پوران فرخزاد

صدای آب

 

چشمان زیبای مادرم با تمامی درخشندگی کمی نگران می‌نمود، انگار که فکر آزاردهنده‌ای در مغزش وول وول می‌خورد.
همان‌طورکه موهای‌اش را در آینه‌ی دستشویی مرتب می‌کرد از کمی دور به من گفت:
: خب، پس خیال‌ام ازشما دو تا راحت باشه، تو وعمو صفی همیشه خوب از پس هم برمی‌آیین...
شعاعی از نور روی انبوه گیسوان قهوه‌یی‌اش افتاده و آن را از همیشه درخشان‌تر نشان می‌داد.
مادرم زن زیبا و دوست داشتنی‌یی بود و من که مثل همیشه از دیدن او احساس غرور می‌کردم.
گفتم: چند دفعه بگم خیال‌ات جمع باشه مادر!
مادراز دست‌شویی بیرون آمد و به طرف پدر که رو به پنجره‌ی اتاق ایستاده و محو تماشای باغ بود گفت:
: دیگه کم کَمَک راه می‌افتیم.
بعد روی‌اش را به من کرد و باز با همان نگرانی به من خیره شد.
پدر که روی‌اش را از پنجره برگردانده و به مادر نگه می‌کرد گفت:
ـ بسه دیگه، دو تایی شون رو به خدا می‌سپریم و راه می‌افتیم.
مادر که هم‌چنان با کمی تردید من را می‌پاپید هیچ نگفت و پدرپس از آن که مدتی دنباله‌ی نگاه او را گرفت کمی خم شد و در حالی که دستمالی به کفش‌اش می‌کشید دوباره گفت:
: داری جوری به این بچه نگاه می‌کنی که انگارداریم به سفرآمریکا میریم. بابا مگه رفتن و برگشتنمون چند ساعت بیشتر طول می‌کشه. خیال‌ات جمع شادی حتماً می‌تونه از عمو صفی مواظبت کنه... چند دفعه‌ی دیگه‌ام که این کار رو کرده!
سرم را پوزخند زنان تکان دادم. چون در دنیا هیچ کاری را بیشتر از بودن یا عمو صفی دوست نداشتم. پیرمردی که در واقع عموی مادرم بود، امّا من هم مثل مادرم او را همان عمو صدا می‌کردم. علت‌اش هم این بوده که از کوچکی او را دیده بودم. و لقب‌اش را شنیده بودم. وقتی خانه‌ی شهری‌مان را اجاره داده‌ایم و برای زندگی به مزرعه و باغ بزرگ عمو صفی آمدیم البته دیگرخیلی کوچولو نبودم؛ اگر چه همه هنوز بچه صدای‌ام می‌زدند!
عمو صفی که پس ازمرگ ناگهانی همسرش خجسته خانم خیلی تنها شده بود پس از آمدن ما به خانه‌اش جان تازه‌یی گرفت. امّا چون خجسته خانم را خیلی دوست داشت هیچ‌وقت نمی‌توانست فراموش‌اش کند. و کم‌تر روز یا شبی بود که به بهانه‌یی از او حرفی نزده و از گذشته یادی نکند. گه گاهی هم که جوش می‌آورد یک باره به یاد زندگی مشترک سی ساله‌اش با خجسته خانم می‌زد زیر گریه و مثل بچه‌ها به هق هق می‌افتاد. آن‌ها با عشق با هم عروسی کرده بودند و با وجودی که بچه‌دار نشده بودند، جوری که پیرمرد می‌گفت خوش‌بخت‌ترین زن و شوهر دنیا بودند، مزرعه‌ی بزرگ عموصفی که چند تا کارگر درآن کارمی‌کردند کنار یک پل بزرگ درشهر ساحلی نوشهر بود و صدای جریان آب همیشه از همه جا چه دور، چه نزدیک به گوش می‌رسید!
عموصفی پیرمرد دوست داشتنی پاک دلی بود، با چهره‌ی سرخ و سپید. چشم‌های روشن مهربان دست‌های کارکرده و کمی خشن و لبخندی که اگار به روی چهره‌اش ماسیده بود. خیلی کم حرف می‌زد و بیشتروقت‌ها درحالی‌که به چپق‌اش پک می‌زد درگوشه‌یی می‌نشست و به مادر که پشت سرهم کارهای خانه را انجام می‌داد خیره می‌شد.
امّا تابستان‌ها همیشه ازخانه بیرون می‌زد و روی نیمکت سنگی‌یی که یک وقت با دست‌های خودش برای خجسته خانم تراشیده بود، زیر سایه‌ی درختان اوکالیپتوس می‌نشست و با حال مخصوصی به آب جاری رودخانه خیره می‌شد و زیرلب چیزهایی می‌گفت چند دفعه هم در همین حال به من گفت:
: من و زن‌ام وقتی تازه با هم نامزده شده بودیم گاهی کناراین رودخونه با هم قدم می‌زدیم و بدون هیچ حرفی فقط به صدای آب گوش می‌دادیم، می‌دونی دخترجون، رودخونه با آدم حرف می‌زنه، اگه درست گوش بدی حرف‌هاش رو می‌فهمی!
