بنفشه حجازي

 چنگ مشوش- پوران فرخزاد

تهران – صدا - زمستان1373

 

حدود 15سال پيش براي ديدار استاد گلچين معاني به مشهد رفته بودم، ايشان عنايت كرده و مقالاتي درباره تذكره و تذكره نويسي ونقد آن‌ها  تحت عنوان شاعراني كه شاعره شناخته شده‌اند به من مرحمت كرد.1 كه به كار تحقيقي يي كه داشتم بسيار آمد.وارد مباحث آن مقالات درخصوص تذكره‌ه ها نمي‌خواهم  بشوم كه مثلاً حجابي گلپايگاني از زمره‌ي اناث شاعرات2 و از نسوان گلپايگان بوده و شاعره‌اي صبيح المنظر3 و محرم پرده‌ي بي حجابي مولانا حجابي4 يا دراصل خود مولانا حجابي بوده كه در تذكره‌ها فراوان از اين گونه تخليط‌ها موجود است و اصلاح شدني هم نيست و به همين گونه نواقص هم ختم نمي‌شود چرا كه به غيرازحجابي مذكور، به چند حجابي ديگر هم اشاره رفته است.
انتساب ابيات به شاعران متعدد نيزازديگرمعضلات ايجاد شده توسط نسخه نويسان، تذكره پردازان و مورخين است كه سرانجام محقق علاقه‌مند بررسي اين قبيل مسائل نمي‌فهمد كه رباعي زيرطبق نوشته‌ي تاريخ گزيده از بنت التماريه است5 يا به نوشته‌ي مجالس‌النفائس از عايشه مقريه6

 ما را به دم تير  نگه نتوان  داشت         در خانه  دلگير  نگه  نتوان داشت
آن را كه سر زلف چو زنجير بود        در خانه به زنجير نگه نتوان داشت

روشن نبودن نام شاعر منحصر به انتساب شعر شاعره‌اي به شاعره‌ي ديگرنيست به ويژه كه ازمعني شعر مذكور مي‌توان آن را شعري زنانه دانست، اما اشعاري وجود دارد چون شعر زير كه سرگذشتي ديگرگونه دارد. مي‌نويسند كه اين رباعي، شعردختري است:

در مطبخ عشق جز نكو را نكشند                لاغر صفتان تند خو  را نكشند
گر عاشق صادقي زكشتن مگريز                 مردار بود هر آنكه او را نكشند

نويسنده رياض العارفين آن را درشمار اشعار سرمد آورده است ولي گلچين معاني آن را متعلق به حدود200 سال پيش از زمان سرمد مي‌داند.7 در كليات شمس تبريزي (ص1373، رباعي 881 ) آن را درعداد رباعيات مولانا  نیزمي‌بينيم.
درديوان خواجه‌ي شيراز نيز مكرر به اشعاري برمي‌خوريم در نوع رباعي- كه به شاعراني ديگر منسوب‌اند مثل رباعي زيرو چند رباعي ديگر كه به سلمان ساوجي 8:

جزنقش تو درنظرنيامد ما را                    جز كوي تو رهگذر نيامد ما را
خواب ارچه خوش آمدهمه را درعهدت        حقا كه به چشم در نيامد ما را

رباعي معروف زير نيزهم به كمال اسماعيل( نزهت المجالس، شماره 3861) وهم به كمال خجندي( ديوان كمال، ص827) منسوب است9:

امشب زغمت ميان خون خواهم خفت         وزبسترعافيت  برون خواهم خفت
باورنكني خيال خود را بفرست                تا درنگرد كه بي تو چون خواهم خفت

يا رباعي زيردر ديوان خواجه 10 كه هم به عايشه سمرقندي ( نزهت المجالس، شماره 791) نسبت داده شده وهم در ديوان خاقاني ديده شده است11:

گفتي كه ترا شوم مدارانديشه                   دل خوش كن و بر صبرگمارانديشه
كو صبروچه دل كانچه دلش ميخوانند        يك  قطره خونست وهزارانديشه

درميان ستارگان قدر اول آسمان علم وادب ايران، حكيم عمرخيام، جايگاهي ويژه دارد و شهرت او درخصوص فن رباعي گويي سال هاست به خارج از مرزهاي ايران رسيده است  ولي ديوان او نيز ازاشعارمشكوك و دخيل بي آسيب نمانده چنانكه حتي درمجموعه‌هاي نزديك به زمان زندگي شاعر، رباعياتي وارد شده است كه متعلق به خيام نيست.
درمجموعه‌ي قرن هشتم هجري متعلق به كتابخانه مجلس، شماره 900رباعي موجود است كه به نام مهستي نيز ثبت شده است:

