كودكي مادر همه!
س – جدا ازعشقهای خواهر- برادری، كي عاشق يک غريبه شديد؟!
ج – خيلي زود. شايد هنوز نه سالم نشده بود.
س – عاشق كي؟
ج – عاشق دختر جواني كه آموزگارم بود. انشاهايام را ميخواند، تحسينام ميكردو عقيده داشت يك روز يك چيزي ميشوم.
س– پس نخستين بارعاشق يک زن شديد؟ ميدانستيد عاشق شدهايد؟
ج – نه بابا. اين احساس در واقع نوعي بيدارباش بود. خيلي گنگ و ناشناس. هم شيرين هم آزاردهنده و بعدها فهميدم نامش عشق بوده است!
س – از عشقهاي جديترتان بگوييد.
ج – راستاش را بخواهيد من اصلاً عاشق به دنيا آمدم و از اول زندگي تا حالا. همه چيز و همه كس را دوست داشتهام از انسان تا حيوان. تا گل و گياه و پرنده. آفتاب و مهتاب باد و باران. و زمين و آسمان.
س- خب. با اين تجربهها، امروز عشق را باور داريد؟
ج – چه نوع عشقي؟ فردي يا جمعي؟
س – منظورم عشق فردي است.
ج – در نوجواني و جواني بله. اما حالا....
س – حالا چه؟
ج – خيلي وقت است فهميدم كه عشقهاي فردي بيشتر نيرويشان را از غريزههاي جنسي ميگيرند در واقع نوعي پيش زمينهاند براي شناخت عشق حقيقي كه همان عشق جمعي است عشق به طبيعت به هستي، به زندگي، انسان، حيوان درخت، گل، همه چيز، تمامي پديدههاي هستي.
س – عشق فردي را تجربه كردهايد؟
ج – به اندازهي گنجايشام، بله، «به قدر روزنه افتد ز آفتاب ضياء.»
س – کمی بيشتر در اين مورد بگوييد
ج – ببينيد، هريك از ما، يك اندازهاي داريم براي پرشدن از عشق! درست مثل يك ليوان يك كاسه، يا يك ظرف ديگر.
س – حالا نسبت به عشق فردي چه فكر ميكنيد؟
ج – عشق فردي بايستهي جواني است. شما تا پاي تان را روي پلهي اول نردبان نگذاريد، به پلههاي ديگر نمي رسيد.
س- فكر ميكنيد به آخر نردبان رسيدهايد؟
ج – من فقط ميدانم عاشقام بر همه عالم و عالميان.
س – چندتا اثر از شما منتشر شده؟
ج – در حدود 25 يا 26 كتاب.
س- ميدانم. در زمينههاي مختلف كار كردهايد، اما چرا روي يك ايده متمركز نشديد. مثل شعر، رمان و ... اصلا چرا تكليفتان را با خودتان معلوم نميكنيد. مي خواهم بدانم که خود را چگونه میبينيد؟ شاعر، داستان نويس، پژوهشگر زنان، محقق تاريخ باستان، يا مترجم!
ج – من يك آدم يك بعدي نيستم. انگار آدمهاي زيادي در من زندگي ميكنند. به قول مولوي «تو خود يك شهري و چندين هزاري»
س- چندين هزار؟
ج – چندين هزار كه نه، اما چندين نفر. يكي شاعر است. يكي داستان نويس. يكي دوست دارد درباره ي زنان – كه در درازاي تاريخ ناشناس ماندند – بنويسد. بلكه بتواند بسياري از آنها را كه به راستي حق شان از سوي اجتماع مذكر خورده شده زنده كند. آن يكي عاشق تاريخ باستان ايران است و كارش فقط پژوهش درگذشتهها و كشف تحريفات است. يكي هم هست كه گاه گاه به ترجمه روي مي آورد. اما زياد شخصيت مهمي نيست.
س – چرا؟
ج – ببينيد. درمن ايرادي هست كه به دليل آن هرگز نخواستم و نتوانستم مترجم برجستهاي شوم. از اين قرار كه دوست دارم در نوشته هاي ديگران دست ببرم و اين خلاف وجدان ترجمه است.