امّا پس از گذشتن آخرین تابستان این حال را هم از دست داد، اول بیرون آمدن از ساختمان را ترک گفت، بعد کم‌کم از اتاق‌اش بیرون نیامد و بعد هم از بسترش و بیشتر پاییز و تمام زمستان را در تخت‌خواب گذراند، امّا وقتی که بهار با تمام گل‌ها و شکوفه‌ها و چلچه‌های‌اش آمد، مادراتاق کوچک چسبیده به آشپزخانه را خالی کرد و اتاق او را با ان عوض کرد تا بهتر بتواند مواظب‌اش باشد. پس از آن هفته‌یی یکی دو بارهم دکتر نیازی که هم دوست و هم پزشک چند ساله‌ی عمو صفی بود می‌آمد و به پدر کمک می‌کرد تا چند دقیقه‌ای پیرمرد را راه ببرند. دکتر چند بار هم به من گفت:
: شادی جون، ماشاءالله دیگه داری بزرگ میشی ومی‌تونی خودت هم گاهی وقت‌ها از عموصفی مواظبت کنی تا مامان‌ات به کارهاش برسه!
و من هر بار به او پاسخ دادم: خب معلومه... البته که می‌تونم!
و این در واقع یکی از کارهایی بود که با کمال میل انجام می‌دادم و هیچ‌وقت هم از آن خسته نمی‌شدم. و اگر راست‌اش را بخواهید از وقتی که برای زندگی به خانه‌ی عمو صفی آمده بودیم وضع و حال دیگری پیدا کرده بودم. اگر چه راه مدرسه ام خیلی دورتر شده بود و هر روز باید پای پیاده از راه درازی می‌گذشتم تا به مدرسه می‌رسیدم، امّا عوض‌اش عموصفی را داشتم، با آن نگاه‌های مهربان، حرف‌های شیرین و دست‌هایی که همیشه با چند تا آب‌‌نبات یا شرینی به طرف من دراز می‌شد!
خیلی دوست‌اش داشتم و بودن با او را حتا به بازی با بهترین همبازی‌های‌ام ترجیح می‌دادم و به همین دلیل بود که دکتر نیازی در روزهای آخر هر وقت به ما می‌رسید سری تکان می‌داد و می‌گفت:
: شما دو تا واقعاً یک جفت حسابی هستین، خدا حفظت کنه دختر!
که البته من هنوزمعنای جفت را درست نمی‌دانستم، امّا این را خوب می‌دانستم که بین من و پیرمرد احساس عجیبی جریان دارد و هر دو از بودن در کنار هم خیلی لذت می‌بریم. اگر چه با همه‌ی این‌ها، حالا دراین جمعه‌ی سرد زمستانی مادر جوری رفتار می‌کرد که پیدا بود از تنها گذاشتن من و او درخانه می‌ترسید و همه‌اش پا به پا می‌کرد و هر قدر سعی می‌کردم به‌اش اطمینان بدهم فایده‌یی نمی‌کرد.
: خیال‌ات جمع باشه مامان، می‌دونی که من و عموصفی همیشه با هم کنار میایم... تازه من که دیگه بچه نیستم. و یک ماه دیگه نُه سال‌ام تموم میشه و میشم ده سال... بی‌خودی دل‌تون شور نزنه. راه بیفتین برین دیگه.
ولی مادر که هنوز هم مشکوک می‌نمود. هر لحظه بهانه‌ی، تازه‌یی می‌گرفت، تا این‌که بالاخره پدر بازوی‌اش را کشید و گفت:
ـ خیال‌ات جمع باشه، حتما دارم شادی خودش ترتیب همه چیز رو میده، تازه اگه یک وقت خدا نکرده اتفاقی هم بیفته، خونه‌ی دکتر که خیلی نزدیکه، یا خودش میره یا یک نفر رو می‌فرسته دنبال‌اش، اون بیچاره هم که همیشه مث برق میاد ده راه بیفت بریم... راس راسی دیگه داره دیر میشه...
مادربه اتاق خواب‌اش رفت و برگشت و درحالی‌که در پیراهن آبی‌اش از همیشه زیباتر می‌نمود رو به من گفت:
: شادی جون، ناهارتون رو حاضر کردم. مرغ پخته یا لوبیا سبز و سیب‌زمینی سرخ کرده. کته هم داریم.
و بعد همان‌طور که به دنبال پدر کشیده می‌شد، بازهم چیزهایی گفت که صدای‌اش در صدای پدر که می‌گفت:
: امّا امروز عجب هوایی هم کرده، انگار نه انگار زمستونه. نیگا کن به خدا بهتر از این واسه عقد کنون نمیشه! ـ محو شد!
سپس مادر و پدر سوار اتوموبیل‌شان شده، سر جاهای‌شان نشسته و روی صندلی‌ها جا به جا شدند. پدر دست‌اش را به نشانه‌ی خداحافظی تکانی داد و مادر از پشت شیشه‌ی پنجره لبخند زد و نقش چهره‌اش انقدر درذهن‌ام باقی ماند تا به شکل یکی از نقشه‌های کتاب جغرافیای‌ام درآمد، جایی که می‌توانید در هر خطی مفهومی و درهر شکلی معنایی پیدا کنید.
ماشین از دربزرگ بیرون رفت، پدر پیاده شد دررا بست و دو مرتبه پشت رل نشست و سرانجام آن‌ها رفتند و من و پیرمرد در خانه تنها شدیم.

ویژه نامه پوران فرخزاد

واژه بهترين مکان براي معرفي آثار ادبي و فرهنگي شماست

بهای آگهی در واژه
This issue is sponsored by Iran Heritage Foundation
تمام حقوق مربوط به این صفحه متعلق به واژه است و هرگونه اقتباس ، برداشت یا چاپ مجدد بدون ذکر منبع ممنوع است