پتر توريني، متولد سال ١٩٤٤از پدري ايتاليايي و مادري اتريشي، يکي از نامي‌ترين درام نويسان نوگراي اتريش و بي شک پوياترين وجنجالي‌ترين آن‌هاست. ازبيش از سي سال پيش با آثار فراوان خود محافل و انديشه‌هاي سنت گراي جامعه خود را نقد و هجو و تحريک کرده است. در اتريش و آلمان شاعر و نويسنده‌اي توانا به شمار مي‌رود، اما درايران هنوز شهرت زيادي ندارد. دو سال پيش تک پرده‌اي "آخر خط" او به ترجمه همين قلم در تهران به روي صحنه رفت. بچه کشي درسال ١٩٧٤نوشته شده است.

بچه کشي

(مونولوگ يک زن )

نوشته: پتر توريني ( Peter Turrini )
ترجمه: علي اميني

خبر جرايد:
زني بيست وشش ساله درخانه والدين مرفه خود بچه ده روزه خود را به قتل رسانده است. از جزئيات ماجرا تا کنون گزارشي نرسيده است. گمان مي‌رود که زن درحالت پريشاني دست به اين عمل زده است.
*
زن: براي من همه چيز عجيب و غريبه. همه ش بايد ببينم بقيه چه کار مي‌کنن. پاهام را حرکت ميدم تا مثل بقيه راه برم. دهان باز مي‌کنم تا مثل بقيه حرف بزنم. هيچ چاره‌اي ندارم: تنها راهي که برام مونده اينه که از بقيه تقليد کنم. هر آدم تازه‌اي براي من يک تهديده، چون بايد بتونم مثل او بشم. گاهي پيش مياد که به يک مغازه ميرم و نميدونم به فروشنده چي بگم. بعد هول مي‌شم و به بيرون فرار مي‌کنم. گاهي وقتها با چشمان بسته وارد مغازه ميشم و وانمود مي‌کنم که خارجي هستم. هميشه ترس دارم نکنه کسي سر برسه و متوجه بشه که من شيشه‌اي هستم و همه جام پيداست. دلم ميخواد خودم رو از فرق سرتا نوک پا رنگ کنم، با تمام رنگهايي که تو دنيا پيدا ميشه.
يک وقتهايي حس مي‌کنم قوي هستم. خوب ميدونم چکار بايد بکنم. خودم رو براي همه چيز آماده مي‌کنم. من يک چيزهايي ميگم، بقيه جواب ميدن، و بعدش من دوباره يک چيزي ميگم. از قبل درست ميدونم که درهر وضعيتي چکار بايد بکنم. در اين مواقع به نظرم ميرسه که خودم هستم. اما وقتي که واقعا توي اون وضعيت قرار مي‌گيرم، مي‌بينم که هيچ کاري از دستم برنمياد. با هر چيز پيش پا افتاده‌اي کلافه ميشم. بعد ساعتها مي‌نشينم و فکر مي‌کنم که چه کار غلطي انجام دادم.
توي اتاق مي‌نشينم، و دستهام يخ مي‌زنند. ديگه نميتونم تکانشون بدم. با اينکه تابستان است. ماشين‌ها توي گرد و غبار حرکت مي‌کنند و زندگي جريان داره. دلم ميخواد دستهام رو روي لبه پنجره بذارم و صداهايي رو که از بيرون به شيشه م خورند، جمع کنم. اما هميشه ترس دارم که از دستم رها بشن، از لاي انگشتهام ليز بخورن، همه چيز نيست و نابود بشه و هيچ چيز باقي نمونه.
حس مي‌کنم که تمام بدنم غيب ميشه. يعني گم و گور ميشه. شانه هام سبک ميشن. صورتم دوبرابر و چندبرابر ميشه. انگار که همه چيز دورميشه. بازوهام از بازوهام. بدنم از بدنم. يک چيزي بايد منو نگه داره. بايد به يک چيزي بند بشم. يک چيزي که منو سفت و محکم بگيره. يک چيزي که منو فشار بده، خاموشم کنه، زنده‌ام کنه.
