پرويز دستمالچي
روشنفکران ديني
عدهاي از پيروان حکومت ديني ("دمکراتيک")
مدعياند که " روشنفکران ديني"اند.
شک من ابداً در دينداري آنها نيست، بلکه
در روشنفکري آنها است. چه معمم و چه مکلا.
در جوامع پيشرفته و ُمدرن، هر کس و هر چيز
در جاي خود قرار دارد. در جوامع عقب مانده
برعکس. انديشيدن اگر باز نباشد و نتواند از
مرزها عبور کند و از سيستمها خارج شود، صاحب
آن انديشه خود خويش را زنداني شناخت و دانش
محدود (هرچه هم گسترده و عميق باشد) خود مينمايد.
يعني براي انديشيدن مرزي وجود ندارد، افق
بازِ باز است. " روشنفکر ديني"،
نه آن انسان مسلماني است که اسلامش (يا هر
دين ديگري)افق فرهنگ و آداب و رسومي است که
او در آن رشد کرده است، و بنا براين چون خود
را در حوزه فرهنگ اسلامي ميبيند، پس خود
را مسلمان معرفي ميکند (مانند هزاران مسلماني
که روشنفکراند)، بلکه فردي است که با اعتقاد
و ايمان به " دگمهاي" دين يا مذهباش
ميخواهد روشن ببيند. اما چه چيز را روشن
ببيند؟ روشن نگري نتيجه دگم و تقدس زدايي،
و نتيجه علمي، باز، عقلي ومنطقي انديشيدن
است. نميتوان درحين اعتقاد و ايمان به "
دگم" ها روشن نيز انديشيد0 "روشنفکر
ديني"، مانند" انقلاب اسلامي"،
ازهمان نطفه تضادي درخويش است. اسلام، يعني
دين، و دين همواره و هميشه حافظ دگم ها و
ُسنتها بوده است و هميشه نگاه به گذشته دارد.
هيچ ديني نميتواند دست به " انقلاب"
در اصول، دگمها، و ُسنتهاي خود بزند، اگر
زد، بنيادش فرو خواهد پاشيد. زيرا انقلاب
يعني دگرگوني بنيادي، به دور ريختن دگم ها،
مبارزه با ُسنتها و نگاه به جلو. ديني که
انقلابي شود، هم دين را درهم خواهد ريخت و
هم انقلاب را بي مايه خواهد کرد. انسان نميتواند
و مجاز نيست در فرمان الهي، در" وحي"،
انقلاب کند. چنين تصوري يعني دخالت انسان
در حقيقت مطلق ازلي و ابدي، يعني پذيرش اينکه
خدا به اندازه کافي نميدانسته است. وآنهم
از سوي حافظان و محافظان مشيت و اراده او.
" انقلاب اسلامي" براي حفظ قصاص،
سنگسار، حجاب، تبعيض در حقوقها است0 يعني
انقلاب که داراي مضموني دگرگون کننده و"
پيشرو" بود، پس رو و ارتجاعي ميشود.
" روشنفکران ديني" در اساس انديشه
خود دچار همان خطايي ميشوند که مشابه "
مسيحي" يا پيروان ساير مرام ها و مسلکها
شدند. آنها فکر ميکنند که حقيقت گويا داراي
مارکي ويژه است، مثل حقيقت اسلامي، حقيقت
مسيحي يا پرولتري، علوم بورژوايي يا اقتصاد
اسلامي و ...
اما شايد بهتر باشد ابتداء ببينيم "
روشنفکران ديني" خود، خويش را چگونه
تعريف مي کنند. براي اينکار دکتر سيد هاشم
آقاجري را که مدرس و استاد دانشگاه نيز هست،
انتخاب کردم. ايشان در اينباره، از جمله،
ميگويد:
" روشنفکري ديني، ذات و گوهر ويژه خويش
را در موضع انتقادي که در قبال ُسنت و مدرنيته
دارد، باز مييابد و باز مينمايد، به گونهاي
که ميتوان در يک تيپولوژي و سنخ شناسي سه
گانه از مقوله روشنفکري يا روشنفکران، آنان
را به عنوان روشنفکران فرامدرن، در کنار روشنفکري
مدرن و روشنفکري پسا ُمدرن طبقه بندي کرد
... روشنفکري ديني با روشنفکري مدرن، مترادف
و مساوي نيست، چرا که در قبال ضعفها و نارساييهاي
مدرنيته، که از اين ديدگاه، بعضاً بنيادي
و اساسي است و بر خلاف روشنفکري ُمدرن که
ايستاري توجيه گرايانه يا انتقادي غير بنيادي
و غير هستي شناسانه دارد، موضعي راديکال،
شالوده شکنانه، اما استعلايي و فرا روانه
اتخاذ ميکنند ..."(سيد هاشم آقاجري:
حکومت ديني و حکومت دمکراتيک، مؤسسه نشر و
تحقيقات ذکر، چاپ اول، زمستان ١٣٨١ تهران،
ص ٢١٢-)
" ُپست يا پسا، همچون ديگر موارد مشابه
آن، مانند ُپست مدرنيسم، ُپست ماترياليسم،البته
دلالت بر پايان و اتمام ندارد، اما مبين وضعيت
بحراني، در حال تعليق و در حال گذرا است"
(همانجا، ص٢٣٤)
بنابراين، و بنا بر تعريف ايشان " روشنفکر
ديني" داراي موضعي استعلايي (عالي تر)
و فراروانه (بالاتر) است که دوران ُمدرن و
پسا ُمدرن را( که مبين " وضعيت بحراني
و در حال تعليق و گذر" اين جوامع مي
