اِلزِه لاسکار- شولر
برگردان: دکترعبدالرضا سالک

الزه شولر در تاريخ ١١ فوريه ١٨٦٩ در اِلبرفِلد از توابع ووپرتال کنوني در آلمان زاده شد. مادرش ژانت شولر بعنوان چهره‌ي مرکزي در شعرش جلوه‌گر شد. پدرشآرون شولر، صرافي يهودي بود که بعدها الگوي قهرمان اصلي در نمايشنامه‌ي فنا گرديد که الزه نوشته بود. در ١٨٩٤ ازدواج کرده به برلين نقل مکان کرد. در برلين به آموزش هنر نقاشي پرداخت. در سال ١٨٩٩ همزمان با تولد پسرش، نخستين اشعارش منتشر شدند. نخستين دفتر کامل شعرش با عنوان ستيکس، سه سال بعد يعني در١٩٠٢منتشر شد.در١٩٠٣ کارش به جدائي از همسرش کشيد و در همان سال هم بار ديگر ازدواج کرد. در١٩٠٦نخسين اثر منثور او با عنوان کتابِ پيترهيله در پي مرگِ هيله منتشر شد. هيله يکي از نزديک ترين دوستانش بود. در ١٩٠٧ مجموعه‌ي منثور" شب‌هاي تينوي بغداد" را منتشر کرد. در ١٩٠٩ نمايشنامه‌ي "فنا" از او منتشر شد که بروي ضحنه نرفت. الزه، با انتشار مجموعه‌ي شعر معجزه‌هايم درجايگاهِ برجسته ترين نماينده‌ي زن اکسپرسيونيسم آلماني قرار گرفت. در١٩١٢ از همسر دوم خود نيز جدا شد و بدون داشتن درآمد شخصي تنها با حمايت مالي دوستانش به زندگي ادامه داد. در همين سال هم با گوتفريد بِن آشنا شد و اين آشنائي به دوستي عميقي منجر گرديد که رسوبات ادبي خود را در شمار بزرگي از اشعار عاشقانه‌اي که به او تقديم کرد مي‌يابيم. اما مرگ پسرش در١٩٢٧ زندگي رواني‌اش را مختل ساخت.
هرچند درسال ١٩٣٩ به دريافت جايزه‌ي کلايست نائل گرديد، در آوريل ١٩٣٣ بسبب درگيري‌هاي خشونت‌آميز فيزيکي و نگراني از تهديدات جاني از سوي ناسيونال سوسياليست‌ها به زوريخ رفت اما در آنجا هم اجازه‌ي کارنداشت. از زوريخ دو سفر به فلسطين کرد. در١٩٣٨ از او درآلمان سلب تابعيت شد و يکسال بعد يعني در١٩٣٩ براي سومين با به فلسطين مسافرت کرد. اما بسببِ آغاز جنگ از بازگشتش به سوئيس ممانعت بعمل آمد. در ١٩٤٤ بسختي مريض شد. در٢٢ ژانويه‌ي سال ١٩٤٥در اثرحمله‌ي قلبي درگذشت. در اورشليم بخاک سپرده شد.در شماره‌ي ٧ موتس شتراسه در برلين – شونه برگ سنگ يادبودي برايش بپا شده. مدرسه‌اي در ووپرتال – البرفلد بنام‌اش نامگزاري شده که به مدرسه‌ي غير نژاد پرستانه معروف است. سنگ يادبود ديگري در داخل شهر البرفلد، ياد او را گرامي مي‌دارد. خياباني هم در شهر دانشگاهي گوتينگن بنام اوست. از الزه لاسکار شولر گنجينه‌اي از آثار تغزلي، سه نمايشنامه، داستان، نامه و اسناد باقي مانده.
آثار او:
ستيکس ( نخستين مجموعه‌ي شعر‌اش ١٩٠٢)
هفتمين روز (دومين مجموعه‌ي شعر١٩٠٥)
معجزه‌هايم ١٩١١
سرودهاي عبري ١٩١٣
مجموعه‌ي اشعار ١٩١٧
پيانوي آبي‌ام ١٩٤٣
در آثار او عاشقانه‌ها جاي بسيار مهمي را اشغال مي‌کنند و درکنار آن‌ها اشعار بشدت مذهبي يا دعا‌ها. گذاراز يکي بديگري غالباً برواني صورت مي‌گيرد. بويژه واپسين کارهايش مملو از موتيوهاي مذهبي‌ست. الزه نسبت به قواعدِ بيروني قالب‌هاي شعري بشدت بي‌تفاوت است و از اين رو آثارش از تمرکز دروني بزرگي برخوردارند. از ابداعات تازه‌ي زباني هم گريزان نيست. يک نمونه‌ي عالي ازهنر شاعري‌اش را در شعرکهنه فرش تبتي مي‌بينيم که در پي انتشار نخستين‌اش در نشريه‌ي شتورم بدفعات در نشريات ديگر بچاپ رسيده است.

پايان جهان

ماتمي ست در جهان،
انگار که مُرده خداي مهربان،
و آن سايه‌ي سُربيني که فرو مي افتد،
انگار که سنگيني ِ قبر است.
بيا، بگذار خود را نزديک تر بپوشانيم...
زندگي درهمه ي قلب‌هاست
همچون در تابوت‌ها.
تو! بگذار يکديگر را ژرف ببوسيم
اندوهِِ اشتياقي بر درِ جهان مي کوبد،
که از آن ما را جز مُردن گزيري نيست.

عاشقانه‌ي من

بر گونه هايت کبوتران طلائي نشسته‌اند.
اما قلبت گردبادي ست، خونت خروشان، همچون خون من –
شيرين مي خروشد از کنار ِ بوته هاي تمشک.

وه که به تو فکر مي کنم—
از شب بپرس.

هيچکس را توان آن نيست
که با دستانت چنين زيبا بازي کند،

قصر بسازد، که من
با انگشتان طلائي؛

قصرهائي با بُرج هاي بلند!
و آنگاه ما دزدان ساحل هائيم.

وقتي تو باشي،
همواره سرشارم.

چنان در آغوشم مي گيري
که ستارگان قلبت را مي بينم.

مارمولک هاي رنگارنگ
چمنزار تو اند.

سراسر از طلائي –
لب ها همه، نفس ها را حبس مي کنند.

وداع

اما تو هرگز با غروب نيامدي –
من درون بالاپوش ستارگان نشسته بودم.

...وقتي صداي درخانه ام بلند مي شد،
صداي قلبِ خودم بود.

اکنون بر آستانه‌ي هر دري آويخته،
بر در تو نيز؛
ميان گوساله‌هاي کوبنده‌ي رُز آتشين
در قهوه‌اي حلقه‌ي گل.

من تمشک تو را رنگين کردم
با خون ِ قلبم.

اما تو هرگز با غروب نيامدي –
... کفش‌هاي طلائي بپا، ايستاده بودم.

 

1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.

2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور است."

3 - واژه، در انتخاب و ويرايش مطالب آزاد است.

4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.