قاضي: خانم متهم، لطفا بلند بشيد. دادگاه شما را متهم مي‌کند که با دختر ده روزه تان با چنان خشونتي رفتار کرديد، که موجب مرگ او شديد. به اين ترتيب شما مرتکب قتل نفس شديد و مستحق مجازات هستيد. خانم متهم، آيا شما خود را مقصر مي دانيد؟
زن: من دخترم رو حمام کردم. بعد گلوش رو فشار دادم و زير آب نگهش داشتم. بعد خودش آمد بالا و من ديدم که مثل عروسکم شده.
قاضي: متهم، شما چه تحصيلاتي داريد؟
زن: صبح‌ها دلم نمي‌خواست چشمهام رو باز کنم، با اينکه خيلي وقت بود که بيداربودم. بعد از خوردن صبحانه جلوي پيانو مي‌نشستم و تمرين مي‌کردم. بعد از يکي دو ساعت انگشتهام تير مي‌کشيد. سردم ميشد. شروع مي‌کردم با خودم ور رفتن... همينکه از راهرو صدايي مي‌شنيدم، زود يک کمي پيانو مي‌زدم. مادرم طبقه بالا زندگي مي‌کرد و بيشتر وقتها مريض بود. گاهي پائين مي‌آمد تا يک چيزي برداره يا نظافت کنه، با اينکه ما خودمون کلفت داشتيم. من همين جور ساعتها بي حرکت جلوي پيانو مي‌نشستم. دم غروب که پدرم از مطب به خانه مي‌آمد، با انگشت به در اتاق مي‌زد و مي‌گفت: تو عالي پيانو مي‌زني، عزيزم.
قاضي: شما از خانه پدرتان رفته بوديد، چرا؟
زن: ما سه خواهر بوديم، اما پدرم منو خيلي دوست داشت. حساب من از بقيه سوا بود. شايد چونکه هرکاري مي‌کرد من خوشم ميومد. اينجوري زندگي برام راحت بود: او به هر کاري وارد بود و من فقط از او تقليد مي‌کردم. اگر او نبود، نمي‌تونستم به چيزي جواب بدم. مي‌ترسيدم يک چيزعوضي ازدهنم بيرون بياد. اولين روز تابستان که اسفالت خيابان نرم ميشه و بوي بنزين تمام دهکده را پرمي‌کنه، سرخ پوستهاي پير پاي کوه جمع ميشن. روپوش‌هاي کهنه شون رو مي‌پوشن و از کوه بالا ميرن. توي راه با فلوت ساز مي‌زنن و آوازهاي قديمي مي‌خونن. بالا که ميرسن، سازهاشون رو روي قله کوه چال مي‌کنن. به دهکده که برمي‌گردن، دوباره همون آدمهاي هميشگي ميشن: کارگر و کاسب و فعله. اما يک بار در سال، دراولين روز تابستان، به اصل خودشون برمي‌گردن: سرخ پوست‌هايي که دوست و خدمتکار خدايان هستند.
وقتي دستهام خيس ميشه و نفسم بند مياد ياد اين قصه مي‌افتم. پدرم اين قصه رو برام مي‌خوند. اين قصه قصه‌ي خودمون بود.
پدر: چرا از خانه رفتي؟ يکهو بي خبر. رفتي به يک خانه غريبه. پيش يک آدم غريبه. نميدوني چقدر برات نگران شدم، دخترم، و همه جا دنبالت گشتم.