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست           با باده‌ي لعل كن سرعهد درست13

بيت دوم اين رباعي به گونه‌هاي مختلف نقل شده  كه دراين جا ازآن مي‌گذرم.بحث درباره‌ي رباعيات خيام و نسخ متعدد آن بسيار مفصل است.14
شخصيت ادبي مستقل خيام و جهان بيني و فلسفه‌ي او به نوعي ست كه هرشنونده‌ي صاحب ذوقي سريعاً شاعربا سبك خيامي را از خلال كلمات و مفاهيم بازمي‌شناسد اما رباعي به علت ظرفيت‌هاي خاصش كه در آن ازامضاي شاعرخبري نيست، كوتاه است وجهاني معني را بايد دراندك لفظ گنجانيد، به راحتي سرگردان شده و در دواوين و دفاتر شعراي متعدد ضبط مي‌گردد.
درهمين زمان نيز درمحافل ادبي، رباعياتي را مي‌شنويم كه احساس مي كنيم قبلاُ آن ها را شنيده‌ايم كه بعضي آن را به قدرت شاعري گوينده‌ي معاصرنسبت مي‌دهند وحال آن كه اگر توارد هم باشد، فضل تقدم از آن شاعري درچندين قرن پيش است. نداشتن جهان بيني و فلسفه‌ي خاص زندگي، نداشتن سبك مشخص و بارز هنري، نداشتن زبان خاص، وتصاوير بديع و تحت تأثيرمتقدمين بودن از زمره‌ي عوامل هويت نداشتن بسياري ازاشعار، بخصوص رباعي است. درشعركلاسيك زنان شاعر نيز همانند مردان  كمتر به شعري مي‌توان برخورد كه عوامل مزاحم گفته شده را نداشته باشد. بر سري تمام آن عوامل، تقليد شعر مردانه و نفي خصوصيات روحي زنانه (به غيرازنفي امضاي زنانه است كه درتاريخ ايران و جهان سابقه دارد) منجر به سرودن اشعاري شده است كه چنانكه گفته شد مي‌توان آن‌ها را به شاعران مرد نسبت داد بنابراين هميشه هم تقصير با تذكره نويسان نيست.

شعر زنانه گفتن درتمام ادوارنه تنها توسط خود زنان نفي شده كه توسط جامعه به تبع سركوب زنانگي، سركوب شده است. شهرآشوب‌هاي مهستي گنجوي، هنوز كه هنوز است از نظر بررسي نوع ادبي خود گرفتار توهين و تحقيراست. بايد تذكر داد كه منظور از شعر زنانه گفتن نه آن گونه اشعاري ست كه جزو اسرار مگو باشد. شعر زمانه را سرودن و بخشي از وجود خود را در آن نهادن راجع به هر موضوع كه باشد تنها درمحدوده‌ي ادبيات باقي نمي‌ماند كه سال‌ها پس ازسرايش نيز چون گوياي احوال و شرايط زمانه‌ي خود است، مايه‌ي تحقيق و بررسي نه تنها ادبا كه روانشناسان، جامعه شناسان، زبان شناسان و تاريخ نگاران قرارمي‌گيرد. دراين باره سخن بسياراست كه چون دراين جا فقط قصد و بهانه كتاب رباعيات خانم پوران فرخزاد چنگ مشوش ـ است به همين مقداراز مسائل مربوط به رباعي  بسنده شد تا جايگاه شعر خانم فرخزاد رابهتر مشخص سازد.
كتاب چنگ مشوش كتابي ست به قطع 10در14 سانتيمتر در150 صفحه كه درهرصفحه آن شعري آورده شده است يعني در كل حاوي 150 رباعي است.
چون شاعر شبي در باغ اقاقيا گم شده و بر اثر نواخت ساقي خاطرات با روح شراب، همدم خم شراب گشته (رباعي شماره 1)، از آنجاست كه قصه‌هاي ناگفته‌اي براي خوانندگان كتاب خود بيان مي‌كند. خانم فرخزاد بارها عشق را مخاطب مي‌سازد و به ياد او با بهار با چلچله با فاخته و ابر و آينه و حتي پنجره و كوچه حرف مي‌زند. سينه‌ي تنگ او تا توانسته به خروش آمده و درهر رباعي، پيامي نهان كرده است؛ او سخني اين زماني دارد:

