| محمدعلي
همايون کاتوزيان
از گناهان فروغ فرّخزاد
تا نه داغي بيند
کس به گيتي نه چراغي بيند
نيما يوشيج
گناه
ازمعروفترين شعرهاي فروغ فرخزاد
است، امّا نه از بهترين شعرهاي او. يعني حتي نه از
بهترين شعرهاي دوران تولد اولش ـ دورۀ تولد ديگرش
که جاي خود دارد. کمتر کسيست که فرخزاد و شعرش را
دوست بدارد، و بند اوّل اين شعرـ يا دست کم بيت اوّل
آن ـ به يادش نباشد:
گنه کردم گناهي پر ز لذّت
در آغوشي که گرم و آتشين بود
گنه کردم ميان بازواني
که داغ و کينه جوي و آهنين بود
حرف من دراين مقاله فقط دربارهي اين شعر نيست. هم
دربارهي اين شعر است و هم دربارهي شعرهاي «گناه»
آلود ديگر او، چه آنهايي که از نظر خودش حکايت از
گناه ميکنند، و چه آنهايي که نميکنند. امّا از آن
هم فراتر خواهم رفت و دربارهي مباني روان شناختي
و اجتماعي «گناهان» او نيز گفتگو خواهم کرد.
امّا پيش از اينها، به جاست که به اَشکال
و ادوات همان شعر «گناه» ـ از نوع و وزن و
بدايع آن ـ نظري بيندازيم. چون، گذشته از
اينکه هنوز جاي بحث دربارهي اين مقولات
در شعر فرخزاد باز است، همين نيز به موضوع
اصلي اين مقاله بيارتباط نيست.
اين شعرهم مثل هميشه شعرهاي دورهي اوّل فرخزاد از
نوع دو بيتي پيوسته است (که گاه
براي آن لفظ دلخراش چهار پاره را
نيز کار بردهاند). و اين «دو بيتي پيوسته» موفقترين
و پايدارترين ـ و در دههي ١٣٢٠محبوبترين ـ نوع جديد
شعر بود که از کورهي تلاشهاي دههي ١٣٠٠ براي ايجادِانقلاب
ادبي بيرون آمد؛ يعني پيش از آن که در اواسط
دههي ١٣١٠ نيما يوشيج
وزنِ شعر قديم را بشکند.1 يعني «دو بيتي پيوسته» نوع
جديدي بود در چارچوب شعر قديم فارسي، که در آن زمان
ـ سواي نيما يوشيج که داشت آهسته آهسته از آن چارچوب
جدا ميشد ـ تمرينهاي معمولاً ناموفقي براي آن ميشد.
مثلاً به شکل قطعهاي که قافيهي مصرع دوّم و سوم
با هم بخواند (به جاي مصرع اوّل و دوم در مثنوي؛ يا
اوّل و دوم به اضافه همه مصرعهاي زوج ديگر در قصيده
و غزل؛ و جز آن).
من پيش از ملک الشعراء بهار شعري
به اين فرم نديدهام. اگرچه دليل نميشود که پيش از
اين ـ ولو به صورت چاپ نشده ـ گفته نشده باشد. بهار
شش دو بيتي پيوسته دارد، اولي به تاريخ ١٣٠٢ و آخري،١٣٢١.
واين بند اوّل شعر نخستين ـ کبوترهاي منـ
است (که از قضاي اتفاق وزن آن نيز عيناً با وزن «گناه»
فرخزاد يکيست):*
بياييد اي کبوترهاي دلخواه
بدن کافور گون، پاها چون شنگرف
بپريد از فراز بام و ناگاه
به گِرد من فرود آييد چون برف٢
امّا شاعرهاي نسل بعدي که اين فرم جديد را پروردند
و بهترين نمونههاي آن را سرودند، دو شاعر شيرازي
ـ مهدي حميدي و فريدون تولي
(و، بر اثر آنان، نادر نادرپور)
بودند، که ضمناً بيش از هر شاعر ديگري اين نوع شعر
را، هم در ميان گويندگان و هم درميان خوانندگان، گستردند
و محبوب کردند. مثلاً ملکهي عريان
حميدي که بند اولش اين است:
کس به درانگشت زد، گفتم که اي بانگ شهوت زاي
نرمي گفت «من»
لذّتي در جمله اعضايم دويد گوشم
از هر ذّرهاي بشنفت «من»٣
و گمان ميکنم که اين يکي ـ کارون
ـ معروفترين شعر توللي باشد:
بَلَم آهسته چون قويي سبکبار به نرمي بر سر
کارون همي رفت
به نخلستانِ ساحل، قرص خورشيد ز دامان افق
بيرون همي رفت*٤
* هم وزن اين شعر هم وزنِ «گناه» مفاعيلن
مفاعيل است، يعني وزن شعري که در عروض به
آن «فهلويات» ميگويند. اين وزن ظاهراً بر
مبناي وزن شعرهايي به زبان پهلوي بوده، و
اصطلاح فهلويات نيز از همين جاست (اگر چه
خيلي بعيد است که عين وزن آن شعرهاي باستاني
باشد). همهي ترانههاي بابا طاهر به اين
وزن است، امّا درشعرخيلي از شعراي قديم (به
ويژه به شکل مثنوي و ـ کمتر ـ غزل) نيز ديده
ميشود. و نيزدر ترانههاي عاميانه، از نوع
«عزيزم برگ بيدي برگ بيدي/ از اون چشماي سيات
دارم اميدي».
* از قضا اين شعر هم در وزن فهلويات است،
چنان که دو سه ترانهي بابا طاهر در آن تضمين
شده است.
اولين شعرِ انگورِ نادرپور طلسم
است:
اي شعر، اي طلسم سياهي که سرنوشت
عمر مرا به رشتهي جادويي تو بست
گفتم تو را رها و زندگي کنم
امّا چه توبهها که در اين آرزو شکست٥
اخوان ثالث هم ـ که کم و بيش از نسل بعدتر است ـ
چندين دو بيتي پيوسته دارد، و بند آخرِ يکي از بهترينشان،
کاوه يا اسکندر:
باز ميگويند فرداي دگر
صبر کن تا ديگري پيدا شود
کاوهاي پيدا نميگردد ـ اُميد ـ
کاشکي اسکندري پيدا شود٦
حتي احمد شاملو هم ـ که برخلاف آن ديگران سابقهي
شعر گفت در فرمهاي عروضي را نداشت ـ چندين قطعه
به اين شکل دارد، و اين بندِ آخر يکي از آنهاست:
بگذار اي اميد عبث، يک بار
بر آستان مرگ نياز آرم
باشد که آن گذشتهي شيرين را
بار دگر به سوي تو باز آرم
امّا برخلاف شاعران جوانتري که نام بردم، شعر فروغ
فرخزاد درسالهاي اوّل کارش تقريباً تماماً به اين
شکل است. يعني همهي مجموعهي اسير
(خاصه درچاپ اوّل آن)، و تقريباً همهي ديوار،
حتي عصيان هم که در آن تمرينهايش
را براي شکستن وزن گسترش ميدهد خمير مايهاش همين
گونه شعر است.
نکتهي آخر اينکه فرخزاد در شعرهاي نخستينش به
شکل بارزي از شعرهاي عاشقانهي حميدي
ـ و به ويژه دو بيتيهاي پيوستهاش ـ اثر پذيرفته
است. در دههي ١٣٢٠شعر حميدي درميان دختران و پسران
جوان خيلي محبوب بود (چنان که در دههي ١٣٤٠ شعر
فريدون مشيري همين ويژگي را يافت).
يعني، به گونهاي، سوز و گدازها و محروميتها و شکستهاي
عشقي آنان را بيان ميکرد. گذشته از اين، حميدي،
در سبک خودش، شاعر فحل و چيره دست و با سهولتي بود.
بنابر اين هيچ جاي شگفتي نيست که فرخزاد در شعرهاي
دورهي هفده سالگي تا حدود بيست و دو سالگياش به
اندازهي محسوسي از حميدي متأثر باشد. او حتي در
يک شعرش لغتي را که حميدي دريکي از شعرهاي خود اختراع
کرده بوده به کار برده است.٨
باز گرديم به «گناه» فرخزاد. وزن و قافيهي اين
شعر درست است، امّا نمونهي خوبي از شعرهاي او ـ
حتي شعرهاي آن دورهاش ـ نيست. اگر اين شعر وزن
و قافيه نداشت به زحمت ميشد وجه تفاوت آن را با
يک قطعه نثر ـ در واقع، با يک انشاء ـ تميز داد.
در اين شعر ابزارهاي ادبي ـ يعني
کم و بيش آنچه در قديم بدايع ميخواندند
ـ کم به کار رفته، و آنچه هم به کار رفته سست و
ساختگيست. حتي وزن و قافيهاش نيز غالباً مصنوعيست.