زن: هيچ ميدوني که اينجا پيش اين مرد غريبه بود که من براي اولين بار در زندگي فهميدم که لازم نيست از همه چيز بترسم؟ ترس از اينکه مبادا حرف غلطي از دهنم بيرون بياد. و تازه، همه چيز هم غلط بود. هرچيزي که از تو شنيدم. بيرون ازاين خانه حرفهاي تو از بيخ و بن غلط بود. توي آموزشگاه همه مسخره‌م مي‌کردن. مي‌دوني اسم منو چي گذاشته بودن؟ دختره نازنازي! از همون موقع ياد گرفتم که از تو حالم به هم بخوره. مرتب با خودم تمرين مي‌کردم که اگر موهاي تو رو توي حمام ببينم، بالا بيارم. پيش خودم مجسم مي‌کردم که تو چطوري منو به وجود آوردي، و شکمم رو به کاشي‌هاي سفيد فشارمي‌دادم. بايد از تو خلاص بشم، مي‌فهمي؟ قصه ما براي هيچکس جالب نيست. اين قصه درست نيست. از بيخ و بن غلطه.
از وقتي از خانه رفتم، ديگه به آموزشگاه نميرم. تمام روز در خانه دوست پسرم هستم و هرکاري که بخواد براش مي کنم. کتابهاش رو مي‌خونم تا او بفهمه که چقدر درس و تحصيلش برام اهميت داره. چقدر قشنگه که آدم کنار کسي باشه. روز به آرامي مي‌گذره و آدم ميدونه چکار بايد بکنه.
در اين مدت خوابهاي وحشتناکي ديدم. پدرم به طرفم مياد و منو پرت مي‌کنه. من به زمين مي‌افتم و هزارتکه ميشم. يا يک شمشير تيز رو اينقدرازپائين توي خودم فرو مي‌برم تا از فرق سرم بيرون بزنه. من مي‌دونستم که اين کابوس‌ها به گذشته من ربط داره، اما نمي‌خواستم بهش فکر کنم. نمي‌خواستم باورشون کنم.
دوست پسرم هميشه به من دلداري مي‌داد. اينقدر زرنگ و باهوش بود که ازهيچ چيز ناراحت نميشد. هميشه مي‌دونستم که زندگي رو مي‌شناسه و خوبي منو مي‌خواد.
دوست: اوايل هرکاري که من مي‌خواستم انجام مي‌داد. همه چيزش به جا بود. آدم حس مي‌کرد که هميشه مواظبه مبادا اشتباهي بکنه. توي رختخواب هم همين طور. تا اينکه من متوجه شدم که همه‌ش داره نقش بازي مي‌کنه.
زن: اين حرف درست نيست. من زمان لازم دارم. تو بايد به من وقت بدي. زنها به وقت بيشتري احتياج دارن. البته خيلي خوشحالم که تو از من راضي هستي.
(مي‌خندد)
از همين حرف‌ها ديگه. مي دونم که خيلي پرت و پلا به هم بافتم. بايد منو ببخشي. اما هيچ مي‌توني اين حالت منو بفهمي؟ وقتي که آدم از حس و حال خودش اصلا سر در نمياره؟ وقتي همه چيز فقط توي کله آدم ميگذره؟ آره! خوب، من مي‌دونستم که چطور بايد عشق کرد، هم از تو ياد گرفته بودم و هم از کتاب‌ها و مجله‌ها. گاهي فکر مي کردم که من هم يک عکسي هستم از لاي اين کتاب‌هاي سکسي که دور و برم ولو هستن. اوايل خيال مي‌کردم که چيزي حس مي‌کنم، چون بايد آدم يک حسي داشته باشه. وقتي مي‌ديدم که سعي مي‌کنه منو ارضا کنه، من هم براش نقش بازي مي‌کردم. اما اين کار غلط بود. مثل تمام کارهاي ديگرم غلط بود.
دوست: بالأخره يک بار به من بگو که تو چي مي‌خواي؟ آخر تو چي دوست داري؟
زن: من همه چيزت رو دوست دارم. جوري که حرکت مي‌کني، حرف مي‌زني. همه چيزت رو.
