پيرايه يغمايي

پرخاش ...

کاش هرگز نمي بست ، نطفه‌ ي کين پرخاش
يا نمي ديدم او را ، پشت پرچين پرخاش

در تني آتش اندود ، گرگ ديوانه‌اي بود
عشق را مي درانيد ، با تبرزين پرخاش

سرخ و سبز آمد و زرد ، تا فلک خيمه زد گرد
ناصبورانه رو کرد ، دست رنگين پرخاش

هر چه در چنته اش بود ، گفت و آخر برآسود
تا که آمد به پايان ، نقد خورجين پرخاش

او به لالاي روباه ، خواب بد ديده بود آه ...
شعله‌اي گشت و برداشت ، سر ز بالين پرخاش

او گرفتار کابوس ، من سراشيب افسوس
بين ما ايستاده ، ابر سنگين پرخاش

آنچه را مي شنيدم ، کِي سزاوار ديدم ؟
کِي مرا آشنا بود ، چشم کج بين پرخاش ؟

تيره جان و محقر ، در پليدي شناور ،
در تنش خانه کرده ، روح مسکين پرخاش

اُف بر اين آشنايي ، پر زدم تا رها يي
هسته ي اوج من شد ، موج نفرين پرخاش ...

بانوي بي زنهار ياد ...

بر درگاه ايستاده بود؛
چشم به سر گيجه ي طلايي پاييز داشت
و پشت به چلچراغ تابستان ...

معبدي را مي مانست ؛
با شکوه ِ دست آوردهاي سنگي‌اش .

او ؛
بانوي يادهاي بي زنهار من ؛
در پيراهن مه آلود خويش ...

گرد بادي وزيد - ناگهان –
وتو فان شد

او - اما - بي تن آزاري دستي
که تار مويي را از رخسار باز گيرد ؛
           تن به توفان سپرد ...
گرد باد در پيراهن سبز درافتاد
               باد ،
               باد ،
               باد ...
و آنگاه چکاوک اندوهناک باران بود ؛
که به پُرسه ي غروب مي آمد ...

 

1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.

2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور است."

3 - واژه، در انتخاب و ويرايش مطالب آزاد است.

4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.