مثلاً به همان بند اول شعر توجه کنيد، مصرع «در
آغوشي که گرم و آتشين بود». که تشبيه ضعيفيست،
چون چيزي که آتشين باشد گرم هم هست، و اصلاً چيز
آتشين را، گرم خواندن تقريباً مضحک است (اگر گفته
بود «داغ و آتشين» دست کم اين ايراد به آن وارد
نبود، اگر چه لفظ «داغ» بعداً در شعر به کار رفته
است). راستش اين است که واژۀ «گرم» فقط براي تنظيم
وزن به کار برده شده. يعني براي اينکه وزن درست
درآيد نميشد بگويد «در آغوشي که آتشين بود»، بلکه
بايد ميگفت «در آغوشي که [چيز] و آتشين بود» و
او به جاي «چيز»، «گرم» گذاشته است. البته چون شعر
وزن منظمي دارد بايد وزن آن در همه جا منظم باشد.
امّا نه با هر لغتي، کاربُردِ واژۀ «گرم» را در
اين مصرع در بديع قديم حشوِ قبيح ميخواندند،
يعني لغت يا عبارت زيادياي که سبب کاهش زيبايي
شعر ميشود. اين يک مثال بود. امّا سستيهاي مشابهي
را ميتوان در اين شعر کوتاه مشاهده و تشريح کرد.
مثلاً در اين مصرعها: «دلم درسينه بيتابانه لرزيد»؛
«از اندوه دلِ ديوانه رستم»؛ «تن من در ميان بستر
نرم/ به روي سينهاش مستانه لرزيد»...٩
اين سستيها، و اين که شعر «گناه» شبيه انشاييست
که به نظم درآمده باشد، اساساً ناشي از خامي شاعر
و شعرش نيست. درست است که فرخزاد در وقت گفتن اين
شعر شايد بيست سال بيشتر نداشت، و در هر حال شعرهاي
آن زمانش هنوز به مرحلهي بلوغ خود ـ حتي بلوغ بيش
از تولدي ديگرـ نرسيده بود. امّا در همان شعرهاي
ديگري ميگفت که هم زبان و هم ادبياتشان از «گناه»
پختهتر است. مثلاً اين بند از شعر بوسه را بخوانيد
که مال همان سال است:
سايهاي روي سايهاي خم شد
در نهانگاه راز پرورِ شب
نفسي روي گونهاي لغزيد
بوسهاي شعله زد ميان دو لب١٠
يا اين يکي، از شعر ناآشنا:
آه از اين دل، آه از اين جام اميد
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بيگانهاي
اي دريغا کس به آوازش نخواند١١
پس به چه دليلي «گناه» فرخزاد حتي در قياس با شعرهاي
همان زمانش از نظر زبان و ادبيات شعرِ درجه دوّم
و سوميست؟ پاسخ به اين سؤال اين است: نارساييهاي
فرم اين شعر دقيقاً ناشي از انگيزه و معنا و محتواي
آن است.
شهرت و موفقيت اين شعر نتيجهي برداشتيست که عموماً
از معنا و محتواي آن کردهاند: ميبينيد که اين
زن چگونه در برابر خشم خانواده و طعن دوستانش (گذشته
از دشمنان) دليرانه ايستاده و فرياد زده است «گور
پدرتان، خوب کردم، به شما مربوط نيست!». البته اين
برداشت تا اندازهي کمي درست است، امّا خيلي کمتر
از آنچه معمولاً گمان ميکنند. اين شعر، نشانهي
خشم و عصيان گوينده هست، امّا نه اعتماد به نفس
او و اطمينان از اينکه آنچه کرده و ميکند درست
است و هر که هم جُز اين ميپندارد عرص خود ميبرد
و زحمت او را هم نميدارد. يعني پس از مدت و مدتهايي
که سراينده فحشها را خورده، طعن و لعنها را چشيده
و عاقها را شده است، داد ميزند:
گنه کردم، گناهي پر ز لذّت!
در همين يک مصرع دو لغت پرمعنا آمده: گناه
و لذت. گناه
که اصلاً عنوان تمام شعر است. امّا چرا گوينده نميگويد
«گناه نکردم و کلّي هم لذت بردم، و به گور پدرتان؟»
چون خود او هم ميپذيرد که آنچه کرده گناه است.
و شرح آن هم چيزي بيش از اعلام جسورانهي يک هماغوشي
تب آلود نيست. و واژهي «لذت» نيز متناسب با همين
است: گوينده گناهي کرده و از آن خيلي لذت برده؛
نه اينکه خود را در وجود عزيزي رها کرده، و به
مرحلهاي از رهايي رسيده. براي اينکه گمان نکنيد
لغت بازي يا فلسفه بافي ميکنم، اين را قياس کنيد
با شعر ديگري ـ مالِ همان زمانها ـ که اين دو بند
از آن است، و شاعر در آن خواستار صفاي عشق
يا لذت جاويد است تا خود را فدا
کند، در حاليکه معشوق او خواهانِ «لذت» آني و «تني
آتشين» است:
او شراب بوسه ميخواهد زِمن
من چه گويم قلب پر اميد را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذّت جاويد را
من صفاي عشق ميخواهم از او
تا فدا سازم وجودِ خويش را
او تني ميخواهد از من، آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را ١٢
شعر ديگري که در همان زمانها سروده شده و عين همان
مفهوم گناه و گناهکاري در آن به کار رفته، هرجاييست،
که شايد عنوانش براي رساندن نکته کافي باشد؛ و در
آن رو به معشوق ميگويد که «دامنش ناپاک» است و
خودش «شاهد خلوت بيگانه» و بالاخره:
دير آمدي و دامنم از کف رفت
دير آمدي و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بدنامي
افسردم و چو شمع تبه گشتم ١٣
مشاهده ميکنيد که خود ناباوري يا عدم اعتماد به
نفسي که در شعر «گناه» (دقيقاً به خاطر زبانِ عصيانگرانهي
آن) پوشيده و تلويحيست، دراين شعرـ «هر جايي» ـ
بارز و آشکار است، يعني گوينده نه فقط خود را «غرق
گناه» ميداند، بلکه داوري اجتماع ـ «ذلّت و بدنامي»
ـ را هم تأييد ميکند.
و درشعري ديگري از همان دوره، مادر سَرِ کودکش را
بر زانو دارد که ناگاه «ديو شب»
سر ميرسد و ميخواهد فرزندش را بربايد. مادر اوّل
در برابر اين «ديو شب» (که يا نمونهاي از ديو افسانههاست،
يا نمادي از معشوقِ او که ـ ناآگاهانه ـ دارد او
را از کودکش جدا ميسازد) ايستادگي ميکند:
کي تواني برُباييش زِ من
تا که من در برِ او بيدارم
امّا اين ديو، ديو حاضر جوابيست، و جوابهايي ميدهد
که از اعماق ناخودآگاهِ خودِ زن در ميآيد، و چه
خوب يادآور داوريهاي «هرجايي» و «گناه» است:
بس کن اي زن که نترسم از تو
دامنت رنگ گناه است، گناه...
ديوم امّا تو ز من ديوتري
مادر و دامنِ ننگ آلوده؟
و بالاخره معلوم ميشود که اين داوريها فقط در ناخودآگاه
زن نيست بلکه به آگاهي او نيز راه يافته است:
بانگ ميميرد و در آتشِ درد
ميگدازد دلِ چون آهنِ من
ميزنم ناله که: کامي، کامي*
واي بردار سَر از دامنِ من ١٤
به اين ترتيب روشن است که اعلاميهاي که شاعر در
شعر «گناه» صادر ميکند ـ اگرچه عصيانگرانه و جساراتآميز
است ـ روي ديگرهمان سکهي «هرجايي» و «ديو شب» است،
يعني او که از داوري مرسوم و متداول (که خودش نيز
ميپذيرد) به جان آمده، از جا در ميرود ميزند:
گنه کردم گناهي پر ز لذّت. امّا هنوز هم در اين
که گناه کرده ترديدي ندارد. و ـ چنانکه پيش از
اين اشاره کرديم ـ همين خصلت شعاري شعر است که از
ارزش شعري و ادبيت و زيبايي آن کاسته، و کم و بيش
آن را به اعلاميهي وزن و قافيهداري بَدَل ساخته
است.
از آنچه من در شرح و نقد شعر فرخزاد خواندهام به
شعر در برابر خدا اصلاً توجّهي نشده است. امّا اين
شعرـ که باز هم مال همان سالهاي نوزده تا بيست و
يک سالگيست ـ تمام مسأله را باز، و لخت و عريان
و بيپرده بيان ميکند: خدايا مرا از اين «مايهي
گناه و تباهي» برهان، اين «هوا و هوس» را از من
بگير، مرا «پا بند مهر و وفا کن»، صفاي کودکي را
به من بازگردان، مرا عشقي ده چون فرشتگان بهشت...
