علی صالح
جنون

روزي،
از چشمان تو،
بر اين کاغذ پاره ها،
چنان چشمه ای خواهم سرود
که پلنگ خود را در آبش آهو ببيند
و از ديوانگی خود را بدرد.
تو
گل سرخی
با ريشه
آمده است، نشسته است روبرويم
سراغ عطر تو را از من ميگيرد
باور
باور نداشتی
در دستهای کوچکت بگنجم.
حالا ديگر مشتت را ببند،
خواهش ميکنم
اسب بی سوار
ای پريشانی يالهايت،
سرآغاز آشوب آسمان و زمين!
آرام بگير در اين دشتهای بی سمضربه اسبان.
بگذار خون خشک شده بر گردنت را بشويم.
کاش باز نگشته بودی!
تا اميد بازگشت سوارت،
ادامه زندگی را بهانه باشد.
نگو !
نگو که سوار تو مرده است.
قايم باشک
تا صد می توانستم بشمرم
ده تا ده تا و اشتباه،
و پناهگاه تو کمد بود و ميز و صندلی های کهنه
که زود پيدا می شدی.
اين روزها،
تمام ستاره های کهکشان را هم که بگردم،
جز نبودن تو،
چيزی نمی يابم.
کجا پنهان شدهای
فريب
عمری ،
به اميد بر آمدنت،
نشستم در چنين صبحدمي،
و بارها،
عزراييل را فريفتم
تا دوباره فرصتم دهد.
اکنون،
در نخستين تابش پرتو گرمابخشت بر شانه هايم،
او نيز اينجاست
و من ديگر فريبی نمی دانم
نام کوچکم
نام کوچکم...؟
به ياد نمی آورمش.
نمی توانم ،
نمی توانم در برگه ی درخواست وام
برای خريد سقفی مشترک و امن
در نقطه چين خالی نامم بنويسم : عزيزم ، جان دلم ، اميدم ...
چه کرده ای با من ؟
نمی دانی ، نمی دانی.
گاهی مرا به نام کوچکم بخوان !
اجاق های سرد
غروب های زمستانی
چه دلتنگاند
اجاقهای خاموش
آتش را تشنهاند
هيمههای خيس
هيمههای خيس گريه
هيمههای خيس گريههای پرستويی كه كوچ نكرد از ديار ما.