س – كدام يك از شخصيتهاي دروني تان را بيشتر دوست داريد؟
ج – اگر راستاش را بخواهيد، آن شاعر را خيلي، خيلي دوست دارم. اگرچه گاهي دير دير به سراغام ميآيد!
س- انگار دو دفتر شعر بيشتر از شما چاپ نشده است. چرا؟
ج – چون به شعرهاي گذشتهام زياد بها نميدادم. همه را از بين بردم. اشعار اين دوره از زندگيام هم كه بسيار زياد است، موفق به گرفتن اجازهي چاپ نشده است.
س – چرا؟
ج – چون بيشتر رنگ اجتماعي سياسي دارد.
س – ميخواهيد چه كارشان كنيد؟
ج – سرانجام يك روز چاپ ميشود. شايد هم پس از مرگام.
س – شنيدم چند تا ناشر خارجي دنبال آثارتان هستند؟
ج – درست است. ولي دلم ميخواهد كارهايم اول در وطن خودم و به زبان خودم چاپ شود.
س – کارهايتان اجازه چاپ نمیگيرند؟
ج – در وضع كنوني بيشتر نويسندهها چنين هستند.
س – آثارتان تا به حال به زبانهاي ديگر هم چاپ شده است.
ج – بله. به زبانهاي كردي، ارمني، انگليسي، فرانسه و تازگيها چيني!
س – چندبار ازدواج كردهايد؟
ج – يك بار و نيم.
س – شوخی میکنيد!
ج – نه واقعآ. يك بار در 17 سالگي به نام عشق ازدواج كردم.
س – آخرش چه شد؟
ج – مثل بيشتر عشقهاي اول جواني، از هم جدا شديم.
س – بچه هم داشتيد؟
ج – بله. دو تا دختر. كه بهترين دوستان من هستند.
س – جريان آن نيم ديگر چيست؟
ج – مدتي پس از جدايي نزديك بود اشتباه ديگري بكنم و به بهانهي عشق در دام ديگري بيفتم. كه خوشبختانه عقل به دادم رسيد و نجات پيدا كردم.
س – به زندگي چگونه نگاه ميكنيد؟
ج – زندگي مقدس است و من به آن عاشقم و ميكوشم از ثانيه به ثانيهي آن استفاده كنم. و اگر ميتوانم هم از آن بهره بگيرم، هم به آن بهره برسانم. دائم يا در فكرم يا ميخوانم و يا مينويسم و همهي ترسم از اين است كه بيشتر از آن كه تمامي افكارم را پياده كرده باشم بميرم و كارم ناتمام بماند.
س – كدام يك از آثارتان را بيشتر دوست داريد؟
ج – رمان درانتهاي آتش و آينه را بسيار دوست دارم و با قهرمان اول آن كه يك زن شاعر است زندگي ميكنم. كتابهاي تاريخي كارنامهي به دروغ و مُهرهي مِهر را هم، كه در اعتلاي ايران و تاريخ و فرهنگ آن است به هم چنين....
س- در حال حاضر چه ميكنيد؟
ج – چند تا طرح دارم. يكي دربارهي خودكشي زنان معروف دنيا، كه مداركاش آماده است. اما هنوز كارم را شروع نكردهام و تا از خودكشي و علل آن پر نشوم، نميتوانم شروع كنم تازگي ها كتاب دستان سخنگوي شاملو را هم تمام كردم. انگيزهام هم دستان پراحساس برادر نازنينام فريدون بود در پوستر بسيار زيبايي كه او را در حال خواندن نشان ميدهد و با تمامي دل و جان يك دستاش را به سوي ناكجا دراز كرده است. دستي سرشار از مهر به انسان و عشق و همبستگي!
س- بدترين حادثهي زندگانيتان چه بوده است؟
ج – قتل برادر نازنينام. فريدون. كه يكي از پديدههاي هنري زمان ما بود.
س – بهترين حادثه چه؟
ج – هنوز به بهترين نرسيدهام.
س – چه آرزويي داريد؟
ج – ما در زمان مشوش، مغشوش و بيرحمي زندگي ميكنيم. دلم ميخواهد دوباره عشق و زيبايي به زندگي برگردد. به آرامش فكر ميكنم. و به صلح جهاني و دنيايي سرشار از خير و نيكي. و همبستگي همهي انسانها به يكديگر. دنيايي كه انديشيدن در آن آزاد باشد، مرزها برداشته و پاسپورتها پاره شود و هدف انسان تنها سازندگي باشد و تكامل و به احترام بيشتري به كرهي زمين، به محيط زيست نگاه شود و تقدس آن حفظ شود!