ناگزير بايد چندين بند از اين شعر را نقل کرد:
از تنگناي محبس تاريکي
از منجلاب تيرۀ اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه اي خدا قادر بيهمتا
يک دم ز گِردِ پيکر من بشکاف
بشکاف اين حجاب سياهي را
شايد درون سينۀ من بيني
اين مايۀ گناه و تباهي را
*مخفّف «کاميار» نام پسر.
دل نيست اين دلي که به من دادي
در خون تپيده ـ آه ـ رهايش کن
يا خالي از هوا و هوس دارش
يا پايبند مهر و وفايش کن
تنها تو آگهي و تو ميداني
اسرار آن خطاي نخستين را
تنها تو قادري که ببخشايي
بر روح من، صفاي نخستين را
آه اي خدا چگونه تو را گويم
کز جسم خويش خسته و بيزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گويي اميد جسم دگر دارم
عشقي به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
ياري به من بده که در او بينم
يک گونه از صفاي سرشت تو...
آه اي خدا که دست توانايت
بنيان نهاده عالم هستي را
بنماي روي و از دلِ من بستان
شوق گناه و نفس پرستي را...15
عادات و اخلاق آدمها، اسباب و علل و ريشههاي
گوناگون دارد، و به هيچوجه صرفاً قابل کاهش
به عوامل روانشناختي و جز آنها نيست. به
زبان ديگر، آنچه شخصيت فرد را ميسازد نتيجهي
کلاف پيجيدهاي از همهي اين عوالم است، ولو
اينه شدّت و ضعف آنها ـ چه به طور کلي، چه
در قياس يک فرد با فرد ديگرـ تفاوت کند. با
تأکيد براين نکته، بيشک عوامل روان شناختي
ـ ريشههايش هر چه باشد ـ در ساختن شخصيت
فرد نقش عمدهاي دارند.
رسم است که در تحليلهاي روان شناختي ـ به
ويژه تحليلهاي که برمبناي روانکاويست ـ از
شواهد اندک و غالباً دور از ذهن (چه از زندگي
يک هنرمند، چه از آثارش) نتايج دقيق و مسلّم
و بي برو برگرد بگيرند. اين کاري بود که فرويد
خود ابداع کرد و پيروانش ادامه دادند. اين
تحليلها بر اين فرض غلط استوار بود که مقولات
فرويدي مقولاتي واقعاً علمياند. و تازه اغلب
به ضرب و زورِ تخيل و فانتزي محض شواهدي از
کار و زندگي هنرمند را چنان کِش ميدادند
که خواهي نخواهي در يکي از آن مقولاتِ در
واقع غير علمي بگنجد. و وقتي اين بازي عموميت
يافت و به دست کساني افتاد که حتي سوادشان
در حوزهي روانشناسي و روانکاوي دست سوم
و چهارم بود، فانتزيترين نمونههاي اينگونه
تحليل روانشناختي و نقد ادبي به بازار آمد.
روانشناسي افراد براي شناخت رفتار وانگيزهها
ـ وحتي عقايد و آراـ شان مهم است؛ نظريات،
مقولات و روشهاي روان شناختي بسيار متعدد
و ـ گاه ـ متضادند؛ و همهي آنها ـ صرفنظر
از اختلافاتشان ـ اگر هم گاهي وجههي علمي
داشته باشند به هيچوجه دقّت علوم طبيعي را
ندارند. به اين دلايل، در تحليلهاي روانشناختي
از هنرمندان و کارهاشان بايد ـ برخلاف مرسوم
ـ با بهرهگيري از بيشترين شواهد موجود حداقل
نتايج را گرفت، و تازه به ياد داشت که اين
نتايج دقيق و متقن نيست، و گذشته از آن در
بهترين حال باز هم ناقص است، چون عوامل مهم
ديگر را در نظرنداشته است.
با آگاهي کامل نسبت به نکات بالا، دقّت در
نامههاي منتشر شدهي فرخزاد ميتواند به
روشن شدنِ ريشههاي «گناهاني» که در شعر آن
دورهي اوست سودمند باشد ـ «گناهاني» که،
چنان که ديديم، خود او به آنها اذعان دارد،
از آنها ميترسد، و براي رهايي از آنها دست
به دامن خدا ميشود.
از فرخزاد نامهاي به پدرش در دست است ـ از
مونيخ به تهران و به تاريخ ژانويه ١٩٥٧، دي
١٣٣٥ ـ که براي شناخت و تحليل وجوه اساسي
روحيات و ذهنيات او سند بسيار مهّميست. و
مسلّماً مهمتر از شعرهايش؛ چون بيانش صريح
است، و جاي شکي هم نيست که سخن دربارهي شخص
فرخزاد است، نه دربارهي يک صداي شعري* که
ممکن است فقط از شخصيت فرخزاد متأثر باشد.
اين نامه از خيلي جهات تحليلي به نامه به
پدرش** کافکا شباهت دارد، با اين تفاوت که
ـ اگر چه «نامهي» کافکا خيلي چيزها را دربارهي
روابط او با پدرش باز ميکند ـ امّا باز هم
جنبهي داستاني دارد، و اگر هم واقعي باشد
هرگز فرستاده نشده است.١٦
اين نامه نشان ميدهد که چه فاصله و تضاد
بزرگي بين فرخزاد و پدرش وجود داشته، چقدر
از پدرش ميترسيده و تا چه اندازه خود را
ازجانب او تحقير شده ميدانسته، و تا چه پايه
خود را در خانۀ پدرياش بيگانه ميپنداشته
و از آن فراري بوده است. او مينويسد که اگر
همه حرفهايش را براي پدرش بزند يک کتاب خواهد
شد امّا ميترسد که «متأثر» شود. «امّا من
هم نميتوانم تا وقتي که اين حرفها توي سينهام
هست احساس رضايت و آرامش کنم، و وقتي شما
را ميبينم خودم باشم، نه يک موجودي که نه
ميخندد نه حرف ميزند، و فقط ميتواند کِز
کند و يک گوشه بنشيند»:
درد بزرگ من اين است که شما هرگز مرا نميشناسيد.
و هيچ وقت نخواستيد مرا بشناسيد... يادم ميآيد
وقتي من در خانه براي خودم کتابهاي فلسفي
ميخواندم... شما راجع به من اظهارعقيده ميکرديد
که دختر احمقي هستم که در اثر خواندن مجلههاي
مزخرف فکرم فاسد شده. آن وقت توي خودم خرد
ميشدم، و از اينکه در خانه اين قدر غريبه
هستم اشک توي چشمهايم جمع ميشد و سعي ميکردم
خفه بشوم... يا هزار نکتۀ ديگر نظير اين،
که شايد در نفس خود زياد مهّم نباشد امّا
هر کدام به تنهايي براي خرد کردن روحيه و
شخصيت فردي کافي هستند.***
* poetical voice
** “Letter To His Father”
*** تأکيد بر کلمات در سراسر اين مقاله از
اين جانب است.
او مينويسد که پدرش ميتوانست با مهرباني
فرزندانش را «راهنمايي» کند، امّا در عوض
«با خشونتش ما را از خودش ميترساند». «هرگز
يادم نميآيد که حرفهاي شما را جدّي تلقي
کرده باشم»:
چه بسا اوقات که روح من در اثر ارتکاب خطايي
از پشيماني و ندامت ميلرزيد و دلم ميخواست
که پيش شما بيايم و بگويم که چه کردهام و
از شما بخواهم که مرا نصيحت کنيد و مثل هميشه
ترسيدهام و حس کردهام که با شما بيگانه
هستم.
اين ظاهراً اشارهاي کلي به روابط دختر و
پدر در زمانيست که او هنوز دخترِ خانه بوده
(«دخترِخانه» اصطلاح سعديست، در بوستان).
امّا وقتي فرخزاد اين نامه را از مونيخ مينوشت،
چند سال بود که از شوهرش جدا شده بود و ـ
جز مدت کوتاهي که بر اثر برخورد با پدرش در
يک اطاق محقر کرايهاي زندگي مي کرد ـ به
خانهي پدر بازگشته بود. امّا جملات بعدي
نشان ميدهد که هنوز هم وضع آنچنان است که
بود:
هر وقت... به زندگي يک سال گذشته در منزل
شما فکر ميکنم قلبم پايين ميريزد ـ مثل
دزدها همه کارم پنهاني ـ چرا براي من شخصيت
قائل نبوديد و چرا مرا وادار ميکرديد که
از خانه فراري باشم... و ناچار خطا ميکردم،
خطاهاي زياد.
