| عزيز کلهر
دلتا
به زخمهاي سرباز کردهي زندگيم
ماه را دو نيم کن
ودر دو دست شکستهات بگير
تا زنجيرهاي از ستا ره گان
بِه
گِردِ
گردنه ي استخوانيت
بپوسند
و مدام
بر پوستي که انداخته اي
تُف کن
که هواي تازه تو را مسموم مي
کند
هيولا شو!
هيولا
با صورتي مُسطح و دندانه هايي دلتا شکل
که وقتي بخندي
اشک بر قرينه
ها مان
بخشکد
آن گاه
از پس هر دري
چهره ي چهار ضلعي راخواهي ديد
که پيشاني اش را
با خطي ميخي نوشته اند
هواي تازه تو
را مسموم مي کند.
جني باش
با دو چشم تراخُم کرده
در سردابه اي باستاني
در کالبد کاشي ها نفوذ کن
تا پژواک مويه وار تو
مُو ازتن کفتار
بريزاند.
هواي تازه ترا مسموم مي کند
دست در حدقه هاي موم يايي چشمانت کن
و به جاي آن دو خفاش خوابيده
چشم گرگ بگذارو ببين
که
جهان همه تيفوسي اند
و پشت شيشه عينک هاي ماهواره اي شان
مردمک ها دو هسته ي آتشينند
که بر
ظلمت
سگ سايه هاي هار
تمرکز
کرده اند.
زائو
گره از گردنم گشودم
خون به چرخ اسياب افتاد
چرخيد
باد به دامن دريا
لرزيد
و
جان به جوهر من
خنديد
متولد شدم
اما
زائوي من
که چين
در چهره و
چروک در
چاره داشت
مُرد
مرگ سر آغاز من بود.
فرا اُفتادگان
فلکه ي کورش
با تو
از سنگ و صحاري خواهم گفت
واز اين
ستاره ها
که نقطههاي عذاب
منند
از سيلات سکوت
که زبانم را سنگ
کرده است
با تو خواهم گفت
از فرا افتاد گان
فلکهي کورش
از سوسن
که
رنگهاي مبتذل روز را
بر لب مي زند
و کودک شش ماههي
نا مشروعش را
کوچه
به کوچه
سقط مي کند. با
تو خواهم گفت
وقتي بين نان و سفره
فا صله مي افتد
چگونه لهجهي عفيفِ
يک مادرِ بزرگ
نا مفهوم مي شود.
با تو
خواهم
گفت...
|