حميد احمدي
آينه
چرا به چشم نمي آيد
چرا به لب نمي جنبد
زنگار که مي بندد
هر چيز که در آن مي شود
راهي را ديد
جايي
کسي
يا چشمي
ميدان هاي خالي رابطه
تاريکناي پر هراسي ست
و بوي غبارهاي خاکستر
شامه را مي آزارد
وآسمان در بارش بارانهاي چرک
اندوه زخم کهنهاي ست
که سر باز کرده است
بهمن٧٩
... وديگر گونه ارگي
به ياد ماندني
وجاويدان
لطافت و صميميّت آواز
ايران "ايرج بسطامي"
آشيانههاي جنبنده
در آستانهي هراسناک در هم شکستن
فرو غلتيدند
تا شب ستارگان را
در گورستاني طولاني و غمناک
به چار ميخ اندهان
در بر کشند
در عزلت معصومانهي کوير مغموم
در گردش لحظههاي متحيّر
چنين تبدار
همه هستي تو
به لرزش درآمد
همه هستي نو باوهگي چند هزار سالهات
در چرخشي کژمدار
خواب کودکانت
وحسرت مردمانت
در رؤيت روشناي صبح آدينه
بر آشفت و ترک بر داشت
و رگهاي خفته فوران کردند
بر بستري از تمامي زمين موّاج
بر بستري از تباهي و آوار
در امتداد قيرگون شبهاي خاکستر
در پراکندگي بغض خفهي نخلها
در تراکم گره گرهِ ارگ انباشته
انباشتهي ويرانه
ويرانهي انباشته
رگهاي خفته
فوران کردند.
|