و ميبينم که در اين جا هم اذعان به «خطا»
يا «گناه» است، و صاحبنامه ميگويد اگر پدرش
او را نترسانده و از خود بيگانه نکرده بود
او توانسته بود دوستانش را به خانه آورد و
به او معرفي کند «تا اگر خوب يا بد باشند
به من تذکر بدهيد و مرا کمک کنيد». اين حرفها
صد درصد صادقانه است، امّا نويسندهي آن
نميدانست که مسأله چنان در ناخودآگاهِ او
ريشه دوانيده بود که ديگر به اين سادگيها
جبرانپذير نبود.
او مينويسد که دائماًً از خانه فراري بود
و صبح تا شب در خيابانها پرسه ميزد وز شدت
رنج تنهايي به مصاحبت هر کس و ناکس تن در
ميداد «فقط براي اينکه در خانه غريبه هستم»:
امّا حالا چرا به اينجا [به مونيخ] آمدم
و چرا رنج گرسنگي و دربدري و هزار بدبختي،
ديگر را تحمّل ميکنم؟... اينجا آزاد هستم.
همان آزادي که شما ترس داشتيد به من بدهيد
و من پنهان از شما تلاش ميکردم که به دست
بياورم و به همين دليل دچار اشتباه ميشدم،
در حاليکه حق اين بود که شما در به دست آوردن
اين آزادي از راه صحيح به من کمک ميکرديد.
او ادامه ميدهد که حالا که در مونيخ است
«چه کسي ميتواند بگويد که من شب بيرون از
خانه خوابيدهام»):
چرا؟ چون حس ميکنم که مال خودم هستم، حس
ميکنم که در خانه راحت هستم. ديگر چشمهاي
کسي با تنفر و تحقير مرا نگاه نميکند، ديگر
کسي، به من نميگويد اين کار را بکن، اين
کار را نکن. کسي مرا يک بچهي نفهم نميداند...
و درست درهمين جا نکتهي بسيار مهمي را اعلام
ميکند، که به تحليلهاي بعد ما دربارهي تحول
شعر و زندگي او بسيارمربوط است. او ميگويد
که اکنون که آزاد است حاضر است مسؤوليت زندگي
خود را بپذيرد، يعني برخلاف گذشته، «گناهان»
خود را ناشي از رفتار ناهنجار و ويرانگرانهي
پدرش نداند:
برخلاف تصورشما زن خيابانگردي نيستم... من
براي خودم، براي حفظ وجود و شخصيت خودم احساس
مسؤوليت ميکنم و هرگز بعد از اين نميتوانم
خود را در مورد اشتباهي که ممکن است مرتکب
بشوم ببخشم، در حاليکه پيش خودم وقتي راجعبه
گذشته فکر مي کنم هرگز خود را تقصير کار نميدانم،
بلکه ديگران را باعث اشتباهات و خطاهاي خودم
ميدانم.
و پس از اين ميگويد که پدرش را دوست دارد
و ميداند که پدرش هم او را دوست دارد «امّا
وقتي تفاهم نيست هر دوي ما دچار اشتباه ميشويم».
و نيزازاين ميگويد که ازکمکهاي مالي پدرش
براي ادامهي زندگي درفرنگ سپاسگزاراست، و
وقتي بازگردد «پولدار» خواهد شد و قرض او
را پس خواهد داد. و از اينکه روزهايي را
ميگذراند «که خيلي سخت و دردناک است و مثل
آدمي که توي گور خوابيده تنها هستم، با يک
مشت افکار تلخ و عذاب دهنده و يک مشت غصّه
که هيچ وقت تمام نميشوند»، و بالاخره، از
اين که «ديگر از من قهر نکنيد و با من مثل
بچههاي ديگر مهربان باشيد».١٧ و همين ميرساند
که تا چه اندازه درگير و گرفتار روابط خود
با اوست. به رغم حس آزادي و مسؤوليتي که پيش
از اين صحبتش را کرده است.
ميبينيد که تا چه اندازه با پدرش (و ناگزير،
پدرش با او) بيگانه بوده، و درعين حال چقدر
آرزو داشته است که ورطهي عميقي که بين او
و پدرش وجود داشت از ميان برخيزد و به عشق
و تفاهم بَدَل شود. برداشت خود او اين است
که رفتار پدرش با او سبب شده که او رفتاري
درپيش گيرد که پدرش را سخت ميرنجاند، رفتاري
که به نظر خود او گهگاه او را به «خطا» ـ
حتي «خطاهاي زياد» ـ کشانده است. از اين «خطا»ها
در اين نامه (و نامۀ ديگري به پدرش) تعريف
روشني نميشود و نمونههاييي ارائه نميگردد.
امّا به طور غير مستقيم اشاراتي به اسباب
و علل نارضايتيهاي پدرش از او هست. يعني گذشته
از اشارهاش به «خيابانگردي»، از جمله اين
که به نظر پدرش او درست درس نخوانده بود و
با خواندن «مجلّۀ و رمان» و گفتن شعر داشت
عمرش را تلف ميکرد:
از وضع کار و تحصيل من سؤال کرده بوديد. شما
ميدانيد که من در زندگي هدفم چيست... من
ميخواهم شاعر بزرگي بشوم... هرگز براي گرفتن
ديپلم يا ليسانس درس نميخوانم، بلکه منظورم
اين است که با وسعت دادن دامنهي معلوماتم
بتوانم کار مورد علاقه خود را که شعر است
دنبال کنم... شعر خداي من است، شب و روز اين
فکر بر من ميگذرد که شعر تازهاي، شعر زيبايي
بگويم که هيچ کس تا به حال نگفته باشد...
شايد شعر نتواند ظاهراً مرا خوشبخت کند امّا...
خوشبختي براي من... لباس خوب، زندگي خوب يا
غذاي خوب نيست... اگر همهي چيزهاي زيبايي
را که مردم به خاطرش حرص ميزنند به من بدهند
و قدرت شعر گفت را از من بگيرند من خودم را
خواهم کشت.
و در اينجا ـ رو به پدرش ـ تقريباً به عجز
و التماس ميافتد:
شما از من يکي بگذريد. شما بگذاريد من ازنظر
ديگران بدبخت و سرگردان باشم، امّا من هرگز
از زندگيام گله نخواهم کرد. به خدا و به
مرگ بچهام من شما را زياد دوست دارم. فکر
کردن به شما چشمهاي مرا پر ازاشک ميکند.
و بازهم ابراز تأسف از اينکه اينطور آفريده
شده است؛ يعني عاشق شعر است (و خوانندهاش
را ضمناً به ياد شعر در برابر خدا مياندازد
که ابراز تأسف آن ظاهراً در موضوع ديگريست
ـ يکي از «گناهان» ديگر):
من گاهي اوقات فکر ميکنم و فکر کردهام که
چرا خدا مرا اينطور آفريد و اين شيطان را
به اسم شعر در وجود من زنده کرد تا من نتوانم
رضايت و محبت شما را جلب کنم. امّا تقصيرمن
نيست. من قدرت قبول و تحمل يک زندگي عادي
نظير ميليونها مردم ديگر را در خودم نميبينم.١٨
و ميبينيد شعر، که درچند جمله بالاتر آن
را«خداي» خود اعلام کرده بود، اينک ـ کاملاً
ناخودآگاهانه ـ به صورت «شيطان» نمود ميکند.
شيطاني که او ميگويد خدا در او خلق کرده
است.
امّا اين تنها وجه اختلاف بزرگ بين فرخزاد
و پدرش نيست، اگر چه همين نيز کلاف پيچيدهايست
که هزار سر دارد. يک سر بزرگ ديگر از «گناهان»
او در جاي ديگريست. در وجوه خصوصيتر زندگي،
درازدواج و طلاق و چيزهاي ديگر. او در نامهي
پيشش نوشته بود که اگر راه زمانه را در پيش
گرفته بود:
آن وقت به همان اطاقک کوچولو و شوهري که ميخواست
تا آخر عمرش يک کارمند جزء باشد و از قبول
هر مسؤوليتي وهرجهشي براي ترقي و پيشرفت هراس
داشت، و وراجي با زنهاي همسايه و دعوا کردن
با مادرشوهر و خلاصه هزار کار کثيف و بيمعني
ديگر قانع بودم و دنياي بزرگتر و زيباتري
را نميشناختم...
گو اينکه همينجا ميگويد که به نظر خودش
هم هر چه کرده الزاماً درست نيست:
ولي من هرگز نميگويم که آنچه تا به حال انجام
دادهام صحيح بوده و کسي نميتواند به من
اعتراض بکند. نه، من خودم ميدانم که در زندگيام
خيلي اشتباه کردهام.١٩
اين اشاره ـ بلکه، بحث و گفتگو ـ دربارهي
ازدواج و طلاق و فلان و بهمانِ گذشته است.
