سه غزل از
محمد جلالي چيمه
( م . سحر)
ز غفلتِ تو مپندار غافلم
!
اي آسمانِ عشق ، فروبار بر دلم
تا بي بري قدم نگذارد به حاصلم
زيرا جوانه کردهي بزمِ محبتم
وز همدمانِ تاک ، نه بيخِ هلاهلم !
آن بوته ام که بي سبب از کشتزارِ خويش
برکنده دستِ مردمِ نا اهلِ جاهلم
افکنده بادِ رهزن از اين سان به خاکِ غير
دور از نسيم و سايه در آن سوي ساحلم
ناخُن به خُشک سوده ام و زنده داشته ست
يادِ بهار و باغ به صحراي هايلم
اي رهگذر که پاي بر اين ساقه مي نهي
هرگز ز غفلتِ تو مپندار غافلم !
هرگز گمان مبر که در اطرافِ خانه ات
خودرو دميده در پي ِ سوداي باطلم!
رؤياي جاودانگي ام دردوانده است
درخاک ريشه هاي از عهدِ اوائلم
اينک منم . گياهي و چشمي و گوشهاي
اي آسمانِ عشق ، فرو بار بر دلم !
تو آفتابي و ما با تو
از درصلحيم
شب است و باز دلم بهر ِ ديدنت تنگ است
دقيقهاي که تو دوري هزار فرسنگ است!
ندانمت زکجايي و کيست در نگهت
جُز اينقدر که صداي دلَت خوش آهنگ است!
سبوي مِهر به دست است و خانه پُشتِ سراب
نگاه دار که بازيچهي زمان سنگ است
به جانِ دوست که از روزگارِ رنگ آميز
نصيبِ ماست وجودي که خالي از رنگ است.
گناهِ گوهرِ ما نيست در گذرگَه عُمر
جز آن که بندهي آزادگي و فرهنگ است!
تو آفتابي و ما با تو از درِ صُلحيم
اگرچه با شبِ ديرنده مان سرِ جنگ است!
بتاب ، آينه واري ، که با زمانه مرا
وجودِ گم شدهاي در غُبار و در زنگ است.
بر آسمانِ خدايان نظر
مدار اي دل
که جُز به مَعبدِ عشق، آنچه هست نيرنگ است!
١٧/٨/٢٠٠٤
موناستير[تونس]
از عشق برنخواهم گشت
نگويمت که به گِردِ خطر نخواهم گشت
و گر بميرم و از عشق برنخواهم گشت !
هزار بار در اطرافِ هيچ گرديدم
بر اين مُدوّر ِ باطل دگر نخواهم گشت
به گِردِ نقطه ، چو پرگار درنوشتم عُمر
بسي هَدر شدم ، اينک هَدر نخواهم گشت
در اين ميانه رفيقان رها کنيد مرا
که صيدِ راه و اسيرِ سفر نخواهم گشت!
دلي ست بر کف و دريا روان و من با موج
چنان روان تر از اويم که تر نخواهم گشت !
خبر کنيد جهان را که ماهيان بُردند
مرا ، که گِردِ حريم ِ خبرنخواهم گشت
زخير اگر کفني گشت زيبِ پيکر ِ ما
خوشم که درخورِ تشريفِ شَر نخواهم گشت
شکسته بالي ام از آرزوي پرواز است
بگو مگرد؛ که بي بال و پر نخواهم گشت
عذابِ دربدَري مِيبرم به بويهي
آن
که در عذابِ دگر ، دربدر نخواهم گشت !
١٣/٨/٢٠٠٤
موناستير[تونس]
|