خوب، بله، خيلي ناجور بود. من هميشه فقط يک جاي بدنش رو نوازش مي‌کردم. تا اينکه يک روز گفت که اصلا از اين کار خوشش نمياد. خيال کردم همين حالاست که بميرم. دست‌هام يکهو خالي شد. بعد اختلافات شروع شد. هر چيز کوچکي باعث دعوا مي‌شد. چندبار براش شام درست نکردم. صبرکردم که داد و بيداد راه بندازه تا دعوامون بشه. درست مثل خانه خودمون. من يک کاري مي‌کنم و صبر مي‌کنم تا ببينم بقيه چي مي‌گن. من هيچوقت ياد نگرفتم اون کاري که خودم دلم مي‌خواد بکنم.
قاضي: آيا در زندگي خوشبخت بوديد؟
زن: همه چيز عادي و معمولي بود. نه از کسي کتک خوردم و نه حرف بدي شنيدم. با من هميشه خوب حرف ميزدن: لطفا اين کار رو بکن، و گرنه ديگه دوستت نداريم. هميشه مواظب بودم که لباس‌هام تميز باشن و رفتارم خوب باشه. مي‌خواستم به اونها نشون بدم که واقعا دوستشون دارم.
فکر مي‌کردم، اگر کاري که اونها مي‌کنن، من هم بکنم، حتما درسته. يک بارداشتم توي اتاقم بازي آشپزي مي‌کردم. وسط بازي به سرم زد چيزها رو پخش و پلا کنم. ماليدمش به همه جا، به بدنم، به سر و صورتم، روي فرش. همه جا. مادرم يکهو وارد شد و شروع کرد به جيغ زدن.
قاضي: خوب فکر کنيد ببينيد اولين بار کي به فکر افتاديد بچه تان را بکشيد؟
زن: توي سر من مثل يک اتاق سفيد و خاليه که از رنگ پرش کردن. سعي مي‌کنم با ناخن‌هام تکه‌هاي خشک رنگ رو از ديوار بکنم، اما ناخنهام کند هستند و من دردم مياد.
وقتي ول مي‌کنم، باز هم روي ديوارها هي رنگ جمع ميشه. وقتي داد مي‌زنم، رنگها کلفت‌تر ميشن. کلمه‌ها منفجر ميشن. هر حرکتي مي‌ترکه. احساس مي‌کنم که ديگه زنده نيستم.
دوست: فکر کردم بچه راه حل خوبيه. فکر کردم يک مشغوليتي پيدا مي‌کنه و کمتر خودش رو آزار ميده.
زن: احساس مي‌کردم که آروم و خوشبخت شدم. بي اندازه خوشبخت. اين يک چيزي بود که مي‌تونستم نشونش بدم. مي‌تونستم ازش حرف بزنم. وقتي در خيابان يک مردي منو تماشا مي‌کرد، دلم مي‌خواست، بند پيرهنم رو باز کنم و ازش بخوام که بچه مو نگاه کنه، نه منو. خيال مي‌کردم اولين مادر دنيا هستم. همه بايد منو مي‌ديدند. مي‌خواستم به همه نشون بدم. همه جا. او هميشه مي‌گفت: اينقدر ادا در نيار، هر زني مي‌تونه آبستن بشه. تو نمي‌دوني من چقدر از اين جمله خوشم مي‌آمد. يکهو مي‌ديدم که همه مردم چقدر به من شبيه هستند و من مثل اونها هستم.
ديگه او و خودم رو فراموش کردم. فقط بچه مهم بود. به نظرم مي‌رسيد که موقع زايمان حتما از خوشي مي‌‌ميرم. اينقدر خوشبخت بودم که به گريه مي‌افتادم.
از بدنم هزار زخم خوشي سر باز کرد. با دستهام تکه‌هاي بدنم رو ازهم باز مي‌کردم. هوا وارد مي‌شد و نفس تازه جانم رو زنده مي‌کرد. رگهام پرمي‌شد. شکم من دنيا بود و بدنم روي آن مي‌افتاد.