امّا در نامهي بعدي دربارهي «حال» ـ اواخر
سال ١٣٣٥ـ هم حرف دارد:
من خيال ازدواج ندارم. من دلم ميخواهد در
زندگيام ترقي کنم و در اجتماعم زنِ برجستهاي
باشم.٢٠
پيش از اين که دنبال بحث و تحليلمان را بگيريم
تأکيد بر اين نکته لازم است که ـ در اين نامهها
ـ فروغ فرخزاد تشنهي تفاهم و رضايت (و، اگر
نه تأييد، دست کم تسامح و مداراي) پدر است،
و زباني آشتيجويانه دارد، اگر چه ضمناً روشن
ميکند که حاضر نيست از اصول راه و روشي که
در زندگي در پيش گرفته است بردارد. يعني اگرچه
خشم او را نسبت به رفتار پدرش (درگذشته و
حال) تلويحاً از اين نامهها ميتوان درک
کرد (و درنامههايي که به برادرش فريدون نوشته
روشن و آشکار است)٢١ امّا عطش او به مهر پدر
از آن بارزتر و جانکاهتر است: هم عشق هم
نفرت. و اين چيز تازهاي نيست.
به اين ترتيب ميبينيم که شاعر از کودکي به
بعد در آرزوي عشق پدر بوده، و هرگز نيزـ تا
آن زمان ـ آن را نيافته است (درنامهاي به
برادرش ـ بعد ازاين تاريخ ـ مينويسد: «به
پدرم فقط ميشود "سلام" گفت»).٢٢
موضوع، موضوع «مهرباني» و «تفقّد» و از اين
چيزها نيست، که از همين نامهها پيداست که
دست کم برخي از آن را پدرش به طور متعارف
نسبت به او روا ميداشته، چنانکه ميبينيم
او نيز در اينجا و آنجا تکرار و تأکيد ميکند
که «دوستتان دارم... وآدمي هستم که هرگز به
دوستي تظاهر نميکنم و هر چه دارم در قلب
خود دارم».٢٣ بيشک هم او هم پدرش در آنچه
در بيان مهر وعلاقه بر زبان ميگويند و درنامه
مينويسند صادقاند. ولي ريشههاي مشکل آنان
ـ دست کم در مورد فرخزاد ـ درگذشتههاي دور
دست است، و خودِ مشکل در اعماق ناخودآگاهش.
بنابر اين شواهد، ميتوان انگيزهي اصلي ـ
انگيزه ناخودآگاهِ ـ او را در ارتکاب آن «گناهان»
(به قول خودش، در شعر) و آن «خطاها» (به قول
خودش، درنامه به پدرش) جستجوي عاجزانه و ديوانهواري
براي عشق پدري يافت. عشقي که از آن هميشه
محروم بوده و ـ چنان که از همين دو نامه روشن
است ـ به شدت از اين محروميت، از اين «تنهايي»،
رنج ميبرده است.
از آنچه ما از زندگي فرخزاد ـ دست کم زندگي
تا آن زمانش ت ميدانيم، اينکه او به دنبال
چيزي يا کسي ـ به دنبال گمشدهاي يا هنوز
نيافتهاي ـ ميگردد، از نظر تحليل روان شناختي
روشن است.
اينجور«گمشده»ها ـ که قديميترين نمونهي
واقعي يا سمبوليک آن جستجو براي بهشت گشمده
دراين جهان خاکيست ـ طبق تعريف اصلاً يافتني
نيستند. يعني نه هر جويندهاي، بلکه جويندهاي
که با اين ديد به گشمدهاش مينگرد؛ جويندهاي
که در اعماق ذهنش از آن گمشده عنصر کامل و
بيعيب و نقصي ـ به زبان ديگر، خدايي ـ ساخته
است که به دنبال آن ميگردد طبعاً هر چه بيشتر
بگردد بيشتر نااميد خواهد شد. مگر وقيت که
توهمّي شبيه تخيلِ خود را از آن گشمده ببيند
و در نتيجه براي مدتي ايمان آورد وز ادامهي
جستجو باز ايستد. اگر چه سَر خوردن بازهم
تقريباً قطعيست. وگرنه اساس کار بر از اين
به آن پناه بردن، و هر بار سرخوردن است، چون
اين و آن ممکن نيست عطش آن گمشدهي کامل و
بيعيب و نقص را ارضاء کنند: آن گمشدهاي
که جوينده ميخواهد خود را در او غرق کند،
که در او پشتش به کوه اُحُد باشد، که همهي
وسواسها و دغدغهها و «گناهانش» در او محو
شود، که بگويد «آه. دويدم و دويدم سَرِ کوهي
رسيدم».
اين است که در ميان خدا و شيطان، در ميان
ايمان و گناه، در ميان عشق نيافتني و خطاهايي
که در جستجو براي آن عشق ميکند درميماند.
و«تنها» ميشود، و دراين تنهايي، دست آخر
به آخرين سنگر، به هنرش، به شعرش پناه ميبرد،
و از شعرش «خدايي» ميسازد که اگرچه جاي آن
گمشده را کاملاً نميگيرد، دست کم مؤثرترين
و مطمئنترين بديل و جانشينيست که دردست
اوست: شعرخداي من است؛ «اگر قدرت شعر گفتن
را از من بگيرند خودم را خواهم کشت».
کافکا و هدايت هر دو ـ بالاخره ـ به نفس ادبيات
تبديل شدند، نه براي اينکه چيزي نمانده بود
که بخواهند، بلکه به اين دليل که در جستجوي
آن گمشدۀ مجهول و نيافتني جسم وجانشان جزيي
ازادبيات شد.* و به اين معني ادبياتشان حاصل
رنج عظيمي بود که کشيدند. که تنها دردي که
از خود آنان دوا ميکرد همان «جانشيني» براي
آن گمشده بود. امّا چون خود آن گمشده نبود
آنان را ارضاء نميکرد. و از جهات ديگري نيز
بر رنج و دردشان ميافزود.٢٤
* البته هر دو در اواخرعمر آرزو داشتند که
مثل بيشتر مردم بودند، يعني ـ به تعبير ما
ـ اصلاً گمشدهاي نميداشتند که درجستجويش
آن همه رنج ببرند و رنج بکشند و باز هم ـ
گذشته از ادبياتشان ـ دست خالي بمانند. امّا
اين امر ديگريست.
و جاي شگفتي نيست که همين شعر، همين خدا،
در نظر فرخزاد به شکل شيطان نيز تجلّي ميکند،
چون اين جانشين خدا را ـ که خدا نيست؛ يعني
آن گمشده نيست ـ ضمناً مانع يافتن خود آن
گمشده ميبيند. و اين تضادي که در ناخودآگاه
اوست، در ضميرآگاهش به شکل اين جملات ساده
ـ جملات معصومانه ـ خطاب به پدرش تجلّي ميکند:
«و فکر کردهام که چرا خدا مرا اينطور آفريد
و اين شيطان را به اسم شعردر وجود من زنده
کرد تا من نتوانم رضايت و محبت شما را جلب
کنم، امّا تقصير من نيست». او خودش ـ دست
کم در آن لحظه ـ مسأله را از اينرو ميبيند
و در اين ديد کاملاً صادق است. ولي روي ديگر
آن را هم ميتوان ديد، که خودش هم در موارد
ديگر ديده است: اين شعر، اين خدا يا جانشين
خدا پناهنگاهي براي نيافتن آن خدا، آن گمشده،
آن عشق کامل، و صد در صد مطمئن، آن بهشت هرگز
نديده و نيافته است؛ مفرّي براي آن «تنهايي»ست
که ـ در شکل عادي و عينياش ـ نتيجهي محروميت
عميق و تاريخي از عشق پدر است. يعني او در
گفتن اين که شعر برايش خداست و اگر شعر گفتن
را از او بگيرند خودکشي خواهد کرد نيز به
همان اندازه صادق است. و نه فقط صادق است،
بلکه تميز و تشخيص اين نکته ـ شايد بدون اينکه
خود بداند ـ جاي عميقتري در ذهنيات او دارد.
او در اسفند ١٣٣٣ (يعني دو سال پس از نامههايي
که از مونيخ، به پدرش نوشته بود) مينويسد:
اينجا [در تهران] خيلي تنها ماندهام...
از زور تنهايي مثل سگ کار ميکنم... يک فيلم
ساختهام راجع به زندگي جذاميها که موفقيت
پيدا کرده... زندگي همين است. يا بايد خودت
را با سعادتهاي زود ياب ومعمول ـ مثل بچه
و شوهر وخانواده ـ گول بزني، يا با سعادتهاي
دير ياب و غيرمعقول، مثل شعر و سينما و هنر
و از اين مزخرفات! امّا به هر حال هميشه تنها
هستي و تنهايي تو را ميخورد و خرد ميکند*
ـ من قيافهام خيلي شکسته شده و موهايم سفيد
شده و فکر آينده خفهام ميکند، ولي بگذريم...
