ماندانا زنديان
بلندترين نردبام جهان
براي آبتين
سه سال و نيمه و دنياي سرشار از معصوميتش
پسرم فکر مي کند بزرگ شده است
او فکر مي کند مي تواند
با ده تکه چوب
بلندترين نردبام جهان را بسازد
و عزيزترين دوست مرا
از هواپيمايي در دورترين خيابان آسمان
به حياط خانهي ما برگرداند
او باور دارد که خواستن ، توانستن
است . . .
او مي تواند ساعت ها با ربات پلاستيکي
اش
حرف بزند
و قواعد بازي هايش را
با رعايت کامل حقوق خيالي ربات
تنظيم کند
او فکر مي کند جنگ ، يک بازي دسته
جمعي ست
و اخبار تلويزيون
آخرين قسمت " جنگ ستاره ها " *
ست
پسرم تمام لحظه هاي بودن را
جدي مي گيرد
او باور دارد که دانستن ، توانستن
است . . .
پسرم نمي داند
وقتي که او دارد روي چمن هاي يکدست موزه ي
" پال گتي " *
دنبال باد کنک سفيدش مي دود
تجاوز وحشيانه ي مين هاي جهان اول
به بچه هاي عراق و افغانستان
حباب هاي منفجر شده ي چشم هايي کوچک را
با گل هاي سرخ روسري هايي بزرگ
به تاريخ تمدن سرقت شده ي موزه هاي خاورميانه
تحميل مي کند
و زمين ، قرن ها پيش از آنکه به جنگ ستارگان
نزديک شود
منفجر خواهد شد
او نمي داند که من شاعري تبعيدي
ام
و در سرزمين مادري ام
هيچکس هيچ چيز را جدي نمي گيرد
او نمي داند در جهان کوچک ما
دانايي ، توانايي نيست
و خواستن
با توانستن
بيگانه است .
ارديبهشت يکهزار
و سيصد و هشتاد و چهار
* Star Wars ( جنگ ستا ره ها ) ، نام يک مجموعه
فيلم سينمايي معروف آمريکا يي .
* Paul Getty Museum J. ، نام موزه اي در
شهر لوس آنجلس .
زندگي من
مادرم فکر مي کرد
زندگي من يک تلويزيون رنگي ست
و برنامه هايش را مي شود
هر چند ثانيه يک بار
با لمس شماره اي
از راه دور عوض کرد
پدرم فکر مي کرد
زندگي من صحنه ي نمايش است
و شخصيت من مي تواند
هر چند دقيقه يک بار
با خاموش و روشن شدن يک چراغ
همراه با لباس و کفش و آرايش و مدل موهايم
تغيير کند
من فکر مي کردم
زندگي ام پيله اي کوچک بود
که خيلي دلم مي خواست
پاره اش کنم
و بال هاي خوشرنگم را
يک بار هم که شده
در آفتاب ببينم.
|