| حميد ايزد
پناه
( ح- ا- صفاي لرستاني )
بهانه
سپيده
باش به شبهاي بي سپيده بيا
به ديده داري دلهاي رنجديده بيا
به انتظار تو هرشب بهانهاي دارم
تو اي بهانه چو خورشيد پرکشيده بيا
به خود نويد تو را ميدهم به دلداري
به بال دل گذري کن به پاي ديده بيا
ز يادِ ديدهي خود بردهاي نگاهِ مرا
کنون به ديدن چشمي به خون تپيده بيا
هزار ياد غريبانه در دلم گريند
به بزم غربتِ جاني به لب رسيده بيا
به خونبهاي همه لحظهها که بي تو گذشت
به صحبتِ غم درسينه آرميده بيا
نهال سيبِ تو پروردهام به خانهي دل
تو اي به خانهي همسايه سرکشيده بيا
گهي که بوسه به پيغام ميدهي ز لبت
مرا نصيب مکن نوش ناچشيده بيا
" صفا " به گردِ خيالت نميرسد
شب و روز
به پيشباز خيالي ز دل رميده بيا
|