بگذريم... بگذريم... وضع از اين قرار است.٢٥
و آن اشاره به سعادتهاي زودياب(مثل «بچه و
شوهر و خانواده») يادآور«آن عشق و ازدواج
مضحک در شانزده سالگي»ست که درنامهي ديگري
از آن ياد ميکند.٢٦ «عشق و ازدواج مضحکي»
که شايد نخستين گام موهوم او براي فرار از
آن «تحقير و تنفر» و تحکّم، و يافتن گمشدهاي
بود که دقيقاً همان «تحقير و تنفر» آرزوي
آن را ـ جستجوي وسواسانه براي آن راـ دراو
انگيخته بود.* وآن «سعادتهاي زوديابي» که
اوميخواسته جانشين گمشدهاش کند نه فقط به
شکل آن «عشق و ازدواج مضحک» (که خودش هم از
آن به عنوان مثال ياد ميکند) تجلّي نکرده،
بلکه باز هم به اين شکل و آن شکل ديگر تکرارشده،
و ازجمله به شکل چيزهايي که خودش درهمان زمانها
از آن به نام «گناه» و «خطا» ياد ميکند.
از آنچه از شعرها و نامههاي بعدي (در واقع:
چند تکّه از نامههاي بعدي) در دست ماست چنين
برميآيد که تا پايان عمر کوتاهش آن مسألهي
اساسي فرجام قطعي نيافته و او گمشدهاش را
هيچ وقت نيافته است. ببينيد در آن نامههاي
بعدي چه مينويسد. درسال ١٣٤٠ـ که به خاطرتان
باشد دو سه سالي از دورهي «تولدي ديگر» گذشته:
حسّ ميکنم که عمرم را باختهام... من هرگز
در زندگي راهنمايي نداشتهام... هرچه که دارم
از خودم دارم و هرچه که ندارم همه آن چيزهاييست
که ميتوانستم داشته باشم، امّا کجرويها و
خودنشناختنها و بنبستهاي زندگي نگذاشته است
که به آنها برسم.٢٧
* قياس کنيد با جملهي اوّل بوف کور هدايت:
«در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره درانزوا
روح را ميخورد و ميتراشد».
** اشارهام به جملاتيست از نامه به پدرش
که بيشتر نقل شد و بهتر است دوباره نقل شود:
«ديگر چشمهاي کسي با تنفر و تحقير مرا نگاه
نميکند، ديگر کسي به من نميگويد اين کار
را بکن، اين کار را نکن. کسي مرا يک بچهي
نفهم نميداند».
و در بياني شاعرانه از آن عطش تندي که براي
«گمشده»اش در ژرفاي روح اوست (در نامهي ديگري)
مينويسد:
حس ميکنم که فشار گيج کنندهاي در زير پوستم
وجود دارد... ميخواهم همه چيز را سوراخ کنم
و هرچه ممکن است فرو بروم. ميخواهم به اعماق
زمين برسم. عشق من آن جاست...٢٨
و نيزدر نامهي ديگري آن آشوب و اضطراب درون
را که اصلاً ناشي از حسّ تنهايي (حسّ دور
بودن از«گمشده» و ترس از نيافتن آن)ست به
اين ترتيب باز ميتابد که «هميشه سعي کردهام
مثل يک دَرِ بسته باشم تا زندگي وحشنتاک درونيام
را کسي نبيند ونشناسد».٢٩ و در نامهي ديگري:
«نميدانم رسيدن چيست، امّا بيگمان مقصدي
هست که همهي وجودم به سوي آن جاري ميشود».٣٠
و ميتوانست بيفزايد: و ميترسم هرگز به آن
نرسد. و در نامهي بعدي انگار هدايت است (در
روان داستانهايش، ودرنامههايش) که دارد حکم
ميکند دربارهي«دنيايي که تا چشم کار ميکند
ديوار است و ديوار است و ديوار است. و جيرهبندي
آفتاب است و قحطي فرصت است و ترس است و خفگيست
و حقارت است».٣١ و بالاخره، در نامهي ديگري
از سفيد شدن موهايش و خط افتادن پيشانياش
و غيره ـ که نشانههايي از بلوغاند ـ اظهار
خوشوقتي ميکند و ميگويد:
خوشحالم که ديگر خيالباف و رؤيايي نيستم.
ديگر نزديک است که سي و دو سالم بشود. هر
چند که سي و دو ساله شدن، يعني سي و دوسال
ازسهم زندگي را پشت سرگذاشتن وبه پايان رساندن.
امّا درعوض خودم را پيدا کردهام.٣٢
و وقتي مُرد تازه سي و دو سالش شده بود. اين
«ديگر خيالباف و رؤيايي نبودن» و «خود را
پيدا کردن» نشانهي تغيير و تحوّل مستمريست.
ولي فقط درسطح ضميرآگاه. اگر جز اين باشد
علم روانشناسي غلط است. چنانکه او در همان
نزديکيهاي سي و دو سالگي (تابستان١٣٤٥) در
شعري ميگويد:
چرا من اين همه کوچک هستم
که در خيابانها گم ميشوم
چرا پدر که اين همه کوچک نيست
و در خيابانها هم گم نميشود
کاري نميکند، که آن کسي که به خواب من آمده
است، روز آمدنش را جلو بيندازد
و پس از آن که ميگويد «پلههاي پشت بام را
جارو کرده» و «شيشههاي پنجره را هم شسته»،
ميپرسد که «چرا پدر فقط بايد در خواب، خواب
بيند». و درست در اينجاست که رسيدن کسي را
که در خواب آمدنش را ديده، نويد ميدهد. «کسي
که مثل هيچ کس نيست»:
کسي ميآيد
کسي ميآيد
کسي که در دلش با ماست، در نَفَسش با ماست،
در صدايش با ماست...٣٣
يعني همان که «مثل هيچ کس نيست»، يعني همان
گمشدهي دست نيافتني که فقط او را به خواب
ميتوان ديد: «من خواب ديدهام...» شعر البته
ـ و خاصّه شعر خوب ـ قابل تأويل و تعبير است،
و همين شعري که از آخرين شعرهاي اين شاعر
است دست کم دو لايه دارد، يکي لايۀ عيني ـ
اشاره به ظهور يک نجات دهنده، يک مسيح ـ و
ديگري لايۀ ذهني، يعني ظهور مسيح گويندۀ شعر،
همان گمشدهاي که صداي شعري بيشتر شعرهاي
فرخزاد مستقيماً يا غيرمستقيم از او سخن ميگويد.
تازه آن «لايهي عيني يا اجتماعي» هم صحبتش
دربارهي ظهور کمال و نزول خداست، و ازاين
جهت فرقي با گمشدۀ ذهني ندارد.
با وجود اين، آن تغيير و تحول مستمر، آن خود
را پيدا کردني که در نامهاش خوانديم و گفتيم
در سطح ضمير آگاه است، واقعيست، و نشانههايش
را در همين شعرهاي دورهي تولدي ديگر ميتوان
ديد. و اصل تولد ديگر هم در همين چيزهاست
که مضمون و محتواي شعر را به سطح ديگري ميبرد
و بر فرم آن، بر بدايع آن ـ بر تصاوير و استعارات
و تشبيهات آن ـ اثر بارزي ميگذارد. وگرنه
با صِرف شکستن وزن شعر يا گفتن شعر آزاد تولدي
ديگري رخ نميداد.
و اين تحول را ـ يا دست کم آغاز آن را ـ در
نامهي دي ١٣٣٥ به پدرش (درست در بيست و دو
سالگي) ميبينيم. مينويسد: «من براي خودم،
براي حفظ وجود و شخصيت خودم، احساس مسؤوليت
ميکنم و هرگز بعد از اين نميتوانم خود را
در مورد اشتباهي که ممکن است مرتکب بشوم ببخشم».٣٤
و بعد از اين ـ خاصّه پس از تولد ديگرش (به
معنايي که گفتم؛ و آغازش را پيش از انتشار
کتاب تولدي ديگر ميتوان ديد) ـ ديگر در شعر
فرخزاد، از «گناه» و «لذّت» و نکات مربوط
به آنها که مقاله را با آن باز کرديم خبري
نيست. و گمان ميکنم آخرينش در شعر «عصيان
خدا»ست (در پاييز١٣٣٥) در آنجا که ميگويد
اگر خدا ميبود شبي به ملائک دستور ميداد
که جهان را ديگرگون و کُن فَيکون* کنند و
آن گاه:
* و اِذا قَضَي امراً فاتما يقولُ لهُ کُن
فَيکون (و آنگه که چيزي را اراده کند، گويد
باش، و ميباشد). قرآن، سورهي مريم.