باشد) پشت سر گذراندهاند. درست دقت شود:
ايشان ميگويد درطبقه بندي مقوله روشنفکري،
ما داراي سه نوع روشنفکر هستيم. يکم روشنفکران
(دوره) ُمدرن، دوم روشنفکران (دوره) پسا ُمدرن
و سوم روشنفکران فرا ُمدرن. " روشنفکران
ديني" همان روشنفکران فرا ُمدرن هستند
که عالي تر و بالاتر (استعلايي و فراروانه)
از ديگرانند. چرا؟ (باز هم بنا بر تعريف)،
زيرا روشنفکران ُمدرن در هر حال توجيه گران
ضعفها و نارساييهاي مدرنيتهاند و انتقاداتشان
به آن "غيربنيادي وغيرهستي شناسانه"
است، در حاليکه موضع " روشنفکران ديني"
راديکال و شالوده شکنانه است0 يعني بنياد
و هستي مدرنيته را مورد پرسش، و سرانجام نفي
قرار ميدهند. اما اين " شالوده شکني
و انتقاد بنيادي و هستي شناسانه" با
مواضع ُپست مدرنيستها هم يکي نيست. آنها
روشنفکران يک جامعه "بحران زده، در حال
تعليق و درحال گذار" هستند. در حال گذار
به کجا؟ به جامعهاي که پس از ُمدرن و پس
از گذار از دوران پسا ُمدرن ميآيد! به جامعه
ديني، به حکومت ديني که بالاتر و عالي تر
است0و آن جامعه ايده آل کدام جامعه است؟
" ما به رغم اذعان به ضرورت گشوده بودن
گفت و گوي انتقادي پيرامون اصول قانون اساسي،
به جد معتقديم که قانون اساسي موجود، في الجمله،
متناسب با سطح تکامل اجتماعي مردم مسلمان
ماست" (همانجا، ص٢٠٤)
"روشن است که در جامعهاي اسلامي، عقلانيت،
خواست و ارادة همگاني ملت از بستر اسلام ميگذرد
و قانون اساسي يا قوانين عادي، تجلي و تبلور
خواست و اراده مسبوق به دين اسلام است"
(همانجا، ص٢٠٨)
درباره قانون اساسي جمهوري اسلامي مورد نظر
ايشان و سلب حق حاکميت از ملت، تقسيم حقوقي
انسانها به حداقل شش مقوله حقوقي متفاوت
و در نتيجه امتياز و تبعيض ميان افراد، و
نيز تمرکز تمام قدرت زميني و آسماني در دست
فقها و مجتهدان و ولايت امر، و همچنين در
باره قوانين عادي (اسلامي) مانند قصاص، سنگسار،
قطع اعضاي بدن، شلاق زدن، و بي حقوقي( يا
نيم – حقوقي) زنان يا ساير اقليتهاي ديني-
مذهبي و .... به اندازه کافي، در جاهاي ديگر
(در مقالات متعدد و کتابها) سخن گفته و نوشتهام
و نيازي به تکرار دوباره آنها نيست. متاسفانه
بايد گفت که آن "روشنفکر"(دينياي)
که ُمدعي "عالي تر و بالاتر" بودن
است، حتا توان فهم و درک سقوط تاريخي خود
و جامعهاش به فاجعه نظامي تام وعقب گرا،
خشن و بي رحم را ندارد. او، بدون شناخت جامعه
ُمدرن، بدون تعقل در بحثهاي پسا يا ُپست
مدرن، با تصوري نادرست و جبرگرايانه از "
روند تاريخ"، که گويا قانونمندي جامعه
ايجاب ميکند که ُمدرن فرو ريزد و وارد مرحلة
ُپست مدرن شود، و از آن نيز بگذرد و (بنا
بر روند تکاملي جامعه) و به مرحلهاي عالي
تر و برتر برسد،و با تکبري که درشان يک متفکر
نيست، اما به محکمي حکم دانشمندي که "
حکم" علمي خود را با آزمايشات مکرر به
اثبات رسانده است، سخن ميگويد که بله! دروان
ُمدرن سپري شده است، دوران بحراني خويش را
نيز (پسا ُمدرن) به زودي سپري خواهد کرد و
به دوران عالي تر و بهتري خواهد رسيد که من
(يعنيروشنفکرديني) نويد دهنده آن هستم. و
آن جامعه بهتر و عاليتر، جامعهاي است که
در آن همه چيز "مسبوق به دين و اسلام"
است. حکومتاش ديني، اما دمکراتيک است. حکومتاش
ايدئولوژيک، اما ايدئولوژي آن اسلام است.
قوانين آن همگي منتج از مشيت و خواست الهي
است. عقل گرايياش در چارچوب " منطقه
الفراغ" (يعني حدود مربوط به مستحب و
مباح و مکروه، و آن هم تحت نظر فقها و مجتهدان)
است0 گرايش ايشان به مبارزه با مدرنيسم و
مدرنيت، گرايش و سخناني نو نيست. سابقه آن
در جامعه ما بر ميگردد به دوره " تجدد".
در مخالفت با مدرنيسم، يکي نگران از ميان
رفتن " خيش " توسط تراکتور بود،
و ديگري نگران از دست رفتن ناموس جامعه توسط
آزاديها. و هر دو نگران از دست رفتن ُسنتها
و طالب برگشت به "خويشتن خويش".
انتقاد به دنياي ُمدرن و کمبودها و ضعفهاي
آن، بيشتر از هر جاي ديگر، توسط روشنفکران
همين جوامع انجام گرفته است. هدف آنها اصلاح
جامعه و رفع ضعف ها و کمبودها بود و هست.
