کامبيز گيلاني
از انتهاي رميدهي آفتاب
دست بر گردن مولوي
در کوچه پس کوچه هاي شهر
با آسمان وداع مي کنم
آب هاي بي صدا
کوچه ها را در خود فرو مي برند
نغمههاي بي آينه
آبشار عشق را
به پاي سنگ مي بندند
و
زمان مي رود که لبخند را
از افق بشويد
با ناز
دختري مي آيد
خسته تر از روزگاري
که اسب هاي پر نفس را
به آب داده است
از انتهاي رميده ي آفتاب
پستاني که شير را
در اتاق هاي شکنجه
فراموش کرده است ،
در آرزوي آتشفشاني
برآمده از دريغ هايش
به نور چشمک مي زند
دست بر گردن مولوي
در دخمهي تاريک جهان
با خود مي جنگم
مگر جهان را
از غباري اين گونه نا جوانمرد
ازانديشه بشويم
با ترديد
گلي مي رويد
تنها تر از مردي شکسته
که قدم هاي پوچش
به سنگ نشسته است
از التهاب بي بار چشم هاي منتظر
دستي که روزگار زخم هايش
ديري است باغ را نمي شناسد ،
در آهنگي
که فوران آب را زمزمه مي کند
با شفق قرار مي گذارد
و من
اسير اين همه نگاه
در خلوت انفجاري نا گزير
دست از مولوي کشيده ام
مگر
که آسمان را
به اين سوي برگهاي سوخته
به تماشا بکشانم
با رويا
دستي از دور مي آيد
با ترانه
شعري در مغز مي پيچد
و
زمين
بي قراري چشم سوخته را
به جنگل سرخ مي سپارد
تا سبز شود شناسنامهي من
تا سپيد، روزگار تو
تا سياه، شب بي مهتاب
دست از گردن مولوي کشييدهام
خاک از خاطر افسانه شستهام
ديري است
و
در اين گذار هزارهاي
کوچهي استخوان هاي منتظر
از ياد نمي برد
اندوه تلخ هجوم را
تا
روزگار آغوش گرم .
|