متهم: آيا اين درسته که شما قصد سقط جنين داشتيد؟
زن: همين که فهميدم آبستن شدم، از او خواهش کردم که ديگه با من نخوابه. اما چند هفته بعدش پيش آمد. هرکاري که دلش مي‌خواست با من مي‌کرد. و بعد يک کارهايي خواست براش بکنم، که من باز خراب کردم. مواظب بودم درست انجام بدم، اما نميشد. يک زن رو مي‌ديدم که آبستن بود. وقتي مي‌خواستم لمسش کنم، ازدستم فرار مي‌کرد. وقتي اسمش رو صدا مي‌زدم، فرياد مي‌کشيد.
بچه من يک هيولا ميشه. از پاچه شلوارم پائين مي‌افته. دارم از خجالت ديوانه ميشم. مردم دورم جمع ميشن. خيره شدن به بچه من که عين قورباغه ست و هي بزرگتر و بزرگتر ميشه. بزرگتر و بزرگتر. آتش سيگارشون رو روي شکم قورباغه خاموش مي‌کنن و مي‌خندن.
دوست: هيچ ميدوني من چقدر از آمدن اين بچه خوشحالم؟ حتي فکرش رو نمي‌توني بکني. اين پسر منه. پسر من.
زن: آره، آره. آره، آره. پسر توست. همه چيز رو از بر هستم. همه چيز رو فوت آبم. توي ماه سوم بايد چکار کنم. توي ماه چهارم بايد چکار کنم. چيز سنگين بر ندارم. چيزهاي تند و تيز نخورم. من کارم رو اينقدر خوب ياد گرفتم که بايد براش دستمزد بگيرم. به من پول بده، تا پسرت رو به تو بدم. بدن خوني‌اش را مي‌پيچم توي يک تکه کاغذ روزنامه و ميذارم کف دستت.
بعد جر و بحث شروع شد. اينقدرتوي سر وکله هم زديم تا براي همه چيز يک توضيحي پيدا کرديم. چرا من ويار دارم. چرا من خوشبخت هستم. چرا خوشبخت نيستم. چرا من بچه مي‌خوام. چرا بچه نمي‌خوام. دوستم که خيلي روانشناسي حاليشه، همه چيز رو برام روشن کرد. حرفهاش منطقي بود، اما من حسشون نمي‌کردم. افکارش مثل يک مشت ميخ توي مغزم پخش مي‌شد.هر وقت سعي مي‌کردم يک جوابي پيدا کنم، گيجگاهم تير مي‌کشيد.
خيلي وحشتناکه که آدم از فکر کردن بترسه. من فقط کارهايي مي‌کردم که او برام توضيح داده بود. با راهنمايي او احوالم عوض ميشد. بي دليل شروع مي‌کردم به دعوا کردن و هميشه هم مي‌دونستم که بالأخره اوست که با هوش و ذکاوتش به دعوا خاتمه ميده.
چرا من نمي‌تونم همون جوري که دلم مي‌خواد باشم؟ من درهرنقشي ظاهر ميشم، اما اونها مال من نيستند. هروقت دلشون بخواد از من بيرون ميرند و من خالي ميشم و چشمهاي مردم مي‌تونن توي بدنم رو تماشا کنن. من هيچ جور نمي‌تونم اونو بپوشونم، چون هر کاري مي‌کنم باز خالي مي‌مونم. يک چيزي بايد باشه که منو پرکنه، منومحکم نگه داره. بايد يک کاري کنم که بمونه، که منو ميخکوب کنه. بايد فشارم بده، آرامم کنه، زنده‌م کنه.
قاضي: خانم متهم، شما براي چي پدر فرزندتان را ترک کرديد، چرا؟
زن: ما مثل دو آدم ماشيني بوديم که آهن همديگه رو ليس مي‌زديم.
من براي خودم اتاق خيلي خوبي گرفتم. ساختمان کثيف بود و خانه هنوز بوي امشي مي داد. من مي ترسيدم پيش دکتر برم. مي‌خواستم خودم ترتيبش رو بدم. بهترين راهش گنه گنه است. اگر کارش رو نساخت، با آب صابون امتحان کنيد. بايد داغ باشه. سه بار فرو ببريدش. اگر اماله لازم داشتيد، خبرم کنيد. يک وقت ميل بافتني به کار نبريد‌ها، توي بيمارستان متوجه ميشن و گرفتار ميشيد. اگر خونريزي داشتيد، خبرم کنيد.
