| داريوش رجبيان
(ايراندوست)
گلهاي باغ را بشناسيم!
ديباچه
فارسي درياي بي کراني است که تشنگان فراواني
دارد. و اين لب تشنگان هرکدام به شيوه خود
مينوشند. درجهان معاصرشايد اندک زباني را
بتوان پيدا کرد که داراي باغ واژگانياي بدين
پهنايي باشد و گويندگان آن تنها گلها يي را
ببويند که ميپسندند و با همين گلواژههاست
که گلچنبرهايي مي بندند و آن را شيوه گويش
خويش قرار ميدهند.
اين گلشن سرزمينهاي گستردهاي را – از خاک
سوخته اهواز گرفته تا کوهسارپرغرور درواز
و از جلگههاي پريشان مازندران تا منارهاي
لرزان هرات و کابل و وخان و شاه شهرهاي فراموش
شده سمرقند و بخارا و خيوه و خجند – همه و
همه را فرا مي گيرد.
فارسي ازمعدود زبانهايي است که بدين رسايي
نمايانگر فلسفه "يگانگي در چندگانگي"
يا "وحدت در کثرت" است. همين تلون
زيباي مرموز است که بسياري را شيفته اين باغ
کرده و مي کند و شماري را هم به شناختن ديگر
گلهاي باغ گسترده وا ميدارد.
به ما پشت "پرده آهنين" ميگفتند
که اين باغ مرزهايي دارد و اينکه گلهاي فراتر
از مرزما بدبوست و ناپسند. عدهاي هم باورشان
شد. اما بوي رباينده و آشناي گلهاي "فراتر
از مرز ما" هميشه در ذهن گروهي ديگر
ميپيچيد و آن ادعا را مسخره ميکرد. من هم
تا دنبال آن بوي رباينده رفتم، ديدم که باغ
ما بسي فراتر و زيباتر از آن بوده که ميپنداشتيم
و تک تک گلهاي آن گلشن، ما و خود ما را تکميل
ميکرد.
درک همين حقيقت بود که درتاجيکستان موج تازهاي
را روان ساخت و عدهاي از قيد و بند "باغچه
خودي" آزاد شدند و خود را در آغوش باغ
پارسي رها کردند، آنچنان که درذهن باغ
تحليل رفتند و ديگر هرگلچنبري برازنده شان بود و
هرگويشي از پارسي همچون دسته گلي از باغ بزرگ برايشان
عزيز.
از اين رو، اگر درميان پارسي گويان ورارود
يا همان "تاجيکها" تک و توک افرادي را
ديديد که گويش تهران را اختيار کردهاند يا لهجه
کابل را، نبايد مايه شگفتي باشد. تکههاي بزرگي
از باغ براي ما طي مدت درازي نشان "ورود ممنوع"
داشت و ميوه ممنوعه براي ما شيرين تر بود و شايد
از فرط شيفتگي يخ سنگين خشکباوري يا تعصب درذهنهاي
ما آب شده بود. از اين جاست که "مومن
قناعت"، چامه سراي تاجيک، در آغاز
دريدگي "پرده آهنين"
سروده بود:
پارسي گويي، دري گويي ورا
هرچه مي گويي بگوي
بهر من تنها زبان مادري است
چونکه شير مادر است...
پس اکنون که بانو پگاه ( مهرانگيز
رساپور) در افق هاي اين باغ دميده و براي
ما گوشهاي بدين زيبايي گسترده، تا گلواژههاي گلشن
را بهتر بشناسيم، بهتر است از اين صغري و کبري بگذريم
و به همديگر درود بگوييم: هر کسي به شيوه خويش که
بويي از بيگانگي ندارد، بلکه پيام يگانگي است.
درود و حالپرسي
"درود" واژه زيبايي
است که هم اکنون در قيد نوشتهها گرفتار مانده و
گهگاهي درهر سه کشور پارسيگو از صدا و سيما به گوش
ميرسد. مگر اينکه گويندگاني درهرسه کشور، تعمدي
به خرج بدهند و از اين واژه کار بگيرند. اين پديده
در ايران و تاجيکستان مشهود است و درافغانستان کمتر.