دوران ُمدرني که در آن حکومت هنوز مطلق بود،
با دوران حکومتهاي دمکراتيک پارلماني ليبرال،
دو کيفيت کاملاً متفاوت در يک روند نقد و
اصْلاح هستند. حقوق بشر ٥٠ سال است که اعتبار
دارد و گذر به جامعه ُمدرن از حدود ٥٠٠ سال
پيش آغاز شد. " اصلاحات" اساسي
در جهت رفع کمبودها و نقاط ضعف " مدرنيسم"
را ميتوان در تمام زمينهها، از عدالت سياسي
تا عدالت اجتماعي، مشاهده. در زمنينه علم
و دانش، اخلاق و اتيک، علم و صنعت و ... هيچ
اثري، درهيچ جاي دنيا، نشانگر فروپاشي و اضمحلال
دنياي ُمدرن نيست. برعکس، دنياي مدرن گسترش
و تعميق يافته است. علت اينکه " روشنفکران
ديني" خود را " استعلايي و فراروانه"
ميدانند، اين است که گويا پسا ُمدرن، دوران
فروپاشي و اضمحلال عصر ُمدرن است، و آنها
"روشنفکراني" هستند که جامعهاي
برتر و عالي تر، يعني حکومت ديني (دمکراتيک)
را نويد ميدهند . متأسفانه بايد گفت که حقيقت
"روشنفکران ديني"، ذهنيت بريده
از عينيت آنهاست. آنها تصورات و خيالات خود
را همان واقعيات موجود خارج از ذهن خود تصور
ميکنند. اينان تصوراتشان را به روي حکم هايي
بنا ميکنند، که اصولاً نه وجود عيني دارند
و نه اين "روشنفکران " حتا سعي
در اثبات آنها نموده اند. اينان با پذيرش
بي مطالعه يک نوع از تاريخ گرايي، و اينکه
گويا تاريخ قانونمندي و جباريتي همچون قوانين
علوم طبيعي( با منطقي چون رياضيات) دارد،
فکر مي کنند که تاريخ در خويش، با حرکت از
قانون و مکانيسم رو به تکاملاش، با سير تکاملياش
از تاريکيها، پله به پله (دوران) به سوي
روشنايي هر چه بيشتر ميرود (روشن و روشنتر
ميشود). "روشنفکر" ديني توجه نميکند
که اگر تکامل و روشنايياي هست، نه نتيجه
و محصول حرکت خودجوش و اجباري " تاريخ"
يا الهه، که محصول ايدههاي انسان و قدرت
و نيروي خلاق و پيشبرنده اوست. يعني اگر"
روشنفکر ديني" ( درهرجا که مي خواهد
ايستاده باشد) مبلغ ولايت فقيه شد، وحتا نوع
دمکراتيک حکومت ديني را تبليغ کرد، و آن نظام
(به هر دليل) برقرار و مستقر شد و فاجعه به
بار آورد، اين فاجعه نه مرحلهاي از تکامل
اجباري تاريخ، که محصول انديشه آن روشنفکر
است و مسئوليت سنگين ضايعات و صدمات انساني
و ... با اوست. تصورات " جبارانه"
(دترمينيستي) از تاريخ،يا يک نيروي بر فراز
انسان(الهه يا000) سلب مسئوليت از انسان و
روشنفکر است.
در پايان قرن بيستم، تقريباً تمام تصورات
" تاريخ گرايانه"، يعني تصورات
تکامل اجباري تاريخ (زميني يا آسماني) ، کم
و بيش، همه شکست خورده اند0 بزرگترين و مستدل
ترين آنها "ماترياليسم تاريخي"
و سوسياليسم علمي بود. ُپست مدرنيسم نيز ُمدي
بود که پا نگرفته از ميان رفت. "روشنفکران
ديني" احکام خود را به روي انديشهاي
بنا کردهاند که نيامده از دور خارج شد. اما
علاقه " روشنفکران" ديني به ُپست
مدرنيسم، در بي علاقهگي آنها به مدرنيسم
و آرزوي حفظ گذشته است، البته با ُپز روشنفکري
که " عالي تر و برتر" از همه است
و گويا جامعهاي را که در دو مرحله بعد از
" غرب" قرار دارد نويد ميدهد.
" روشنفکران" ُسنت گرا (ديني يا
غيرديني) به ُپست مدرنيسم آويزان ميشوند
تا انديشههاي واپسگراي خود را توجيه "علمي"
کنند.
اما عناصراصلي عصر ُمدرن کدام هستند: انقلاب
علمي، انقلاب سياسي، انقلاب فرهنگي و انقلاب
در تکنيک وصنعت.
اين چهار ستون اصلي گذر از جامعه سنتي يا
فئوداليسم به جامعه مدرن است. در رابطه با
انقلاب علمي بايد ديد که اين انقلاب چه تاثيراتي
بر رفتار انسان و تصورات او نسبت به پيرامونش
بر جاي گذارد. اين نکته مهمي است. و شايد
هم مهمترين نکته در انديشه و تفکر انسان باشد.
هنگاميکه نيوتن قانون جاذبه عمومي را کشف
کرد و توضيح داد، موجب فروپاشي نگرشي شد که
دنيا، طبيعت و خودِ انسان (که جزئي از آن
محسوب مي گردد) را مخلوق و ساخته و پرداخته
خداوند ميدانست. و قوانيني که در جامعه و
طبيعت حاکم است را " خداوندي" تصور
ميکرد، يا هنوزهم ميکنند.
با پيشرفت علم و کشف قوانين طبيعي، انسان
براي نخستين بار متوجه ميشود که جهان داراي
قانونمنديها، مکانيسم و دترمينيسم خويش است.
يعني اگر نيروي جاذبه زمين (بر فرض محال)
حذف شود، بطور حتم سيستم آن پديده بهم خواهد
خورد. اين امر و اين شناخت باعث شد که او
از نگرشي که همه چيز را ناشي از اراده الهي
ميداند، به طبيعتي که نتيجه قانونمنديها
و دترمينيسم خويش است، باز گردد يا برسد.
او شروع به کشف اين قوانين کرد0هنگامي که
انسان بپذيرد جهان داراي قوانين الهي نيست،
بل قوانين خودش را دارد، که بايد کشف شوند،
نتيجهاش اين ميشود که ديگربراي توضيح پديدهها
به کتاب مقدس رجوع نميکند،بلکه از عقلاش
استفاده مينمايد0
درست بحثي که هم اکنون در جمهوري اسلامي درگير
شده است. سه ديدگاه در جامعه موجود است. نگاهي
که محافظه کاران دارند و توضيح تمامي امور
را از کتاب مقدس و حديث و سنت منتج مي کنند.
