نشاط هدايت

مادربزرگ شدن خود به خود ندارد عيب
چگونه در بر ِبابا بزرگ بايد خفت ؟!

دختربچه چهارساله به طرفِ مادربزرگ‌اش که سوزي نام داشت دويد. مادربزرگ که دراتاق کارش مشغول خواندن اخبار روي اينترنت بود، روي برگرداند واورا بوسيد و گفت: عزيزم برو پيش مامانت کار دارم.
بچه لب و لوچه‌اش را آويزان کرد و گفت:
« آخه سوزي جون تو اون دفه قول دادي برام قصه بگي.»
عزيزم مگه نمي بيني کار دارم؟
" پس هروقت کارت تموم شد ميگي؟ »
نه عزيزم بايد برم بيرون قرار دارم.
« با کي؟ »
با دوستِ پسرم
« بيدار بمونم تا برگردي برام قصه بگي؟ »
نه عزيزدلم بخواب. ممکنه ديربرگردم.
« مامانم ميگه مادربزرگاي قديمي هرشب نوه‌هاشونو تو بغل خودشون مي‌خوابونده و براشون قصه مي‌گفتن.»
عزيزم مادربزرگاي سابق بيکار بودن و عشقشون به همين کارا بود درضمن قديما بچه‌هاي توي سن وسال تو هم اگر پسر بودن که ور دستِ باباشون کار مي‌کردن اگه دختر بودن آنقدر رخت مي‌شستن و جارو مي‌کشيدن که اين موقع غروب، خسته و کوفته مي‌افتادن يه گوشه و هفت تا پادشاه رو تو خواب مي‌ديدن...
درهمين وقت مادر بچه وارد شد و گفت: سپهرجون مزاحم سوزي جون نشو مگه نمي‌بيني کار داره؟
« مامان چرا مادر بزرگِ من مثِ مادر بزرگاي قديمي نيستن که خيلي مهربون بودن؟ »
زمونه فرق کرده عزيزم. اينام مهربونن اما نوع مهربوني شون فرق مي‌کنه!
تازه عزيزم من و مامانم هردو تويي سن پائيني ازدواج کرديم. سوزي هفده سالش بود منو به دنيا آورد. منم هجده سالم که بود تو به دنيا اومدي. مامان جون جوونه، خوشگله، مجرده، بايد زندگيشو بکنه. زندگي اولش که همش اختلاف ودعوا بود. تازه با مردِ دلخواهش آشنا شده.
اسمش کيه؟
شهرام
شهرام چند سالشه؟
سي و پنج سالشه
چکار مي‌کنه؟
بيزينس منه
چرا شهرام رو نمي‌آره خونه؟
سوزي جون از پشت کامپيوتر همينطور که مشغول نوشتن ايميل بود گفت: عزيزم قول ميدم آخر هفته بيارم با شما آشناش کنم. ولي راجع به تو و مامان جونت باهاش همون روز اول حرف زدم و بهش گفتم که تو چقدر نازي و من چقدر دوست دارم. خيلي دلش مي‌خواد تو رو ببينه.
چي صداش کنم ؟
شهرام جون
شهرام جون برام قصه ميگه؟
آره عزيزم خيلي مرد خوبيه. خوب من ديگه داره ديرم ميشه بايد برم آماده شم.

مادربزرگِ جوان و خوشگل رفت واز توي کمد بزرگِ پراز لباس‌هاي جورواجور يک دامن جين کوتاه رنگ و رو رفته را برداشت و يک بلوز رکابي مشگي که تا سر نافش مي‌رسيد انتخاب کرد با يک جفت دم پايي‌ منجوق دوزي پاشنه بلندِ خوشرنگِ سکسي.
آن‌ها را پوشيد و موهاي بلندِ خوش حالتِ هاي لايت شده‌اش را شانه کرد و با عجله تند تند چيزهايي هم به صورتش ماليد و با يک توالت کمرنگِ طبيعي، ماتيکِ خوشرنگِ صدفي هم بر لبان سکسي‌اش زد و آمد به طرفِ دختر و نوه‌اش و پرسيد : چطوره؟
دختر که زيبايي و جذابيتِ مادر مبهوتش کرده بود درحالتِ خلسه‌واري گفت: عاليه ! خوش به حال شهرام. حق داره اينهمه ايميل‌هاي عاشقانه برات مي‌فرسته و به حال پدرش که قدر چنين زيبايي را نفهميده بود، دلش سوخت!
سوزي جون خنده‌ي جذابي کرد و رفت به طرفِ نوه اش که او را ببوسد.
بچه گفت: « سوزي جون منم بيام؟ مامانم ميگه هميشه با مادر بزرگش مي‌رفته بيرون »
سوزي جون خند‌ه‌اي کرد و گفت: اوه عزيزم ببخشيد نميشه و گرنه مي‌بردمت. زنگ بزن به بابا بزرگ بياد ببردت بيرون. بابا بزرگ هم وقتش بيشتره هم قصه زيادتر بلده !
« آخه بابا بزرگ قصه‌هاش همشون تکراريه . حوصله مو سر مي‌بره تازه مثِ عقده‌اي‌ها هرجور که خودش دلش مي‌خواد تمومشون مي‌کنه. تو همشونم هميشه يه زن خوشگل هس! مگه تو رو نمي‌ديد؟ »
برق شادي توأم با تعجبي از چشمان مادربزرگ پريد و گفت: آي قربون دهنت برم عزيزدلم. که تو با اين سن کم انقده زود فهميدي ومن ده سال طول کشيد که بفهمم! واسه آدماي دله، هميشه قورباغه‌ي همسايه بلبله!

