رباب محب
انگار. . .
انگار ... کسي بر مس مي نواخت
و ساعت شليک بال مگس بود
روي صفحه تاريک روز
وقتي که من با سايه ام شانه به شانه مي رفتم
و شتک روي لباس جنازه اي
در پناه ديوار حرف زده بود:
ما دريا بوديم –
به وقت آمدن قافله قايق ها
موج بوديم –
در واپسين تنگ توفان ها
افق شديم –
نيلي تر از هر چه نيلوفر و هر چه خواب
....
انگار ... کسي ... بر مس مي نواخت
و ساعت شليک بال مگس بود
روي صفحه تاريک روز
وقتي که من با چشمهايم در دست مي رفتم
و دريا و موج و افق
تا بند بند ديوار بالا کشيده بود.
حملهي بهار
آبشخور دستها يم
ده زنبق لاجورد
محو
در صورت ِ خجول ِ برگ.
آبشخور نگاهم
نيلوفري
که بر مرداب حادثه مي شود
در آتش ِ لب مي نشيند
شبپره اي
هنگام ِ کوچ
تا حمله ي بهار
شعر
شعر
حرمت ِ خاموشي ست
وقتي پهلو داده باشد به شب ،
به زيبايي
وقتي که
حرف
تبخير ِخود باشد پدر کف وُ
دريا. |