بخش ديگري که نسبت بدانها گامي فراتر ميرود
و فقط بخشي از قوانين الهي را ميپذيرد و
نسبت به ساير امور خواهان پاسخگويي از روي"
خرد ديني" است. و بخش سوم که بخش لائيک
ناميده ميشود و معتقد است همه پديدهها را
بايد بر مبناي خرد و بر اساس علم و دانش و
تجربه توضيح داد. يعني براي شناخت جهان ضرورتي
براي توسل به متون الهي نيست.
انقلاب علمي موجب شد که انسان در پهنه انديشه
و تفکر گذري اساسي انجام دهد، يعني از اعتقاد
و ايمان به علم و عقل و منطق عبورکند. و در
نتيجه، تصوير انسان از جهان از محدوده موجود
در "کتاب مقدس" خارج شد و انسان
حتا خود کتاب مقدس را هم مورد نقد و بررسي
قرار داد0 و از
آنجائيکه اين بررسي بر پايه خرد صورت ميگرفت،
بنابراين ميبايست همانند و همطراز باساير
متون بگونهاي آزاد انجام پذيرد. اتکاء به
عقل و علم و دانش يک انقلاب فکري بود. يعني
انسان از جهاني که داراي يک" فرمانده
و اداره کننده" است به جهاني که خودش
بايد آن را کشفاش کند گذر ميکند، جهاني
تابع قانونمنديهاي خويش است. انسان براي
کشف اين قانونمنديها ناگزير بود و هست به
عقل و علوم رجوع کند. اين مجموعه موجب دگرگوني
رابطة انسان با پيرامونش شد. اين نگاه نوين
انسان به خويش و پيرامونش يکي ازستونهاي اساسي
تجدد يا دوران ُمدرن است.
ستون ديگرعصر مدرن رها شدن انسان از زمين
است. گذراز جامعه کشاورزي اسکان يافته به
جامعه غيرکشاورزي، يعني رهايي انسان از زمين.
انسان که بنده و رعيت محسوب ميشد به شهر
آمد و به صورت ميليوني ناگزير از اتکاء به
خويش شد. او پيش از جامعه مدرن وابسته به
زمين و ارباب بود. اودر" ده" اي
بدنيا مي آمد و در همانجا تا آخر عمر زندگي
مي کرد. دنياي او همان" ده" کوچک
با سنت هزارساله بود. در صورتيکه انسان شهري
براي ادامه بقاء ناگزير به اتکاء به خويش
است0 اين امر موجب تغييرات بسياري در وضعيت
وي مي شود و مطالباتي در وي ايجاد مي کند.
باعث مي شود که برابري بخواهد و حقوق و دهها
چيز ديگر. يعني خواستهايي که انقلابات سياسي
را به دنبال آورد. بدنبال عقلاني شدن امور
(عقلانيتي که از علوم بيرون آمد) عقلانيت
به امور سياسي نيز کشيده شد و انسان به عقلاني
کردن حکومت انديشيد وتلاشش در اين را آغاز
کرد. حکومت تا آن زمان (با هر توضيحي) از
روي انسان عبورميکرد و بر " فراز"
او بود.
سه جريان(در زمينه سياسي) اساسي اين تلاش
را تسريع و دگرگون کردند: پيدايش دمکراسي
جديد در انگلستان است، اعلاميه استقلال آمريکا
و انقلاب فرانسه. اين سه حادثه تاريخي مجموعه
عواملي بودند که در زمينه سياسي جامعه را
دگرگون کردند و شکلهاي جديد حکومت را ارائه
دادند. در اين شکل جديد، قواي حکومت ناشي
از ملت شد.
حکومت به عنوان سازمان لازم و ضروري براي
اداره امور عمومي جامعه. دراينجا پرسش اساسي
در زمينه سياسي طرح شد که قدرت سياسي و منشاء
و سرچشمه آن کدام است. روحانيان (الله)، شهريار
فرهمند، مردم، خبرگان و ... پذيرش ناشي بودن
قواي حکومت (قدرت سياسي) از مردم، اساس دگرگوني
دراشکال حکومت شد که نهايت تکامل آن در دمکراسي
هاي پارلماني ليبرال کنوني است. يعني مدرنيسم
در زمينه حکمت حکومت هم نه تنها به سوي اضمحلال
نرفت، بلکه با جدا کردن دين و هر نوع ايدئولوژي
از ساختار حکومت و اصولاً " ليبراليزه"
کردن دستگاه حکومت، گامهايي اساسي در جهت
شکل گيري جامعه مدني، محدوديت قدرت حکومتگران،
گسترش عدالت سياسي و عدالت اجتماعي برداشت.
هيچ فرد عاقلي نميتواند مدعي شود که وضع
امروز بشريت (بويژه در دنياي ُمدرن) بدتر
از ٥٠سال پيش است. درست برعکس. يعني جامعه
ُمدرن، درست و دقيقاً به دليل خردگرايياش،
با اصلاح خويش و با کمک قدرت خلاق و سازنده
روشنفکران و شهروندانش همواره به پيش رفته
است. دمکراسي، رفاه و صلح اجتماعي موجود و
همزيستي مسالمت آميز ميليونها انسان در کنار
هم و با هم، در هيچ جاي تاريخ به اين شکل
و وسعت موجود نبوده است. يعني دنياي ُمدرن
نه تنها درحال فروپاشي و اضمحلال نيست، بلکه
همواره به پيش رفته و بر کيفيت خود افزوده
است. خردگرايي علمي - منطقي، و تقدس زدايي
از تمام امور، از جمله از دين، مذهب، حکومت،
" دگم" ها و ... ابزار اساسي عصر
ُمدرن است که هيچ خدشهاي به اساس و گوهر
آنها وارد نيامده است.