بچه با خوشحالي ازاين که حرفش موردِ توجه قرارگفته است دستش را بالا برد وگفت: « سوزي جون يه چيز ديگه از بابا بزرگ بگم؟ »
آره عزيزم بگو
بچه که لب و لوچه‌اش را آويزان کرده بود تا بيشتر مورد توجه قرار بگيرد گفت: « شبا وقتي بابا بزرگ مياد پيشم مي‌خوابه يه جوري خروپف ميکنه که مي‌ترسم و فرار مي‌کنم ميرم بغل مامانم قايم ميشم. مامانم ميگه نترس منظوري نداره! دستِ خودش نيس. خب ديگه نذار بياد پيشت بخوابه.»
آره عزيزم منم آخرش مجبور شدم همين کار رو بکنم!
« سوزي جون بازم از بابا بزرگ بگم ؟ »
فقط يکي ديگه ! بايد برم.
« فقط يکي؟ !»
آره
« بابا بزرگ خيلي خنده داره !»
سوزي اخمي کرد وگفت آدم به بابا بزرگش که نمي‌خنده بچه! و زير لب زمزمه کرد:
مادربزرگ شدن خود به خود ندارد عيب
چگونه در بر بابا بزرگ بايد خفت ؟!

پدر بزرگ که مدت‌ها بود پشتِ درايستاده و به حرف‌هاي آن‌ها گوش مي‌داد، براي آنکه آن‌ها متوجه حضورش نشوند، از پشتِ درآهسته خود را کنار کشيد و با قدم‌هاي محتاطانه‌اي ازآنجا دورشد ودرحاليکه ازحسادت وحسرت دست‌هايش مي‌لرزيد وچانه‌اش تکان مي‌خورد، زيرلب زمزمه ‌کرد:
پدر بزرگ شدن خود به خود همه عيب است
خوش آنکه دربر مادربزرگِ سکسي خفت !

اگر گفتيد جريان چي بوده؟
جايزه مي‌گيريد!

شاعري تعريف مي‌کرد: نصفِ شب بود، چراغ‌ها رو خاموش کردم و رفتم که بخوابم ولي خوابم نمي‌برد. توي تاريکي سيگاري روشن کردم وبي‌اراده آرنج‌هامو روي ماشين فکسم که روي يک کمد پُرکشوي کمي کوتاه‌ترازخودم قرار گرفته بود، گذاشتم و دست‌هامو زدم زير چونم و به نقطه‌ي نامعيني خيره شدم و رفتم توي عالم هپروت. سيگارم هم همينطور دود مي‌شد و مي‌رفت به هوا.
وقتي به خودم اومدم حس کردم آتيش سيگارم افتاده روي ماشين فکس. هرچي اونو با انگشت ماليدم ديدم خاموش نميشه ولي داغ هم نيست. نگاهي به ته مونده‌ي سيگارم کردم ، ديدم خاموشه. دوباره انگشتم روماليدم روي آتيش ديدم اي واي خاموش نمي‌شه ولي سرده! فکرکردم الآنه که بزرگتربشه و خونه رو بگيره. رفتم مقداري دستمال کاغذي با يک کاسه آب آوردم و هي دستمال کاغذي‌ها رو ميزدم تو آب و ميذاشتم روي آتيش ولي آتيشه سر جاش بود و نم پس نميداد. منم کاسه‌‌ي آبو ورداشتم شُرشُر ريختمش روي آتيش و چشمتون روز بد نبينه جرقه‌هاي پرسروصدايي از در و ديوار فکسم بلند شد و افتاد به جز و وز! بوي دودي بلند شد وآتيش از سرو کله‌ش زد بيرون و يهو خاموش شد. گفتم بيا و درستش کن! روي همه‌ي آتيشا آب که بريزي خاموش ميشن . ما آب که ريختيم رو اين آتيش گرفت!
صبح از خواب که بيدارشدم يادم نبود شبِ پيش چه اتفاقي افتاده بود، رفتم سراغ ماشين فکس که يه فکس بزنم ديدن پاک سوخته ! اگه گفتيد جريان چي بوده؟!

از ميان کساني که جواب درست بدهند به قيد قرعه يک نفر را برنده اعلام مي‌کنيم.
به برنده با اجازه سردبير يک جايزه ميدهيم! ( اينو ميگن از جيبِ خليفه بخشيدن)
گر پس ندهي نمي، خدا را            از جيبِ خليفه بخش ما را
برنده مي‌تواند انتخاب کند که يا عکسش را درهمين صفحه به عنوان برنده بالاي جوابش بزنيم يا ازهرکدام از نويسندگان و شاعران" واژه" حتا سردبير! سه تا سئوال خصوصي معقول! بکند و به آدرس الکترونيکي" واژه" بفرستد. سئوال‌ها و جواب‌ها را با هم در شماره آينده چاپ مي‌کنيم.
برندگان انتظار جايزه پولي نداشته باشند که دردنياي فرهنگ وادب ازپول خبري نيست و آوردن نام پول بي ادبي است!
هرکس اسمش را ننويسد جوابش را به شوخي مي‌گيريم.
( هنوز اين مطلب چاپ نشده، ايميلي از غيب رسيد که :« بابا اين که جوابش خيلي آسونه.» منم گفتم: خيلي آسونه که نشد جواب!)

لطفا پاسخ هايتان را به آدرس الکترونيکي واژه ارسال کنيد .
letters@vajehmagazine.com

 

1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.

2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور است."

3 - واژه، در انتخاب و ويرايش مطالب آزاد است.

4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.