نسا
پيراهن خيال
به
ياد تو
زيباترين پيراهن خيالم را
به تن مي کشم
و به چهره خورشيد مي نگرم
و از روشني اميد لذت مي برم.
به ياد تو
سر پيانو مي نشينم
که از سپيدي و سياهي روزگارم
آگه است
و زبانک هايش را با نوازش
انگشت مي زنم،
تا نزاکتم زبانه زند.
و زير لب
پر از تاب و تب
سوي دوري ديرين تو،
به ياد شرين تو
زمزمه مي کنم با هزار افسوس:
مرا ببوس،
مرا ببوس!...
٢
يک سرابي با سيگار
لب – لب کول
در پس باران تور
نرم نرمک راه مي گشت.
او کي را در انتظار؟
او چه را در انتظار؟
زنگ آب
اشک صاف آسمان در خود فرو مي برد،
مي شکست آسودگي را.
بر زبان گنگ برگ زعفران
ريزه باران بخشيد احسان.
مي رسيد بر گوش غيبت از درختان:
"وه، چه زيباست مرد تنها
در کنار عشق پنهان".
|