پايه سوم مدرنيسم انقلاب فرهنگي است. انقلاب
فرهنگي در اروپا يک جنبش فکري روشنفکري بود
که بر اثر آن نگرش به جهان از انحصار"
امرمقدس" بيرون آمد و انديشه لائيک شد.
يعني انديشه و علم منشاء و توضيح خويش را
ديگر از امور مقدس اقتباس نکردند. و اين روندي
است که در جامعه امروز ما نيز قابل مشاهده
است. جنبش روشنفکري در روند خويش دائماً درگير
مسئله دين بود. اما چرا انديشة آزاد همواره
مجبور به درگيري با دين است؟ زيرا انديشه
حاکم در جامعه تا آن زمان انديشه ديني بود.
البته اين جريان در ايران امروز نسبت به دوران
روشنگري اروپا، شدت و حدت بيشتري دارد. زيرا
که دين مستقيماً در حکومت است و در نتيجه
هر برخوردي با حکومت اجباراً درگير شدن با
دين را در پي خواهد داشت. حاکمان در ايران
هر امري را ديني و مقدس کردهاند. زيراهمه
چيز را " اسلامي" کردهاند، د نتيجه
برخورد به هر امري خود به خود به " اسلام"برخواهد
گشت. انقلاب فرهنگي و ساير پايه هاي جامعه
مدرن در يک رابطه ديالکتيکي و ارگانيک با
هم حرکت ميکنند. بدين ترتيب انقلاب علمي
به همراه انقلاب سياسي و نيز انقلاب فرهنگي،
که عرصههاي وسيعي را در بر ميگيرد، عملاً
موجب دگرگوني در ارزشها شدند. و ارزشها،
از اين زمان به بعد، بر مبناي نياز انسان
تعريف شدند. چنانچه " ارزش" به
حال انسان خوب و مفيد باشد حفظ ميشود، در
غير اين صورت کنار گذاشته ميشود. و ديگر
بعنوان " يک امر مقدس" از آن حفاظت
نميشود. بعنوان مثال شلاق زدن را بررسي ميکنند
و اگر به اين نتيجه برسند که عملي نادرست
است و بايد کنار گذاشته شود، کنار گذاشته
ميشود و ديگر از آن بعنوان يک ارزش مقدس
الهي نگهداري نميشود. و ...
ستون چهارم مدرنيته، انقلاب صنعتي است. انقلاب
صنعتي در واقع مرحله اي است که انسان بر طبيعت
چيره مي شود. اين مجموعه ، يا چهار ستون اصلي،
در ارتباطي ارگانيک با هم، پيش شرط ها و علل
برآمدن جامعه مدرن را تشکيل مي دهند. ارزشها
و روابطي که در اين جوامع موجود است، نظير
آزاديهاي فردي و اجتماعي، دمکراسي، حکومت
قانون، برابري انسانها در برابر قانون و ...
معلولهاي آن ستونها (علل) هستند.
حال پرسش اين است در کجا و در کدام کشور (در
کشورهاي ُمدرن) شرايط فروپاشي و اضمحلال،
يا " وضعيت بحراني و در حال تعليق و
در حال گذار" ( ُپسا مدرنيسم) وجود دارد
که مبين گذار از ُمدرنيسم به مرحلهاي بالاتر
و عالي تري باشد؟ و اصولاً پايه ها و عناصر
اصلي و ويژهگيهاي ُپست ُمدرن يا پسا ُمدرن
کدامند؟ آيا انقلاب علمي زير پرسش رفته است،
آيا انقلاب سياسي و اشکال نوين سازماندهي
ساختار حکومت (دمکراسي هاي پارلماني ليبرال)
ديگر کارآمدي خود را از دست دادهاند، آيا
بشر ديگر نيازمند خرد و عقل و دانش و علم
و صنعت و ... نيست، آيا تقدس زدايي، نادرست
از آب درآمده است، آيا انقلاب صنعتي وارد
مرحله ديگري شده است که اصولاً و از پايه
با صنعت دوران مدرن تفاوت دارد؟ پاسخ روشن
است. هيچکدام، اصول و ستونهاي دوران ُمدرن
نه تنها همچنان باقي هستند، بل تعميق و گسترش
يافته و همواره در حال اصلاح خويشاند و جوامع،
يکي پس از ديگري، درحال حرکت و پيوستن به
اين کارواناند. نگاه کنيد (به عنوان مثال)
به تمام کشورهاي اروپاي شرقي، روسيه و نيز
پانزده جمهوري جدا شده از اتحاد جماهير شوروي
سابق، پس از فروپاشي کمونيسم. اگر (به عنوان
مثال) عناصر اصلي جامعه ُمدرن (از جمله) خردگرايي
و تقدس زدايي است، پس ُپست مدرن بايد آنها
را نفي کرده باشد. در کجا؟ " روشنفکران
ديني" توجه نميکنند که انديشههاي ُپست
مدرن، مانند صدها انديشه ديگر، خود محصولي
از جامعه ُمدرن در نقد و اصلاح مدرنيسم است.
البته نه تنها انديشه، بلکه يکي از هزاران
که آمدند و رفتند و تأثيراتي مثبت يا منفي
، تخريبي يا سازنده برجاي نهادند. بايد از
خود پرسيد که چرا از مجموعه انديشه هاي سازنده
و خلاق عصر ُمدرن، پست مدرنيسم بهتر و بيشتر
از همه بر دل " روشنفکران" ما،
و بويژه" روشنفکران ديني" ما نشسته
است. آيا آنها در پشت پرده " مرحله
عالي تر و بالاتر" خواهان حفظ روابط
و مناسبات ارتجاعي موجود نيستند؟ و آيا آنها
از اين راه به مقاومت و مبارزه با دست آوردهاي
عصر ُمدرن، چون خردگرايي، تقدس زدايي، دمکراسي،
تساوي حقوقي انسانها در برابر قانون، مقاومت
در برابر صنعت و تکنيک و ... نمي پردازند.