صداي قدمهاي همسايه توي راهرو مي‌پيچه. لامپ برق توي هوا مي‌چرخه و مگسها نورش رو مي‌خورند. سقف خيسه و ديوارها سبز هستند. سربازها از پنجره خيره شدن، سربازهاي جنگهاي قديمي که پدرم عکس اونها رو بالاي ميز تحريرش آويزان کرده. تمام مردم از همديگه تقليد مي‌کنند. مردها خوششون مياد که آدم پشتشون رو بخارونه. خوششون مياد که آدم با زير چيزشون بازي کنه. من هم ميخوام بدونم که از چي خوشم مياد. وقتي بچه دنيا بياد، من مي‌ميرم. پدرم پشت تابوتم راه ميره و حرص مي‌خوره. من لباس فيروزه‌ايم رو به تن دارم و لبخند مي‌زنم. اگرازمن خواهش کنه، اجازه ميدم که توي تابوت پيشم بياد. نازش مي‌کنم. صورتش رو برمي‌گردونه و ماچم مي‌کنه. يکهو تمام مردم داد مي‌زنند و ما را نشون مي‌دند. ماشين‌ها از روي ما رد مي‌شن و چيز او رو از جاش مي‌کنن. من برش مي‌دارم، اما يک پليس مياد و ميخواد از من بگيردش. اين مال منه. اين مال منه. بعد يک آدم غريبه‌اي تو خيابان جلو مياد ميگه: به حرف دخترم گوش نکنيد، اين چيز مال منه. از دستم درش مياره و منو به زمين پرت مي‌کنه.
قاضي: شما پيش چندتا دکتر رفتيد، درسته؟
زن: بله، اما فايده نداشت. يکي شون فقط به فکر پول بود. شما خرجش رو بديد، بقيه‌ش با من. اما خانم، شما براي يک همچو کار پردردسري بيشتر از اينها بايد مايه بذاريد. حالا خانم، بياييد روي اين صندلي بنشينيم. لاي پاهاي قشنگتون رو باز کنيد، خانم، و بعد آقاي دکتر مياد و ما بايد با او مهربون باشيم، و ازين حرفها. اگر هم به جيب آدم يا به بدن آدم نظر نداشتن، پاي خدا و اخلاق رو وسط مي‌کشيدن. بيشترشون هم صاف و ساده ترس داشتن.
اما راستش اينه که من اصلا پيش دکتر نرفتم. اين چيزهايي که گفتم، از اين و اون شنيدم. توي راه مطب دکتر نفسم بند آمد. توي راهرو با خودم فکر مي‌کردم که حالا چي سر هم کنم، اما کار به اونجاها نکشيد.
قاضي: شما به خانه پدر و مادرتان برگشتيد؟
زن: پدرم گفت که گرانترين دکترها رو برام پيدا ميکنه و اتاقهاي بالاي خانه را ميده به من.
پدر: در اولين روز تابستان که اسفالت خيابان نرم ميشه و بوي بنزين توي آبادي مي‌پيچه، سرخ پوستهاي پير پاي کوه جمع ميشن.
زن: روپوش‌هاي کهنه شون رو مي‌پوشن و از کوه ميرن بالا.
پدر: توي راه آواز مي‌خونن، آهنگهاي قديمي سر ميدن.
زن: سازهاشون رو روي قله کوه چال مي‌کنن.
پدر: به آبادي که بر مي گردن، دنبال کارهاي هميشگي خودشون ميرن: دوباره ميشن کارگر و کاسب و فعله. اما يک بار در سال، در اولين روز تابستان، به همون ريخت قديمي خودشون برمي‌گردند: سرخ پوست‌هايي که دوست و خدمتکار خدايان هستند.
