سيمين ناصري
لبخند سفيد
نقشي از آرامش ِ بنفش،
طرحي از رويش ِ سبز،
بازتاب ِ آبي
در پس ِ پنجرهي ذهن،
لبخندي سفيد
دربحبوحهي رنج،
آغوشي گشوده
در تنگناي تنهايي،
... و وسوسهي شکفتن دوباره:
شکفتن در دشتي سوخته !
ببين چگونه مي بينم،
ببين چگونه باز مي آموزم.
سکوت
تلخ مي خندد و
رنگ خاطرهاي که در ذهنم مي گذارد کبودست.
دستانم بي نياز نوازشي
و چشمانم بي تمناي نرمشي.
اينسان به سردي
خو کردهام.
رود خاموشي را مانم
که سکوت حکم تحقيرش
است:
نرفتن، نخواندن...
آه! گذر زمان همچو قطاري سنگين
بر روي سينهام.
گويي مرا بر روي اين ريل بسته اند.
آري خوب مي دانم،
خوب مي دانم
اينجا
به انتظار حادثه
به انتظار تغيير
نشستهام...
زندان
هنوز صداي خندهي زهرآگين زندانبان
در گوش زندان
مي پيچد.
ميله هاي سرد ،
خاطرهي دستهاي
گرمي را دارند
که روزي
از مشت شدن باز
ماندند. |