انسان كه به ماه رفت و زان باز آمد           در پهن زمين به خود نه همساز آمد
در آتش كين، برادران مي سوزند             از كوك بگشت  ساز و  ناساز  آمد

و سئوالي ديرينه را كه مي توان باز هم پرسيد، مي‌پرسد:

 ما  رهرو سال دوهزاريم همه                 درچرخه‌ي  قرن، بيقراريم همه
يك دورهزارسال زينسان بگذشت              كس نيست كه گويد به چه كاريم همه

شاعر براي سخن راندن از جغرافياي سرزمينش از اسطوره‌هاي مادينه ياري مي‌گيرد:

اي بانوي فره دار امواج بلند             درآينه‌ي  زمان غنوده  اروند
از پرتو مهر آتشي ديگر ساز            باشد كه برآييم ازاين فصل نژند 
شعراو به ياري تصاوير اسطوره‌اي، شعري ست با هويت:
اينك زني از سپيده دم مي آيد            درچشمه‌ي خور به فرجم مي‌آيد
در بركه‌ي نورشستشو كرده به ناز      خورشيد وشي است كز ارم مي آيد

و دربيان رفتارهاي فطري زنان، واقعي و زنانه:

برشانه‌ي عشق سر نهادم خاموش           درميكده‌ي روح دل آمد به خروش
از باده‌ي شوق چون برافروخت دلم         دربازوي عشق مست رفتم  ازهوش
البته فرخزاد در بند جنسيت نمي‌ماند و از اين مرزها در مي گذرد و از كلام براي رساندن پيام
خود بهره مي گيرد:

سيمرغ سپيد از سركوه پريد            البرزدگرنشاني از زال نديد
رستم به سراپرده‌ي تاريخ بخفت       از اين همه جز فسانه برما نرسيد

او عشق را بيدار كننده‌ي افسانه‌ها مي‌داند:

عشق آمد و چون زال مرا برد به كوه          درخانه‌ي سيمرغ فكندم به شكوه
چون پيرخرد راز بياموخت مرا                سيمرغ دگر شدم  به  دشتِ اندوه

او با مهر سترگ، معشوقه‌اي كه ازپهنه‌ي كيهان، پرتوافشان مي‌آيد، پيوندي دارد و چشم انتظار آمدن اوست:

اي ايزد مهرباغساران افسرد              مهتاب به چشم چشمه ساران افسرد
خورشيد درون بسترابر بخفت            اي ياربيا كه روزگاران افسرد

درشعراوباد بهارازميستان مي‌آيد و روح شباب و افسانه‌ي عشق برهمه مي‌دمد و نيستان، هستان مي‌شود و همگان  پرواز را مي‌آموزند:

اي پنجره‌هاي آشتي بازشويد                  با بانگ خوش مهرهماواز شويد
تاريكي شب به تيغ خورشيد شكست         خيزيد و پرآوريد  و پرواز شويد

شاعرآرزومند بال تيز پروازي ست تا بار ديگر زندگي آوازكند. او ازعشق كه آغازه‌ي هر رازي ست مي‌خواهد كه دراو بنوازد و نغمه ساز كند و درامتداد سخن خواجه‌ي شيراز مي‌خواهد كه از نو طرحي دراندازد:

اي عشق بيا زنو سخن ساز كنيم           اين دفتر كهنه را زنو باز كنيم
انسان دگر چهره برافروخته است         اي عشق بيا طرح نو آغاز كنيم

سؤال‌هاي شاعرهمان سؤال‌هاي فلسفي و اجتماعي شعراي قرون گذشته است با طعمي جديد:

ديشب به صداي گريه‌هاي باران              رفتم به خيال جانگزاي ياران
ازشاخ شكسته نال نالي آمد                     ايواي كجا شدند آن عياران

رباعيات فرخزاد براي انتقال زيبايي‌ها به تنهايي نيست بلكه جستجو كنان به دنبال راهي بر معنا از خود به درمي‌آيد:

در ژرفه‌ي انديشه‌ي پنهاني من               رازي ست نهان زجفت زنداني من
من كوي به كوي و دربه در درپي او        او چشم  گشاده برگرانجاني من
درجستجوي راهي به معناي هستي گاهي حيرتي خيامي به سراغ شاعر مي‌آيد:
انسان به فراخاي زمين حيران است          افسرده و خسته جان و سرگردان است
ازباغ  و بهارو باده و بزم مگو                بر چرخه‌ي چرخ آتش نيران است
*  *  *
دردايره‌ها‌ي بسته سرگردانيم            در پرده‌ي پندار و گمان حيرانيم
دراوج بلوغ دانش كيهاني                 افسوس كه بر وجود خود نادانيم

