محيط
ديوار
پشتِ ديواري
که نام اش زندگي است
مأوا دارم
هرصبح
درجستجوي يک در
يک روزنه حتا
از شرق
تا ميانه راهِ غرب ميروم
اما
غروب ميرسد
و افسون گم شدن خورشيد
درپشت تيغهي ديوار
پاها
چشمها
وآرزوهايم را
در ذرهي زمان
محصور ميکند
تا فردا
با تابش دوبارهي خورشيد
به پا خيزم
درجستجوي دري ديگر !
خوشا خورشيد!
که در لحظهي طلوع
بر پوستِ ديوار جاري ميشود
و دراوج
بيخبرازغروب
بياعتنا
به شب
به آنسويش ميغلتد!
آنسوي ديوار چه خيالانگيز است.
سراب !
به تو انديشيدن
لحظهاي
همبستري تشنه
لبي با آب است،
لحظهاي
چشم بيخواب
که از وحشتِ کابوسي
خوفِ خفتن را
ساعتها مينگرد
به تو انديشيدن
حس گرمي است
که در منجمد بطن زمين ميجوشد
تابش خورشيد است
بر
قلهي
پربرفِ تمناها . . .
به تو انديشيدن
صفحهي صيقلي چشمنوازي است
در گسترهي داغ کوير
- خطِ باريکي درفاصلهي يأس و اميد-
شايد آب
. . . شايد سراب !
اما
راه گم کرده دراين صحرا را
به جز از پوئيدن
چه
جواب ؟!
|