سرج آراکلي
تيغه و برف
بناگاه
چپاوليان
از قعر دره بر
آمدند
با پوزخندهايى از
رعشه و تمسخر
سوار
بر اسبانى
با كف خون آلودبر دهان .
محصول مختصرى در ميان بود و
يخ
بندانى طولانى در پيش
آنان
همه حاصل
را مى خواستند!
و ما سهمى از براى
زمستان
خويش
ليكن ، توافقى حاصل نمى گشت ...
چرا كه آنان
سوارانى بودند
با تيغ هاى يمانى در
نيام
وما رهگذرانى غريب
با داسهايى
زنگ زده در مشت
آنان
تصاحب
وعيش را
پيش رو
داشتند
و ما سرماى بعيد زمستان را
و مشتى استخوان
يخ زده
***
ديگر چاره اى بر جاى نمانده بود،
جز تلاقى
تيغه و
گوشت
و حاصلى از شقايقهاى سرخ
بر
برف سپيد . . .
سيدنى- زمستان
٩٦
|