| داريوش رجبيان
( ايراندوست)
آسانسور تاريخ
روزگاري
است سينه ام پوچ است
چشم افکار تيره ام لوچ است
لالهها در سراب خشکيده
اختران با شهاب غلتيده
ياخته هاي تنم پشيمان است
که درون حريم ويران است
سرنشين آسانسور تاريخ
کوبيده مثل برگه اي با ميخ
باد از لمس من گريزان است
شعله لامپ من چه سوزان است
نه توان ِ به لامپ يازيدن
و نه امکان جان بازيدن
دگمه "ايست" آن ناپيداست
نه "آلارم"-ي به صاحبش که خداست
نه سروشي برد پيامم را
ماجراهاي صبح و شامم را
هر چه آواز - قصيده بيم است
همه
"we got him" و
"killed him"
است
قهقرايي است سيراين ماشين
از بلندا روانه پايين
موشها مي کشند تنابش را
پشه بسته است چشم بابش را...
مادر
شهر من پشت همان کوه بلند است
همان! مادري
هست آنجا
پر از بوي بهشت
تابش شعله خورشيد از اوست
ماه را مهر منيرش به فضا مي آرد
گل بر ديدن او مي رويد
آسمان غصه او مي بارد
لاله با شادي او مي خندد
بلبل از قصه او مي گويد
مادري هست به پاکي خدا...
مادري
پشت همان کوه بلند
چشم براه
کوهها دست دعاي اويند
چشمه ها زمزمه سوره ديو اندازش
مادري هست که پهناي زمين
صورت قلب جهانگير اوست
آن بزرگ اختر رخشان به فضا
چشم اميد روان مادر پير اوست
مادري هست که ناموس خداست
هدف از خلق بشر او بوده
باغ پربار خدا را
بهترين بار و ثمر او بوده
مادري هست که بود
مادري هست که هست
مادري هست که تا چرخ زمين مي گردد
خواهد ماند
سيگار و ثانيه ها
خمار دود زهرآگين
مي کشد بازم
آتشک مي درخشد دزديده
فکر خامي براي دلداري –
با تو زهر زمان دوا سازم تيک
تيک ساعت ديوار خموش
مي کشد بار سخت تنهايي
با غرور
مي برد اکنون مرا
من و خانه و شهر خوابيده
سوار ثانيه ها
ياخته ها مست سيگار مي ميرند
تازه ها جاي کهن مي گيرند
عقربه مي تازد...
چشم آيينه خموش
کسي را هوسي نيست کنارش باشد
تا به او
رد آن عقربه بر صورت خود بنمايد...
|