خسته از زهد خدايي، نيمه شب در بستر ابليس
در سراشيبِ خطايي تازه ميجستم پناهي را
ميگزيدم در بهاي تاج زرين خداوندي
لذّت تاريک و دردآلود آغوش گناهي را٣٥
اگرچه صحبت از «گناه» و «لذّت» در اين شعر،
پختهتر، و بيان آن خيلي ظريفتر و زيباتر
ازشعر «گناه» و ديو شب و جز آن است. و درهرحال
اگر هم هنوز «گناه» است و «لذّت» است، نشانهاي
از ترديد و تزلزل و تهاجم ناشي از از خودناباوريها
و پشيماني ـ که روي ديگر همان است ـ نيست.
و حتي برعکس آن است؛ تا اندازهاي.
براي اينکه آن «خود پيدا کردن»، آن پذيرفتنِ
مسؤوليت براي «اشتباهاتش»، آن تغيير و تحول
آگاهانه (در سطح ضمير آگاه) را با دورۀ شعر«گناه»
قياس کرده باشيم، بهترين شعري که من ميشناسم
شعريست از نخستين آثار دورهي تولدي ديگر،
که، به نسبت، شهرتِ چنداني ندارد؛ «درخيابانهاي
سرد شب» که کار سال ١٣٣٨ است، اندکي پيش از
آن که گويندهاش بيست و پنج ساله شود، و اينطور
آغاز ميشود:
من پشيمان نيستم
من به اين تسليم ميانديشم، اين تسليم دردآلود
«من پشيمان نيستم» را قياس کنيد با «گُنه
کردم»، که اولين جملهي شعر «گناه» است؛ چون
ظاهراً صحبت از موضوع مشابهيست. امّا باطناً
اينطور نيست چون همان موضوع مشابه از نظر
گوينده کيفيت ديگر يافته است، يعني ـ اگرچه
ظاهراً موضوع يکيست ـ ديگر «گناهي» مرتکب
نشده است. بلکه برعکس. يعني اگر چه ظاهراً
سخن از تجربهي مشابهي ميرود ـ از ديدِ گوينده
ـ به جاي اينکه «گناه» باشد، «تسليم» است.
آن هم «تسليم دردآلود». در اين مقايسه، ظاهراً
جهاي تهاجم «گناه»، جاي عصيانِ «گناه»، جاي
«گور پدرتان هم کردهايد» گناه، با «تسليم»
شدن عوض شده است. امّا اين خيلي ظاهريست؛
و چنانکه در بحث و تحليل دربارهي شعر «گناه»
گفتيم، تهاجم و عصياني که از آن شعر حسّ ميشود
پايهاش برعدم اعتماد به نفس است، و برگناهي
که خود گوينده نيز آن را حسُ ميکند. امّا
دراين شعر، گوينده مسؤوليت ميپذيرد. پشيمان
نيست. «تقصير» آن را به گردن ديگران نمياندازد.
و ارادهاش در اين «تسليم شدن» خيلي بيشتر
حاکم است تا در آن «گناه کردن».
و به همين جهت حرفي از «لذّت» نيست؛ پُر يا
کم. صحبتِ فدا شدن و فنا شدن است، ولي فنايي
که عين رسيدن به مقصود است:
من صليب سرنوشتم را
بر فراز تپههاي قتلگاه خويش بوسيدم
ببينيد که (صرف نظر از شکستن وزن) فرم شعر
تا چه اندازه با شعر «گناه» فرق دارد («گنه
کردم ميان بازواني/ که داغ و کينه جوي و آهنين
بود) درست به دليل اينکه مضمون و محتوايش
با آن متفاوت است، با اينکه ظاهراً موضوع
يکيست!
او«پشيمان نيست»، و اين را تکرار ميکند،
چون ميدانسته چه ميکند و مسؤوليت آن را
پذيرفته و صليبش را بوسيده است. در نتيجه،
ديگر ميان او و «بازوان داغ و آتشين» تميز
و تفکيکي نيست:
من تو هستم، تو
و کسي که دوست ميدارد
و کسي که در درون خود
ناگهان پيون گنگي باز مييابد
با هزاران چيز غربت بارِ نامعلوم
و ميبينيد که «لذّت» آن «گناه»، جاي خود
را ـ در اين «تسليم» «کسي که دوست ميدارد»
به پيوند گنگي با هزاران چيز ناآشنا داده
است. و اگر صدور اعلاميهي آن «گناه» و «لذّت»
ـ چنانکه در صدر مقاله گفتيم ـ خيلي بيش
از آنکه نشانهاي از شهامت زياد باشد پردۀ
دوديست که قرار است ترديد و تزلزل گوينده
را بپوشاند، بيان اين احساس واقعاً نمايندهي
جسارت و اعتماد به نفس است:
و تمام شهوتِ تند زمين هستم
که تمام آبها را ميکشد در خويش
تا تمام دشتها را بارور سازد٣٦
«تا تمام دشتها را بارور سازد»؛ نه اينکه
«تا پُر از لذّت» شود.
اين است نمونه بارزي از آن تحوّل و تغيير
و قبول مسؤوليت. امّا مسألهي نيافتن آن گمشده
ـ که ريشههايش در ژرفناي ناخودآگاه است ـ
همچنان حکايتش باقيست؛ در يکي از آخرين شعرهايش:
و اين منم
زني تنها
در آستانهي فصلي سرد
در ابتداي درک هستي آلودهي زمين
و يأس ساده و غمناک
و ناتواني اين دستهاي سيماني...
به مادر گفتم «ديگر تمام شد»
گفتم «هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق ميافتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم».
سلام اي غرابت تنهايي
اطاق را به تو تسليم ميکنم
چرا که ابرهاي تيره هميشه
پيغمبران آيههاي تازۀ تظهيرند
و در شهادت يکي شمع
راز منوّريست که آن را
آن آخرين و آن کشيدهترين شعله خوب ميداند.٣٧
و اين جوريست که صداي شعر اين شاعر که در
آغاز کارش به جستجوي عشقي که از کودکي حسرت
آن در دلش خانه کرده ـ و در عوض نفرت و تحقير
ديده ـ از اين در به آن ديوار، از اين گناه
به آن لذت، و از اين ديو به آن خدا پناه برده
پس از رنج انبوهي که وصف آن به زبان و قلم
ممکن نيست به بلوغ تسليم و قرباني شدن رسيده،
و بدون يافتنِ آن گمشده ـ دستِ کم از ديد
صادقانهي خودش ـ به سلسلۀ شهدا پيوسته است:
و در شهادتِ يک شمع، رازِ منوّريست که آن
را، آن آخرين، و آن کشيدهترين ـ شعله خوب
ميداند. و اين را وقتي کشف ميکند که درست
به کشيدهترين شعلهاش رسيده است.
دانشکدۀ شرقشناسي دانشگاه آکسفورد
فوريه 2000
يادداشتها
١ـ انقلابي ادبي
در واقع همزمان با انقلاب سياسي مشروطه شروع
شده بود و نمونههاي زيادي از آن ـ خاصه در
مقالات و شعرهاي دهخدا، و شعرهاي اشرف الدين
حسيني گيلاني ـ دهان به دهان ميگشت. امّا
منظور از اين انقلاب ادبي چيز ديگري بود.
اگر به جر و بحثهايي که دربارۀ آن روع کنيد
ـ خود انقلابيون نيز درک روشني از انقلابي
که خواهانش بودند نداشتند، چون بحثهاي انقلابيون
ادبي ـ مثل بيشتر انقلابيون سياسي ايران ـ
بيشتر منفي و براندازنده بود تا مثبت و سازنده.
يعني کم و بيش ميدانستند که چه نميخواهند
ولي درست نميدانستند که چه ميخواهند و ـ
در هر حال ـ دربارۀ آن توافقي نداشتند. اين
جرّ و بحثها بلافاصله پس از پايان جنگ جهاني
اوّل به مطبوعات ادبي کشيده شد. و بيجهت
نبود که ايرج با آن طنز ناپذيرش گفت «انقلاب
ادبي خواهم کرد/ فارسي را عربي خواهم کرد».
و شايد به همين دليل نيز وقتي «افسانۀ» نيما
يوشيج و «مريم» عشقي چاپ شد کمتر کسي زمينۀ
نوگويي و نوسرايي را در آنها تميز داد، لابد
به خصوص به اين دليل که وزن و قافيه داشتند.