من به خانه برگشتم. به خودم گفتم که اين مدت زود ميگذره. من به اين پزشک احتياج دارم. من براي سقط جنين پول لازم دارم. پدرم هرکاري به خاطر من مي‌کنه، بعدش دوباره از پيشش ميرم.
متأسفم دخترم، اما شما توي ماه چهارم هستيد. ديگه نميشه کاريش کرد. صورتش مثل جوجه تيغي بود. يک قيچي برداشتم و نوکش رو چيدم. از تيغهاش خون بيرون آمد. ريخت روي روپوش سفيدش روي زمين. اين چيز آبکي رو همه جا پخش و پلا کردم، روي بدنم، روي صورتم، روي فرش، همه جا، و بعد مادرم مياد و داد و فرياد راه ميندازه.
بس کنيد. بس کنيد. داره تکون ميخوره. گاهي حس مي‌کنم که از نافم يک شيره سفيدي بيرون مياد. انگار بچه يک ترومپت توي دستش داره که دايم اين عصاره سفيد ازش بيرون مي‌ريزه. اينجا همه جا خيسه. دستها. ابرها، خونه ها، آدمها.
توي اتاق خودم هيچ چيز عوض نشده بود. بيشتر وقتها توي رختخواب چيز مي‌خوندم. بيشترشون کتابهايي بود که پدرم برام مي‌آورد. درباره آبستني و زايمان. وسط خواندن متوجه مي‌شدم که فکرم رفته به يک جاهاي ديگه.
نفست دهانم رو باز مي‌کنه. آب دهانت توي حلقم جاري ميشه. دندانهات صدام رو نرم ميکنه. انگشتهات توي گلوم فرو ميره. زبانت پوستم رو مي سوزونه. شکمم، موهام، شانه‌م، رانم. منو بدر، تکه تکه کن، درب و داغونم کن، له و لورده م کن.
هميشه خدا حس مي‌کردم که دارن بهم تجاوز مي‌کنن. يک ترسي بود که به من کيف مي‌داد.
مادرم شروع کرده بود به بافتن لباس بچه. مي‌تونستم ميله‌ها رو توي گلوش فرو کنم. همه مي‌دانستند که من چي لازم دارم: آرامش، آسايش و محبت فراوان.
دوست پسرم چند بار به سراغم آمد. گفت که با چند دختر آشنا شده اما باهاشون رابطه جدي پيدا نکرده. هنوز فقط به من علاقه داره. رختخواب بوي اخلاط مونده گرفته بود، چون من حال بلند شدن نداشتم.
اصلا يک زن چي هست؟ لاي پاهاي من خاليه. هرچيزي که دنيا رو ساخته مردانه‌ست. ما هيچوقت ياد نگرفتيم که زن باشيم. من وقتي شاد ميشم که حس کنم يک مردي به من شادي ميده. وقتي مي‌خندم که يک مردي نگاهم کنه. بدبخت ميشم، وقتي او بخواد منو بدبخت کنه. خوشبخت هستم هر وقت که او بخواد منو خوشبخت ببينه. دوستان او دوستان من هستند. اگر او نباشه، هيچ آدمي به من توجه نمي‌کنه. وقتي برام تعريف مي کنه که زنهاي ديگه يک جور ديگه‌اي هستن، وحشت برم ميداره. بعد سعي مي‌کنم من هم مثل اونها بشم، يعني سعي مي‌کنم جوري باشم که او دلش مي‌خواد.
اصلا يک زن چي هست؟ هر جوابي که براي اين سؤال پيدا کنم، باز مردانه است. پدرم هميشه از رمز و راز زنها حرف مي‌زنه. اين مردها هرچي دلشون بخواد بار ما مي‌کنن. يک معما، يک فاحشه، يک بچه، يک خانم. زمان زيادي که بگذره تو هم اين چيزها رو باور مي‌کني. وجود تو رو پر ميکنه. قبول ميکني که دختر باشي، همسر باشي، مادر باشي. من مثل خزه هستم. قورباغه‌ها لاي موهام تخم ميذارن. برف مياد روي همه چيز رو مي‌پوشونه.
