| پرويز کاوه
آسمان مانند من دلتنگ

شب مهتاب بود، اما نگاه باد باراني
زمين ياد نمناک، آسمان ياد باراني
خدا در خلوت آدينه اش سرگرم خلقت
بود
ترا ميزاد ابري و مرا ميزاد باراني
شب مهتاب بود، اما خيال کوچه ها
مرطوب
شبي که هم خموشي بود و هم فرياد باراني
نپنداري که امشب، صرف امشب آسمان ابريست
چنين بودست تقدير من از بنياد باراني
پرنده گريه اش را بر تمام باغ قسمت
کرد
که او هم مثل من پيدا شد از ميلاد باراني
شب مهتاب، اما آسمان مانند من دلتنگ
و هرنامي که بر شعرم تبسم داد، باراني
نميدانم چه پنهان است در باران که
از آغاز
دل غمگين باراني، نگاه شاد باراني
دو تا تفنگ - دوتا سنگ
دوتا تفنگ، دوتا سنگ در کنار چراغ
و يک کليد پر از زنگ در کنار چراغ
دو شعر، شعر به آخر رسيده، شعر خموش
و يک مسافر دلتنگ در کنار چراغ
نشسته - يک قفس آواز- در برابر باد
و يک گلوي پر آهنگ در کنار چراغ
و يک نگاه پر از انتظار غرق سکوت
درين حوالي شبرنگ در کنار چراغ
دو تا تفنگ (قلم) با دو تا گلولة
سرد
:دوتا گلولة بي رنگ - در کنار چراغ
و يک سکوت به آخر رسيده (يک فرياد)
و يک صداي پر از جنگ... در کنار چراغ
|