آخرين شعر با وزن و قافيۀ سنتي که من از نيما
ميشناسم مثنوي مفصل «قلعۀ سَقَريم» است،
به تاريخ ١٣١٣، که با اين بيت شروع ميشود:
ماندهام از حکايت شب بيم/ بارکالله، احسن
التقويم (با وزن منظم: فاعلن فاعلن مفاعيلن)؛
و اولين شعر شکستهاي از او که به خاطرم هست،
«ققنوس»، به تاريخ ١٣١٦، که بند اوّل آن است:
قنقنوس، مرخ خوشخوان، آوازۀ جهان (مفعول فاعلات
مفاعيل فاعلُن)*
آواره مانده از وَزَش بادهاي سرد، (مفعول
فاعلات مفاعيل فاعلات)
بر شاخ خيزران، (مفعول فاعلات)
بنشسته است فرد. (مفعول فاعلات)
برگرد او به هر سر شاخي پرندگان (مفعول فاعلات
مفاعيل فاعلن)
ضمناً توجّه داشته باشيد که مصرعهاي فرد،
قافيهشان يکيست، و مصرعهاي زوج، يکي ديگر،
امّا همين هم تا جا بيفتد به اواسط دهۀ سي
و اواخر عمر نيما يوشيج رسيده بوديم. در اين
ميان تنها فرم موفق و محبوب همان دوبيتي پيوسته
بود که تقريباً همۀ شاعران جوان و جوانتر
از مسير آن گذشتند.
٢ـ بهار فقط شش قطعه شعر به اين شکل سرود.
«کبوتران من» کار سال ١٣٠٢ است، يعني در حدود
«افسانۀ» نيما و «مريم» عشقي. يک نمونۀ ديگر،
به تاريخ ١٣١١، «مرغ شباهنگ» است که با اين
بند آغاز ميشود:
بَر شوا رايتِ روز از درِ شرق بشکُف اي غنچۀ
صبح از برِ کوه
دهر را تاج زر آويز به فرق کامدم زين شب مَظلَم
به ستوه
رجوع فرماييد به ديوان بهار، جلد اوّل (چاپ
محمد ملک زاده، يا چاپ مهرداد بهار).
٣ـ چنانکه گفتيم، حميدي دوبيتي پيوسته زياد
دارد. رجوع فرماييد به اشک معشوق، سالهاي
سياه، طلسم شکسته، ده فرمان و غيره.
٤ـ اين در کتاب رهاست، و نيز دو بيتهاي پيوسته
ديگري دراين کتاب.
٥ـ در کتاب شعر انگور دو بيتي پيوسته زياد
است، و چند تا نيز در چشمها و دستها و سُرمۀ
خورشيد.
٦ـ اين شعر اوّل آخر شاهنامه اخوان است (در
چاپ اوّل به جاي «کاوه»، «نادر» آمده). اخوان
چند دو بيتي پيوسته هم در زمستان دارد.
٧ـ و در همان دورههاي اوّل گويندگياش شعرهاي
ديگري ـ گاه با اندک تصرف و تغيير ـ در اين
فرم دارد. رجوع فرماييد به جلد اوّل مجموعۀ
اشعار او.
٨ـ از جمله، حميدي شعري دارد در طلسم شکسته
(که در دسترسم نيست) با مَطلع «اي پشت مرا
زغم دو تا کرده/ با من همه جور کرده تا کرده»
که در مصرع آخر آن ميگويد «مغروقِ خطا به
ناخدا کرده». و «مغروق» را به جاي «غريق»
به کار ميبرد و خود نيز همان جا توضيح ميدهد
که اگر چه چنين لغتي وجود ندارد ولي از نظر
صرف و نحو عربي همان معناي غريق را ميدهد
(از ريشۀ «غرق» و در قالب «مفعول»). فرخزاد
در شعر «شب و هوس»، از مجموعۀ اسير، به تاريخ
زمستان ١٣٣٢ ميگويد:
مغروق اين جواني معصومم
مغروق لحظههاي فراموشي
مغروق اين سلام نواز شبار
در بوسه و نگاه و هماغوشي
حتي عنوان بعضي از شعرهاي اوليۀ فرخزاد با
حميدي متوارد است.
* «فاعلات» هم ميشود
(به جاي «فاعلن») ولي نُتِ دوّمي کوتاهتر،
و نزديکتر به رکنِ آخرِ وزنِ اين شعر است.
٩ـ «گناه» در مجموعۀ
ديوار چاپ شده، اگرچه گمان ميکنم مال سالهاي
پيش از آن است.
١٠ـ «بوسه» در چاپ دوّم اسير است که پيش از
ديوار منتشر شد.
١١ـ «ناآشنا»، اسير.
١٢ـ همان شعر.
١٤ـ اسير.
١٥ـ همان کتاب.
١٦ـ همان کتاب.
١٦ـ براي برخوردي ادبي، و برخوردي روان شناختي
با اين موضوع، به ترتيب، رجوع فرماييد به
کتابهاي زير:
Erich Heller, Kafka, Fontana: London, 1974.
S. Arieti and J. Bemporad, Severe and Mild
Depression, Tavistock Publishers, Lodnon
1980.
که حاوي مطالعۀ موردي گستردهاي از احوال
و آثار کافکاست.
١٧ـ نامۀ 2 ژانويه ١٩٥٧ (از مونيخ به تهران)،
براي متن کامل اين نامۀ بلند رجوع فرماييد
به درغروبي ابدي (مجموعۀ آثار منثور فروغ
فرخزاد)، به کوشش بهروز جلالي، تهران: مرواريد،
ص 108ـ112.
١٨ـ نامۀ بيتاريخ (از مونيخ به تهران)، امّا
از متن نامه پيداست که پس از نامۀ پيشين نوشته
شده. در غروبي ابدي، ص ١١٢ـ١٤٤
١٩ـ 2 ژانويه ٥٧، همان کتاب، ص١٠٩.
٢٠ـ همان کتاب، ص١١٤.
٢١ـ همان کتاب، ص١١٥ـ١٢٢.
٢٢ـ همان کتاب، ص١١٩.
٢٣ـ همانجا، ص١١٢.
٢٤ـ براي بحث و تحليل بيشتر، رجوع فرماييد
به کتاب اين جانب:
Sadg Hedayat, the Life and Legend of an
Iranian writer, London and New York: 1B
Tauris, 1991.
٢٥ـ در غروبي ابدي، ص١١٦ـ١١٧ (اسفند١٣٧٧).
و در نامههاي ديگري به برادرش فريدون: «بعضي
وقتها فکر ميکنم که ترک کردن اين زندگي براي
من در يک ثانيه امکان دارد. چون به چيزي دلبستگي
ندارم ـ آدمي بيريشه هستم. فقط دوست داشتن
من است که مرا حفظ ميکند، امّا فايدهاش
چيست... آه فري جانم نميدانم چرا اين حرفها
را مينويسم. امّا دلم گرفته... گرفته، گرفته،
و در اينجا خيلي تنها افتادهام (فروردين
1338)، ص 118ـ119.
يعني در عين حال که در ميان مردم زندگي کني
خودت را کاملاً از آنها بينياز بداني مردم
هيچ چيز به ما نميدهند که ما خودمان از به
دست آوردنش عاجز باشيم. از مردم فقط رنج و
ناراحتي و سر و صداي بيخود نصيب آدم ميشود.
حتي از پدر و مادر و خانواده... هنوز هم که
هنوز است بعضي وقتها مينشينم و گريه ميکنم.
... من خيلي بدبخت هستم، فري جانم، و هيچ
کس نميداند. حتي خودم هم نميخواهم بدانم
چون وقتي با اين مسأله روبرو ميشوم تنها
کاري که ميتوانم بکنم اين است که خودم را
از پنجره پايين بيندازم. آه... دارم چرت و
پرت مينويسم (مهر1338) ص 119ـ120.
26ـ رجوع فرماييد به جاودانه فروغ فرخزاد،
به کوشش اميراسماعيلي، ابوالقاسم صدارت، تهران؛
مرجان، 1347، ص١٤.
٢٧ـ همانجا.
٢٨ـ همانجا.
٢٩ـ همانجا.
٣٠ـ همانجا.
٣١ـ اين جملات فرخزاد است نه هدايت. همان
کتاب، ص١٥.
٣٢ـ همان کتاب، ص١٦.
٣٣«کسي که مثل هيچ کس نيست»، ايمان بياوريم
به آغاز فصل سرد، چاپ نهم، تهران: مرواريد
١٣٧٠، ص ٨٠ ـ ٨٨، در اين چاپ، تاريخ شعر حذف
شده، ولي تاريخ آن قطعاً تابستان ١٣٤٥ است.
٣٤ـ در غروبي ابدي، ص١١١.
٣٥ـ «عصيان خدا» در کتاب عصيان، تجديد چاپ
در برگزيدۀ اشعار فروغ فرخزاد، تهران: جيبي،
٢٥٣٦، ص٨٢ـ٨٣.
٣٦ «در خيابانهاي سرد شب»، در کتاب تولدي
ديگر، تجديد چاپ در برگزيدۀ اشعار، ص١٢٢ـ١٢٤.
٣٧ـ «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد»، ايمن
|