اما گاه شاعر آنچنان در ابرسياه گرفتارمي‌شود كه شاهسواران سپيد رؤياهايش درتنگه‌ي گور آرزو مي‌خوابند.(رباعي شماره 7)  درشبستان خيال نيز كه مي‌خوابد، رؤيايش گسسته مي‌شوند.10 و به ناچار با مرگ به گفتگو مي‌نشيند و دربسترتنگش، هاي وهوي به راه مي‌افتد گاه نيزغم او غم زايشي ديگراست:

منظومه‌ي گمگشته‌ي سرگردانم              جستارگري   شيفته  و حيرانم
درسينه‌ي كهكشان چو ققنوسي پير          درآتش زايشي دگر پرانم

وقتي پروانه‌ي برف بر سر و موي سپيد شاعرمي‌نشيند و رفتن افروزه‌هاي عشق و گذشتن وسوسه‌هاي آفتابي چون سوزغمي پنهاني او را در تابه‌ي غم مي‌سوزاند تا بدان حد كه عيد سبز پيروز را نيزازجلوه مي‌اندازد، او خود را بلبلي مانده درگلو آواز مي‌خواند كه ديگرهواي پروازش نيست. در ژرف سكوت ناله‌اي به خروش سرمي‌دهد و آنچنان درغم فرو مي‌رود كه گويي ابرسيه از غمان او مي‌بارد و او درسوگ ستاره‌ها سيه مي‌پوشد:

در كوچه‌ي باد، دل زبيداد گريست            ازياد تو ياد كرد و درباد گريست
درپيچ و خم باد خيال خوش تو                نقشي شد ودرسكوت فرياد گريست

او اينهمه غم را ناشي از تقديرمي‌داند "تيري زكمانه‌ي تقدير بجست"
و وصيتي اين چنيني مي‌كند:

آواي مرا به بادها بسپاريد                درباغچه‌اي دلم به كنجي كاريد
باران بهار چون بباريد به خاك          هرجا كه گلي رست مرا ياد آريد

شاعر در طول زندگي پر نشيب و فراز خود با دلي پر ا ز خيال دوست و با يك قافله خاطره از پهنه‌ي كوچه‌ي در واقعه پيچيده و برباد شده، مي‌گذرد. اندوه او گاه اندوه زن بودن است:

از جمع زنان شرقي خاموشم              ديري است كه درسكوت جوشاجوشم
چون مرغك بال بسته‌اي درقفسي         يك  باغ  سخن دارم  و لب مي‌پوشم

و گاه اندوه دوست:

زن غمزده درسايه‌ي مهتاب خميد        درسوك سياه دوست بي تاب خميد
شبلي صفتان به روي او سنگ زدند     حلاج وشان به پايه‌ي  دارخميد

البته تمام اندوه و غم او غم زن بودن نيست:

برچهر زمانه نقش بيداد شدست           رؤياي  سپيد ما برباد شدست
دربيشه‌ي عشق هيچ آوايي نيست         تاريكانست  وقت فرياد شدست

پوران فرخزاد به رغم اشعارمتعدد خاكستري درسوگ ويراني، دراز آهنگ بودن شام و  ويراني بناي عشق و سرگرداني، سراينده‌اي افسرده و درمانده نيست. او اميدواراست و به مدد شورعشق، همگان را دعوت مي‌كند تا به موج برآيند و خود را به عشق اندازند تا بدين مرحله برسند كه :

معشوق بهانه است درحلقه‌ي عشق          برقله‌ي  نور روح  فرزانه  شدست

او راه اين فرزانگي را در رباعي زير بيان مي كند:

 چون قفل وجود خويش را بشكستي             راهي ببري زشور، سوي مستي
از چاه زمين به فرافلاك  شوي                 در ژرفه‌ي  نيستي بيابي هستي

فرخزاد شاعري ست خوش بين:

اي دوست جهان چراچنين تاريك است         شب سرخ و بنفش و ره چنين باريك است
از دور صداي خنده‌اي مي‌آيد                   شايد كه دگرسپيده دم نزديك است

او با تردستي از رنگ‌ها بهره مي‌جويد و با رنگ‌ها نقاشي مي‌كند: "درياي بنفش پهن درآبي روز" و با قدرت از كلماتي كه به طورسنتي به فضاي رباعي تعلق ندارد: موسيقي، نت، واژگان، چادر(درمعناي پوشش زنانه)، شرقي، و استفاده و تركيبات و تصاوير شاعرانه‌ي قدما را با برداشتي زنانه مجدداً بيان مي‌كند.