چرا اين " روشنفکران" به سوي انديشه
پردازان منفي باف پسا ُمدرني چون نيچه، شلگل
(Schlegel)، هايدگر و فوکو و ... جذب مي شوندو
به پاسخهاي(مثلا) هابرماس به آنها و يا انديشههاي
فيلسوف بزرگي چون پوپر عنايتي ندارند. "
روشنفکران ديني"اي که به نقد عقل ميپردازند
(حتا فقط در محدوده "حرامها و حلالها")،
آيا حق حاکميت انسان،و حق اودر تعيين سرنوشت
خويش و جامعه را نفي نميکنند. آيا پذيرش
"وحي" و حق فقها و مجتهدان در تفسير
و تأويل آن برگشت به بيحقوقي انسانها، و
سلب حق حاکميت او نيست؟ اينبار با شعار بسيار
ُپر فريب و زيباي جامعهاي بالاتر و عالي
تر پس از دنياي ُمدرن، زيرا روند اجباري تاريخ
پيشرونده است. اکثر انديشههاي " روشنفکران
ديني" اگر تثبيت همان روابط و مناسبات
ارتجاعي پيشا ُمدرن نباشد، حداقل تلاشي براي
محدود و مشروط کردن دست آوردهاي پرارزش عصري
جديد است که به روي علم و دانش، وعقل و منطق
بنا شدهاند و دست آوردهايش براي بشريت و
رهايي او از قيد قيموميتها آنقدر گران و
پرارج است که هيچ بررسي واقعي، علمي و عيني
توان انکار آنها را ندارد، مگر " روشنفکراني"
که ذهنيت هاي عقب مانده خويش را به جاي واقعيات
موجود مينشانند.
در اينجا شايد بهتر باشد ببينيم که حجت الاسلام
سيد محمد خاتمي، از جمله " روشنفکران
ديني"، جايگاه خود ("روشنفکران
ديني") را چگونه تعريف ميکند و ويژهگي
هخاي آن (از نظر ايشان) چيست:
" طي بيش از صد سال گذشته در بسياري
از کشورهاي اسلامي بخصوص ايران کم و بيش شاهد
سه گونه عکس العمل در برابر غرب بودهايم:
١- تسليم و پذيرش محض
٢- انکار و نفي کامل
٣- مقابله از سر خودباوري و استقلال با نگرش
عميق و همه جانبه و تکيه بر اسلام اصيل"
(سيد محمد خاتمي، بيم موج، سيماي جوان، چاپ
سوم، بهار ١٣٧٦، تهران، ص١٠٥)
ايشان در ادامه اين تقسيم بندي، جناح اول،
يعني پيروان " تسليم و پذيرش محض"
را به سه دسته تقسيم ميکند:
" ... ملحد، منافق و التقاطي
دسته اول آنها هستند که بي پرده ديانت و
دخالت آن را در زندگي جمعي نفي کردهاند و
به صراحت چهره الحادي و ضدديني خود را نشان
دادهاند ... دسته دوم، گرچه با دين و وحي
ميانهاي ندارند و باطن عقايد و افکارشان
جزالحاد نيست، اما با حجاب نفاق به صحنه آمده
اند و با دين علناً مبارزه نکردهاند، ولي
تمام لوازم و ملزومات حضور دين را نفي کردهاند
که به اين دسته ميتوان عنوان منافق داد.
دسته سوم کساني هستند که آوازه غرب ذهن و
عاطفه آنان را ُپر کرده است، اما به هر حال
تعلق خاطري نيز به اسلام دارند و ..."
(همانجا، ص ١٠٧-١٠٦)
اما جناح دوم، يعني پيروان « افکار نفي کامل»
چه کساني هستند:
" دربرابر جناح اول که به نحوي در برابر
غرب راهي جز تسليم نمي بيند - جناح و جريان
ديگري وجود دارد که به داعيه دفاع از اسلام
و خلوص آن و به خيال مقابله با بيگانگان کافر
- حتي ديده از روي بسياري از واقعيتها نيز
ميبندد و خود را در حصار تنگ و خفه کنندهاي
محبوس ميکند که سرانجامي جز شکست ندارد.
اين طايفه راه مقابله را نفي مطلق و بستن
همه درها به روي ديگران مي انند و پردهاي
چنان ضخيم در برابر ديدگان افکندهاند که
بسياري از واقعيتها را نيز نميبينند".
(همانجا، ص ١١٠-١٠٩)
و جناح سوم چه کساني هستند و چگونه ميانديشند:
" سومين عکس العمل در برابر غرب - همان
است که مي بايست باشد و در ميان اين دسته
از مدافعان اسلام اصيل و عزت مسلمانان) چهره
بزرگواراني چون شهيد صدر و شهيد مطهري در
مقطع اخير تاريخ اسلام درخشندگي خاصي دارد
... در واقع شهيد صدر مؤيد حرکت دوران سازي
است که ده ها سال پيش به رهبري پيشواي والانگر
انقلاب اسلامي حضرت امام خميني ... با هدف
سرنگوني نظام طاغوت و استقرار حکومت اسلامي
... آغاز شد." (همانجا، ص١١٢)
در ادامه بررسي " بيم موج"، و ساير
آثار سيدمحمد خاتمي، و نيز بررسي و تجزيه
و تحليل آثار ساير «روشنفکرانم ديني» (سيد
هاشم آقاجري، علي شريعتي، سعيد حجاريان، دکتر
محسن کديور، حسن يوسفي اشکوري و ...) اين
تقسيم بندي، کم و بيش، مستقيم و غيرمستقيم،
يا رسمي و غيررسمي مورد تأييد قرار مي گيرد.