س- نسبت به ادبيات اين دوره، چه نظري داريد؟
ج – ادبيات ايران يا جهان؟
س – هر دو
ج – جهان دارد پوست مياندازد و در حال دگرديسي است بدين ترتيب ادبيات اين چند دهه هم پيش زمينهاي است براي تولد هنر و ادب ناب و ماناي انساني!
س – منظورتان چيست؟
ج – ما در دورهي تعليق زندگي ميكنيم. هنر و ادبيات اين دوره چه در ايران، چه در جهان شامل اين تعليق است. بايد منتظر آينده باشيم!
س – با پيدايش کامپيوتر و تسلط اينترنت بر روابط و و رسانهها و نشريات و آسان شدن چاپ و پخش نوشتهها در وبلاگها، بدون نظر کارشناس،آينده ادبياتِ راستين و به ويژه شعر را چگونه میبينيد؟
ج – زمان ما، زمان انقراض هنر و ادبيات است و آنچه که به نام هنر و ادبيات عرضه میشود در حقيقت درآوردن ادای هنر و ادبيات است و بايد نام آنها را دردِ دلهای خصوصی گذاشت. نام هنر و ادبيات بر چنين چيزهايی گذاشتن به نظر من کاملأ مسخره است.
اينترنت در عين حال که بسيار مفيد است، به همان اندازه مضر هم هست. ما شاهدِ بلبشويي در زندگی انسان هستيم که شامل هنر و ادبياتاش نيز شده است. من البته علاوه بر اينترنت، رسانههای گروهی را نيز مقصرمیدانم که هرچه به دستشان میرسد بدون احساس مسئوليت چاپ میکنند.
از آرمانهای انسانهای بزرگ ديگر خبری نيست! معيارهای زندگی امروز را ببينيد! شايد اينها از فرايندهای دگرگونی است و آيندهی بهتری در انتظار باشد وگرنه بايد فاتحه هنر و ادبيات به معنای مطلق کلمه را خواند! همچنين که شاهدِ آن هستيم!
س – زنان سياستمدار كنوني را چگونه ميبينيد.
ج – به نظر من مردها در درازاي هزاران سالي كه بر تاريخ اين دورهي انسان گذشته است خودشان و كاراييهايشان را تا حد ممكن نشان دادند. در نگاه من، جهان مذكر در حال زوال است، و جهاني كه در حال آمدن است جهاني مؤنث است.
س- چه تفاوتی ميان زن و مرد میبينيد؟
ج – البته شيوهي نگاه و تفكر زن و مرد متفاوت است. اما در حقوق اجتماعي كاملا با هم برابرند. چون در آفرينش برابر آفريده شدهاند.
س – پس اين تفاوتها؟
ج – تفاوتها از تن بارگي زنان باستاني و قدرت مداري مردان آن زمان ساخته و پرداخته شده و به صورت عادتي موذي درآمده، كه خوشبختانه در حال زوال است.
س – اديان چه طور؟ نقش آنها را چگونه ميبينيد؟
ج – اگر دقت كنيد. در تمام اديان واژهي خدا – خداوند مذكر است. پيامبرها هم همگي مرد بودهاند. آن هم از نوع مردان قديم با انديشهاي متمايز با امروز. بنابراين ما زنها چه انتظار ديگري ميتوانيم داشته باشيم. اما من اميدوارم كه خداي مرد – مذكر كه نمايهي مرد زميني، خشن و بي رحم است به زودي جايش را با خداوند زن – مؤنث كه نماد آفرينندگي ، مهرباني و شفقت است عوض كند.
س – حرف ديگري براي گفتن نداريد؟
ج – فقط چند كلام كوتاه. مفهوم زندگي مهرورزي، همبستگي صلح و سازندگي است و آن چه از اين معنا خالي است نامش زندگي نيست بلكه ضد زندگي است. ما بايد بكوشيم تا زندگاني را به مفهوم راستيناش برسانيم و بار ديگر جهان را از عشق و زيبايي سرشار نماييم!