نغمه‌ي حروف كلمات او‌، موسيقي خوش آهنگي به اشعارش مي‌بخشد:

بدرود كنان برفتم از من بيرون          چون پيرهني برفتم از تن بيرون
آن پير چهانگشا شبي گفت به راز       پروانه شدي  زپيله  پرزن  بيرون

صنعت مراعات النظير، يكدستي خاصي به اشعارش مي دهد:

ديشب به هواي عشق باران آمد           تندر به خروش آمد و توفان آمد
از آذرخشم آسمان چندي سوخت          وآنگاه  به خوان عشق مهمان آمد

اگرچه ازنظرسنتي، شاعران ايراني هيچ گاه زمان سرايش اشعار خود را مشخص نمي‌كرده اند ولي شايد تاريخ داشتن رباعيات خانم فرخزاد مي‌توانست جستجوگران را بهتربا تب و تاب شعري ايشان آشنا سازد، همچنان كه نظم الفبايي رديف و قافيه‌ي رباعيات سهولت مراجعه را موجب مي‌شد. بركنارازچند لغزش كوچك چون رباعي144:

زن غمزده درسايه‌ي مهتاب خميد           درسوك سياه دوست، بي تاب خميد
شبلي صفتان به روي او سنگ زدند       حلاج  وشان به پايه‌ي  دار خميد

استناد حلاج وشان (جمع)به زن غمزده (مفرد) درست نيست. بهتر بود ازمصرعي چون اين سود مي جست: حلاج وش او به پايه‌ي دار خميد، يا نوعي ديگر.

ورود اين بانوي محقق و مترجم گران‌مايه را به تاريخ ادبيات مكتوب از دروازه‌ي رباعي خوش آمد مي‌گويم.

ارجاعات و منابع:

 -1اين مقالات در مجله هنر و مردم ،شماره هاي 168-172 چاپ شده است.
 -2 تذكره روز روشن ،ص196
 -3 تذكره خيرات حسان،ص99
٭ -4 البته اين مشكل تا به امروز هم ادامه دارد و مجموعه سازان گاه دست كمي ازنياكان خود ندارند . مثلاً در كتاب“ به رغم پنجره هاي بسته ” آقاي كاميار عابدي،شعر“ رؤياي انار” از نگارنده رابه اسم خانم شيده تامي ثبت كرده است.. اين شعر در كتاب رؤياي انار،تهران ،سيامك،1365 به چاپ رسيده است
 -5 مقاله شاعراني كه شاعره شناخته شده اند،به نقل از تذكره عرفات العاشقين
 -6 زنان سخنور .تأليف علي اكبر مشير سليمي.تهران ،ايران ،بي تا ،ص48
 -7همان منبع ،ص350
 -8تاريخ تذكره هاي فارسي .احمد گلچين معاني .تهران، دانشگاه تهران ،1350،ص669
 -9حافظ شناسي.جلدهشتم .به كوشش سعيد نياز كرماني .تهران ،پاژنگ،1368.ص21و22
 -10همان منبع ،ص14
 -11ديوان حافظ،به اهتمام محمد قزويني( و) قاسم غني.تهران، زوار ،بي تا
 -12حافظ شناسي .جلد هشتم.ص14
 -13رباعيات خيام ( طربخانه).جلال الدين همايي .تهران،هما ،1367.ص4
 -14براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به طربخانه ،ص76
 -15 براي اطلاع از رباعيات خيام نگاه كنيد به دايره ي حيرت ؛زندگينامه علمي و ادبي حكيم عمرخيام .بنفشه حجازي .تهران ،دانش فريار ،1381

ویژه نامه پوران فرخزاد

واژه بهترين مکان براي معرفي آثار ادبي و فرهنگي شماست

بهای آگهی در واژه
This issue is sponsored by Iran Heritage Foundation
تمام حقوق مربوط به این صفحه متعلق به واژه است و هرگونه اقتباس ، برداشت یا چاپ مجدد بدون ذکر منبع ممنوع است