بنابراين، با بررسي دقيق تر و وسيع تر انديشههاي
" سه جناح"، ميتوان خواستههاي
آنها را چنين رده بندي کرد:
١- جناح اول، که " غرب زدگان" ديندار
يا بي دين هستند خواهان:
- حکومت سکولار: جدايي دين (و مرام و مسلک)
از نظام سياسي جامعه
- رد وحي در اداره امور عمومي جامعه و پذيرش
عقل
- قواي حکومت ناشي از ملت است (منتج از خدا
يا اراده او نيست)
- تقسيم و کنترل قواي حکومت
- پذيرش حقوق بشر و التزام قانون گذاري به
آن
- پذيرش حق قانون گذاري ملت
- پذيرش "عقل خودبنياد" (قائم به
ذات) انسان
- پذيرش جامعه کثرت گرا
- و ...
٢- جناح دوم که متحجران و " محافظه
کاران" هستند، خواهان:
- حکومت ديني
- قواي حکومت ناشي از خدا
- حکومت خدا/ حکومت پيامبر محمد/ حکومت دوازده
امام/ حکومت فقها و مجتهدان
- رد هرگونه قانون بشري
- شريعت تنها منبع حقوق: قرآن/ سنت و حديث
پيامبر و دوازده امام/ فتوا
- اسلاميت و رد هرگونه جمهوريت
- پذيرش فقط وحي و رد هر گونه عقل بشري
- رد و نفي ملت به عنوان مجموعه اي از شهروندان
آزاد و خود بنياد/ پذيرش امت به عنوان جمع
مؤمناني که بايد توسط پيشوا يا رهبر (پيامبر/
امام/ فقيه يا مجتهد) هدايت شوند.
- رهبر ديني بر فراز ملت و قانون. او نماينده
خدا به روي زمين است.
- انحصار تمام قدرت زميني و آسماني در دست
فقها و مجتهدان
- رهبر ديني - مذهبي انتخاب نمي شود. او کشف
مي شود.
- قانون مداري يعني اجراي احکام و موازين
اسلام. و ...
٣- و جناح سوم، که همان " روشنفکران
ديني" و ا صلاح طلباني هستند که خواهان
« حکومت ديني دمکراتيک» ميباشند، خواهان:
- حکومت ديني / اما " ديني دمکراتيک
باشد"
- قواي حکومت منتج از خدا است که بعضاً يا
بخشاً به مردم منقل ميشود
- پذيرش حکومت جمهوري اسلامي کنوني و نيز
قانون اساسي
- ولايت فقيه بايد مشروط يا محدود باشد
- به رسميت شناختن قانون اساسي و نيز شريعت
به عنوان منابع قانونگذاري
- تقسيم شريعت به دو بخش " حرامها و
حلال ها"و " مکروه و مباح و مستحب"/
يا منطقه ممنوع و منطقه آزاد (منطقه الفراغ)
- پذيرش قانونگذاري براي بشر فقط در منطقه
الفراغ
- به رسميت شناختن محدود آزاديهاي فردي و
اجتماعي در چهارچوب احکام و موازين شرع
- پذيرش ولايت فقيه به عنوان شکل درست حکومت
اسلامي
- رهبر ديني نظام بايد انتخابي باشد
- حکومت بايد ايدئولوژيک باشد / دين اسلام
يک ايدئولوژي است / ايدئولوژي حکومت بايد
اسلام اصيل باشد
- يک بخش از ولايت فقيه بايد تبديل به نظارت
فقيه شود
- پذيرش وحي و عقل
- و ...
بسيار جالب توجه است که تمام " روشنفکران
ديني"( مکلا يا معمم) از سعيد حجاريان
تا حجت الاسلام دکتر محسن کديور و ...، که
خواهان حکومت ديني دمکراتيک هستند (منطقاً
همان نظامي که مي بايستي پس از ُپست ُمدرن
بيايد( و " روشنفکران ديني" پيشگويان
و پيامبران آن مي باشند) در نهايت انديشه
و نظام سياسي ايده آل خود به همين "
جمهوري اسلامي" واقعاً موجود ميرسند،
البته با اصلاحاتي که قدرت ولي فقيه را تا
اندازهاي محدود يا مشروط نمايد، با حفظ کلِ
سيستم سياسي - قضايي - حقوقي آن. آنها "
ولايت فقيه" را حکومت ديني در دوران
ُمدرن ميدانند که بايد پس از عبور از بحران
(ُپست ُمدرن) به وضعيت عالي تر و فراتر خود،
يعني حکومت ديني دمکراتيک برسد: " ...
به عبارت ديگر، بحث ولايت مطلقه فقيه عبارت
است از حکومت ديني در عصر ُمدرن." (رابطه
دين و آزادي، ص٥٧) و آقاي جلايي پور مقالهاش
را " دمکراسي ديني پس از دمکراسي"
(رويداد، ١٥ مهر١٣٨١) تيتر ميزند يعني حکومت
ديني دمکراتيک، يا " دمکراسي ديني"
شکل حکومت عالي تر و برتر پس از دوران ُمدرن
و گذر از دوران بحراني و اضمحلال " ُپست
مدرن" است.
در دمکراسي، انسان خود را از قيموميت کليسا
و دين داران رها کرد و حاکم بر سرنوشت خويش
شد و عقل و علم را پايه کار خويش قرار داد.
روشنفکران ديني خواهان برگشت دوباره، اما
نه تماماً، به قيموميت فراانساني، اما توسط
انسانها، يعني روحانيان هستند. آنها خواهان
برگشت و تمکين انسان به « وحي» و در آن چهارچوب،
در " منطقه الفراغ" (در منطقه مکروه،
مباح و مستحب) استفاده از عقل، با رعايت احکام
و موازين شرعي، تحت نظارت فقها هستند. آنچه
که مربوط به " حرامها و حلال ها"
(حدود الهي) است، بشر حق هيچگونه دخل و تصرفي
ندارد.
" فرق جمهوري ديني با دمکراتيک در اين
است که جمهوري ديني بر دين اتکاء دارد و رأي
مردم به شرط آنکه با احکام ديني منافاتي نداشته
باشد، معتبراست. اما در جمهوري دمکراتيک هرآنچه
مردم معتبردانستند مورد قبول واقع ميشود.