دوستان افغانستاني من که از "درود" هاي
بامدادي و شامگاهي من کلافه شده بودند، بارها به
من تذکر دادند که "ما تنها به پيامبران درود
مي فرستيم، نه به افراد". ولي با توجه به اين
حقيقت که پيامبران نيز افرادي از نسل بشر بودند،
واژه "درود" از زبان من نيفتاد.
اما آنچه درتاجيکستان ميان اکثريت متداول است،
همان "سلام" تازي است،
در شکلهاي گوناگون آن: سلام، السلام، سلام عليکم،
السلام العليکم... در شکل پسين معمولا "لام"
دوم هم مي افتد و به شکل "السلام و عليکم"
در ميآيد. شايد کاستگي دانش عربي در ورارود باعث
تلفظ غلط برخي از واژههاي تازي، به ويژه عدم رعايت
قاعدههاي حروف شمسي و قمري آن شده است. غالبا قاعده
حروف شمسي شامل حال همه واژگان تازي شده است. از
اين جاست که در ورارود شيوه تلفظ نامهايي به مانند
"عبد الجبار"، "عبدالقهار"،
"عبدالغفار"، "عبد الحامد"
و... به صورت "عبدوجبار"، "عبدوقهار"،
"عبدوغفار" و "عبدوحامد" تلفظ
و نوشته ميشود.
تا ازموضوع اين فصل به کلي پرت نشدهايم، اين را
هم بگويم که در وراورد در بسياري از موارد، به ويژه
ميان افرادي که سالهاست يکديگر را ميشناسند، نيازي
به واژه "سلام" و اشکال آن احساس نميشود
و بي درنگ حالپرسي جاي آن را ميگيرد. در جنوب و
خاور تاجيکستان معمولا حالپرسي به شرح زير صورت
مي گيرد: "چه خيلي؟"
يا "چه طرايي؟ (چه طورهايي؟)
نغزي؟ کار و بارات نغزَي؟"
واژه تازي "خيل" که در ايران وافغانستان
ديگر تقريبا کاربردي ندارد، ميان پارسيگويان ورارود
بسيار رايج است. چم (معني)هاي اصلي اين واژه "لشکر"
و "سپاه" يا "گروه
سواران" و "طايفه"
است. و يکي از معاني آن "گروه"
و "نوع" يا "گونه"
هم بوده. تنها معني پسين در زبان فارسي گفتگويي
آسياي ميانه حفظ شده و به فراواني بطور روزمره در
ترکيبهاي گوناگون به کار ميرود: "شما
چه خيلين؟" (چطورين؟)، "چه
خيل نغز!" (چه قدر خوب!)، "اين
خيل نکنيد!" (اين طور نکنيد!)، "اين
کلمه چند خيل نوشته مي شود" (اين کلمه چند
جور نوشته مي شود)، "چه خيل آمدي؟"
(چه طور آمدي؟)...
واژه "خيلي" به چم
"بسي" يا "بسيار"
هم از مشتقات همين کلمه است که درهر سه گويش عمده
فارسي کاربرد دارد.
واژه سغدي "نغز" نيز
که در ايران و افغانستان در خلال نوشته ها پناه
برده، در آسياي ميانه از واژگان پرکاربرد به شمار
ميآيد. در فارسي معيار واژه "نغز" به
چم "خوب و زيبا" مختص ادبيات و چکامه
است ("شعر نغز") در "فرهنگ
بزرگ سخن" به قلم دکتر حسن
انوري شرح واژه نغز به شکل زير است:
"نغز – دلنشين، خوش آيند (سخن، داستان
و...): سيد حامد بن انجلي... در داستان ساده
و نغز خويش چنين حکايت مي کند... (قاضي٢٠٣).
زبان داستان غالبا آکنده از تکرارهاي سمج
وخالي از کنايات و امثال نغز معمول درلسان
شاهنامه است. (زرين کوب،٣٣). سخت سره و نغز
قصهاي بود. (بيهقي١٥٤). زبان آوري بود بسيار
مغز / که او برگشادي سخنهاي نغز (فردوسي٤٩٥)..."
