| فرياد ناصري
سهم ما
دير
توي سرم سپيده سر زد
دير
بعد هم که از خجالت برف
پشت بام بشکند
آفتاب بيافتد
خدا مرا بکشد
که يادم رفته
سهم ما از اين دنيا
همان يک پاي توي گور بوده
از اول
ببخشيد
آفتاب را
يکي از توي اين قبر بردارد
کلاغ هم بدنيست
چقدر کاغذ آوردم
براي آنهمه ديواري
که ميکشيد يشان
از صورتي ناخنهام
کلاغ هم حيوان بدي نيست
دردت را نمي خورد اما
بدردت مي خورد
وچشم
مي گذارم
براي آدم برفيت
بهار هم
که خدا بزرگ است
چند رد گل آلودپاي شومينه و
کاغذ آنقدرکه رد مرا
بر اين ديوارها بپوشاني
دعاي گرگ
از گرگ
ميش غريبي
به دشت جا مانده است
که مرا
خاطرات مرا
به خاطر نمي آورد
وگرگ رفته بالاي تپه ها
ني را نگاه مي کند و
باد را
ودعا مي کند
که خدا
باد را ازنفس بيندازد
وميش را
به خانه اش ببرد |