ولي در جمهوري اسلامي مثلاً اگر همه رأي به
حذف حجاب ميدادند، ميگوييم اين حکم الزامي
است و قابل رجوع به رأي اکثريت نيست. مانند
نسبيت اينشتاين است. آيا ميتوانيم نسبيت
اينشتاين را به آراء عمومي بگذاريم؟ قطعاً
خير. لذا حوزه و جواب رأي مردم نه مسائل قطعي
علمي است و نه مسائل الزامي ديني است. پس
در چه حوزهاي رأي مردم اعتبار دارد؟ حوزهاي
است که تکليف قطعي علمي و قوانين الزامي شرعي
وجود ندارند. بنابراين حوزه، حوزه مباحات
است که بر اساس" امرهم شوري بينهم"
رأي عقلايي جمع صادر ميشود". (محسن
کديور در، "خاتمي چه ميگويد"،
ص٢٩٩)
حقوق بشر، که حقوق مربوط به آزاديهاي فردي
و اجتماعي فرد (انديويدئوم) است و ابزاري
است در دست شهروندان بمنظور پيش گيري از تجاوزات
حکومتها، و نتيجه قرنها مبارزات سخت انسان
براي" تساوي حقوقي" همه در برابر
قانون است، يا از بنياد، به عنوان قوانين
منتج از ارادة انسان، نفي ميشوند يا درچارچوب
" حقوق بشر اسلامي"، که در اساس
خود همان " احکام و موازين شرع"
است، يعني" تکاليف" انسان تعريف
ميگردد. جالب توجه است که " اعلاميه
اسلامي حقوق بشر – قاهره" که توسط اعضاي
سازمان کنفرانس اسلامي در سال ١٩٩٠ تنظيم
و تدوين و تصويب شده است، توسط کشورهاي "
اسلامي"اي امضاء شده است که در هيچ يک
از آنها نه از دمکراسي خبري است و نه از
رعايت حقوق شهروندان و نيمي از آنها از جمله
بدترين، خشن ترين و بي رحم ترين حکومتهاي
امروز جهان هستند. نگاهي به قوانين اساسي
و مدني و قضايي جمهوري اسلامي، (که نظامي
مورد تأييد تمام " روشنفکران ديني"
است، فقط با اندکي مشروط و محدود کردن "ولي
امر") ازقصاص تا سنگسار، از بريدن دست
و پا تا درآوردن چشم، از تقسيم حقوقي انسان
به شش مقوله تا واجب القتل بودن " کافران"،
فقط گوشهاي از دنياي " عالي تر و بالاتر"
روشنفکران ديني را پس از دنياي ُمدرن و پس
از گذر از بحران " ُپست مدرن" به
نمايش ميگذارد.
" روشنفکران ديني" تماماً نظام
ايده آل خود را درهمين جمهوري اسلامي واقعاً
موجود ميبينند و فقط به آن انتقاداتي دارند.
براي آنها آيت الله خميني بزرگترين انديشمند
و پايه گذار واقعي " حکومت دمکراتيک
ديني" است که متحجران گفتههاي او را
بد تعبير کردهاند. نظرات و انديشههايي،
براي پايان قرن بيستم، عميقاً ارتجاعي، هر
چند که اودر" حوزه" انقلابي باشد.
سعيد حجاريان، مغز متفکر و انديشه پرداز"
روشنفکران ديني" و جنبش دوم خرداد، ضمن
تاييدهاي مکرر از قانون اساسي جمهوري اسلامي،
دفاع از مقام رهبري نظام، دفاع از ولايت فقيه،
دفاع از شوراي خبرگان رهبري و ... مرتباً
به همه از راه مقالات گوناگون آموزش مي دهد
که چگونه ميتوان از نظام اسلامي، از ولايت
امر، از ولايت فقيه و ... خوب و به درستي
دفاع کرد. ( جمهوريت، افسون زدايي از قدرت).
تمام " روشنفکران ديني" از مکلا
تا معمم، از سعيد حجاريان، هاشم آقاجري و
... تا محسن کديور، يوسفي اشکوري و ... همگي
خواهان همين جمهوري گرايي (ولايت فقيه)، همان
طرح واقعاً موجود، اما با اندکي اصلاحات و
تعديلات هستند. يعني آن نظام برتر و عالي
تر " دمکراسي ديني پس از دمکراسي"،
همين نظام واقعاً موجود است که در تمام زمينهها
شکست خورده است و برگشت به گذشته ارائه ميکند.
- و ...
در نتيجه، " روشنفکران ديني" با
ژستي عالي تر و بالاتر (استعلايي و فراروانه)
با برگشت به عقب و زيرپا گذاردن دست آوردهاي
انسان در٣٠٠ سال گذشته در زمينه علم و دانش،
روشنگري، استفاده از عقل خودبينانه، حق حاکميت
به سرنوشت خويش و جامعه، سازماندهي ُمدرن
ساختار حکومت به شکل دمکراسيهاي پارلمانمي
ليبرال واقعاً موجود امروزي و رد حقوق بشر
و رد حق قانون گذري ُمطلق انسان و ... با
رد کلاً يا بعضاً دست آوردهاي انسان، بمنظور
ساختن جامعه اي باز و آزاد و مرفه، با برگشت
(ُمرتجعانه) به عقب، با ژستي متکبرانه و وعده
پسا ُمدرن، آيندهاي را که خواهد آمد ميدهند،
آيندهاي که گويا از تمام جوامع کنوني ُمدرن
برتر و عالي تراست. بدشانسي آنها دروجود
حکومت ديني واقعاً موجود است که دست آنها
را در تمام موارد رو ميکند. درهيچ جاي دنيا
حتا يک نمونه حکومت ديني " خوب"
نه وجود داشته است و نه دارد. قرنها حکومت
بني اميه، بني عباس و عثماني يا حکومت کليسا
در قرون وسطا نيز نه ميتوانستند و نه توانست
راهي به " روشنايي" بگشايند،بر
عکس راهها به تاريکي ختم شدند.
|