و اما در زبان فارسي پيشينتر واژه "نغز"
با همين چم محدود نمي شد و معني "نيکو"
و "خوب" را نيز در ترکيبهاي ديگر
داشت:
"ر اوايل حال، يورت اين قوم در جبال
اولتاي بوده... به وقت تموز پشته هاي سبز
و چشمه هاي نغز دارد." (قايم مقام٤٠٨)
زو عالم خرف را برناي نغز يابي / زو گنبد
کهن را، دوران تازه بيني. (خاقاني٤٣٢)
ويکي ديگراز معنيهاي اين واژه "به
سامان" و "منظم"
عنوان شده:
"و آشفته کني به دست بيدادي / احوال
به نظم و نغز و رامش را" (ناصر خسرو٧٢)
"چه گفت آن خردمند پاکيزه مغز؟ / کجا
داستان زد ز پيوند نغز" (فردوسي٦٨)
واژه "نغز" در نوشتههاي پارسي به چم
"زيبا" نيز آمده است:
"لاله به رخ نغز و دلاراي تو ماند /
سنبل به سر زلف سمن ساي تو ماند" (شهاب:
از صبا تا نيما ١/٨١)
"بگفت: آنجا پريرويان نغزند /... (سعدي١٤٢)
واژه "نغز با معنيهاي بيشتري به مانند "جالب"،
"عجيب"، "خوش
مزه"، "ملايم و آرام"،
شاداب"، "لطيف"،
"نرم"، "چابک"،
"ماهر"، "آزموده"
و... در نوشتههاي پارسي از فردوسي گرفته تا ناصر
خسرو و خاقاني به فراواني بکار رفته است. و تقريبا
تمامي اين معنيها امروزه در فارسي محاورهاي آسياي
ميانه درکنارديگرصفتها با واژه "نغز"
نيز بيان مي شود: خوراک نغز (غذاي
خوش مزه)، احوال نغز، کتاب نغز، دختر نغز،
سفر نغز، کارگر نغز...
پس از اين گريز نسبتا مفصل دوباره برمي گرديم
به موضوع حالپرسي.
در جنوب تاجيکستان به هنگام حالپرسي تعبير ديگري
هم بکار مي رود: "سازي؟"،
:چي خيلين؟ سازين؟"
مطمئنا واژه "ساز"
در اين ترکيب ربطي به ساز موسيقي ندارد، بلکه به
احتمال زياد به ريشه فعل "ساختن"
بر مي گردد و يکي ديگر ازمعنيهاي اين واژه در فرهنگهاي
"غياث اللغات" و "جهانگيري"
نيز آمده است: سامان، سامان و سر انجام. "ساز"
در فرهنگ هاي گوناگون "رونق"
هم تعبير شده است. چنانچه خباز قايني گويد:
به روز هيچ نبينم ترا به شغل و به ساز،
به شب کني همه کاري بسان خرپيواز.
(از لغتنامه دهخدا با استناد به حاشيه فرهنگ
اسدي، نسخه نخجواني)
و يا در نمونه زير دقيقا چمي را مي بينيم
که در زبان محاورهاي پارسيگويان ورارود تا
به امروز رايج است:
ز گرد سپهبد بپرسيد باز / که چون است مهمانت
را کار و ساز.
اسدي (گرشاسب نامه)
يا:
ساقيا، برگ طرب ساز که از بلبل و گل / کار
و بار چمن امروز به برگ است و به ساز.
(سلمان ساوجي)
و امروزه هم، در تاجيکستان و ازبکستان به
هنگام حالپرسي چنين پرسند: "کار و بارتان
ساز است؟"
و اما در شمال تاجيکستان و جنوب ازبکستان
به هنگام حالپرسي ترکيب تحريف شده "طور"
کاربرد بيشتري دارد: "چه طو شما؟"
(شما چه طوريد؟). و در حالات ديگر نيز: "من
به اکات گفتم که اين طو نکند" (من به
برادر بزرگت گفتم که اين طور نکند).
"اکا" که در جنوب تاجيکستان به
شکل "اکه" رايج است، همان "آقا"ي
ترکي است که در اين شکل تنها به چم "برادر
ارشد" است. "اکا" از جمله
تعداد زيادي از واژگان ترکي ازبکي است که
در نتيجه همزيستي فارسها و ترکها درآسياي
ميانه به فارسي تاجيکي رسوخ کرده است. واژگان
ازبکي ييشتر به زبان فارسي شمال تاجيکستان
(که همسايه ازبکستان است) و خود ازبکستان
راه يافته اند.
به اين موضوع در فرگرد بعدي اين جستار باز
خواهيم گشت.
|