اسفنديار آدينه

ناکجا

خواب ديدم که شاعري شده‌ام
و ديواني را از واژه هاي مرگ پر کرده ام
آيا در آن ديار دوست داشته ترين مهمان خواهم بود؟
آيا دريا که آيينه‌ي کجنماي خورشيد است
در مد و جزر زمان عکس خود را خواهد باخت؟
و سبک در کرته ساحل نخواهد گنجيد؟

فردا که براي من خواهد نازيد؟
من به کسي مي انديشم که از خيابان گذشت و کفشش را لاک و يا پاک نکرد
و به آني که در نمايش اعتراضي سه دندانش شکسته شد...

آري ...
زمان مردي را در آتش انداخت که سرشت آبيش جهان تشنه‌اي را سير کرد
و در پاي آني زنجير بست
که جمعيتي را از بند جهالت رها ساخت...

اي دل!
بالاي کوه رَو (چنان عقاب)
و در ابديت نگاه کن!
تا از تماشاي جلوه هاي روح خويش در فيلم نامه سرنوشت زماني بيخود شوي
و به شهري بنگر
که در کرانه آفتاب واقع است
و بازار ندارد
و در آن سوداي زندگي نيست
و کسي عشق را نمي فروشد...

آيا حبابهاي کوچک بيرنگ
تبسم مرموز آبشار نيست که به روي مردم نادان شگفته؟

کم به جمعيت گورستان‌ها حسد مي برم
چگونه آنها به واقعات و حوادث بي تفاوتند!
آنان که آزادند
از حق راي دادن و انتخاب
از حقوق ميدان رفتن
استغفا خواستن
سلاح گرفتن
و طعمه حوادث شدن
آنان آزادند...
و آزادي، زيباترين واژه اين دوران
مه همين است که ما برايش جان مي بازيم؟

اي آن که کارواني را از پس خود به مغرب مي بري
برگرد و به پشتت نگاه کن
آيا سايه ات هنوز با توست؟
و آيا کتاب تاريخ را در بغل ندارد؟
آنان که از صفحات کتاب ستاره مي چيدند؟
مگر سرمايه‌اي براي رسيدن به آفتاب فراهم نکردند؟

... به پيش حرکت کن، به پيش!
بس خون‌ها که در اين مسافرت ريخته
و بس لاله زاراني که از آن روييده و پژمرده
و همانا امکان داريم
شهرهاي زيبا را
با کاخهاي مجلل
و بزمگاه‌هاي دلگشا
و دوشيزگان دلستان
پشت سر گذاريک
و دريايي به سوي بيابان
دريايي سرشار از مرواردهاي حکمت کهن و دريافته‌هاي تازه
که زيبايي شهر ايدئال فلاسفه را
در فراخنا منتشر کند
جاري سازيم...

به پيش حرکت کن، به پيش
و بيم تنهايي نداشته باش!
مباد که گام به قفا نهي و سرنگون به گودال افتي
به پيش حرکت کن، به پيش...

(١١آوريل١٩٩٨)

مادر و غربت

مادر براي من
رخت سفر ببند
خواهم نهاد رو به بيابان آرزو
مادر مده پند
حاجت به پند نيست
گوش گران مواجه حرف بلند نيست
وين مرغ پرگرفته سزاوار بند نيست
باشد که دانه اي چشد از خان آرزو!

مادر مريز اشک
زيرا خود اين طبيعت
در اشک مادرانه خود غرق است
وين اشک پاک، اين خون
پيداست در بزرگي اقيانوس
و بي ثباتي اش
پنهان در مداومت عمر شبنم است،
نزد خداي غمخوار، اما
گيريستن و نشات تو بي فرق است...

آره، همين طبيعت
در خون جاويدانه خود غرق است
خوني که آتش است و روان است سوي غرب
با نام آفتاب
زين زخم لبگشوده که شرق است.

من نيز ناگزيرم
همراه آفتاب سفر گيرم
من نيز خون پاکم
کاندر طلوع صبحي
از زخم خونچکان تو روييدم
چون تندري که زايده برق است...

مادر!
فراق طفل سزاوار گريه نيست،
هرچند هيچ ديده نگهدار گريه نيست...
مادر مده پند،
مادر مريز اشک،
رخت سفر بنند...

(بهار١٩٩٨)

 

1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.

2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور است."

3 - واژه، در انتخاب و ويرايش مطالب آزاد است.

4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.