اما اين درست نيست. من از گوشت و خون هستم. من تخمها رو از لاي موهام دور مي‌ريزم. خون من از زير برفها نشت مي‌کنه. يک رودخانه منو به دنيا مياره، منو خفه مي‌کنه. آروم مي‌کنه، زنده مي‌کنه.
همه چيز مثل سابق بود. وقتي حمام مي‌گرفتم، پدرم مي آمد و پشتم رو مي‌شست. بعد انگشتهاش رو روي شکمم مي‌کشيد و مي‌گفت: اخلاف ما در چه حالند؟ به نظرم مي‌رسيد که انگشتهاش مثل چاقوهاي مودار بودند و من دلم مي‌خواست روشون نايلون بکشم.
در رابطه ما همه چيز پاک و تميز بود. ما درباره چيزهاي خيلي خوب خيلي با هم حرف مي‌زديم.
موقعي که با خودم ور مي‌رفتم، بدجوري در برابرش عذاب وجدان داشتم. فکر مي‌کردم از زيبايي که او به من بخشيده دارم دزدي مي‌کنم. اينجوري شد که نسبت به بدنم هم عشق پيدا کردم و هم نفرت. همه چيز با هم شروع شد، و با وجود اين، انگار يک دستگاهي مي‌آمد و مي‌زد همه چيز رو تکه تکه مي‌کرد.
قاضي: بعد از به دنيا آمدن دخترتان شما سعي کرديد شاهرگ خود را ببريد، درسته؟
زن: از زايمان که ديگه چيزي يادم نمونده. فکر مي‌کنم زايشگاه خيلي گران قيمتي بود، چون پرستارها يک جوري درباره زاپيدن حرف مي‌زدند که انگار يک قديس توي شکم زنهاست.
اما چرا، هنوز چراغ گنده‌ي بالاي ميز عمل يادم هست. مثل يک ماه بود که داشت پخته مي‌شد.
قطره‌هاي روشن و داغي روي شانه‌هام افتاد. تمام بدنم خيس و داغ بود.
بچه را نشانم مي‌دهند. مرا به ياد عکس کتابها ميندازه. انگار همه چيز رو قبلا تجربه کردم.
بايد يک کاري بکنم که قبلا نکرده باشم. يک کار بي سابقه‌اي که خوب و عالي باشه. بايد نفس اين دنيا رو بند بياره و فرياد منو به عرش برسونه. بايد توفاني باشه که هيچکس ازش سردر نياره. بايد يک رنگي داشته باشه که همه يادشون رفته. همه چيز بايد از نو متولد بشه. بايد صداش مثل اولين آهنگ باشه، مثل يک آوا. بايد به من شبيه باشه.
من تشنه‌م و ليوان رو پر از خون مي‌کنم. گرسنه‌م و فضا رو پر از گوشت مي‌کنم. دارم به خودم شبيه ميشم.
اولين لحظه زندگي من فرا ميرسه. دستهام بدنم رو محکم بغل مي‌کنن. من مي‌تونم برم. مي‌تونم نگاه کنم. مي‌تونم حس کنم. مي‌تونم حرف بزنم. مي‌تونم بشنوم. مي‌تونم بخندم.
من از تماشا کردن خودم دست کشيدم.
قاضي: خانم متهم، شما خود را مقصر مي‌دانيد؟
زن: دخترم رو حمام کردم. بعد گردنش رو فشار دادم. زير آب نگهش داشتم. بعد خودش آمد روي آب و ديدم که مثل عروسکم شده. بعد از آب بيرونش کشيدم، بالاي سرم گرفتم و داد زدم. مامان، مامان، مامان، مامان، مامان. بعد مادرم مياد و شروع مي‌کنه به جيغ زدن.
قاضي: خانم متهم، براي شنيدن رأي دادگاه آماده باشيد.

 

1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.

2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور است."

3 - واژه، در انتخاب و ويرايش مطالب آزاد است.

4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.