| آرش سالار
هوا وزنهي سنگيني است
واماندهام
آلوده به بادي بي ترانه وزيدن
از شبي با هزار دروازه آغاز
كه هوا وزنه سنگيني ست
و خواب هايم، كند...
پاهايم را من
در گِل خوابي كه فرار مي كردم
جاگذاشتم
و چشم هايم را
در نگاه كافري
كه جهان را جنده جار مي زد
مثل ياس تبر بي دست
از بطالت بت!
وادادهام
رخت و خاك
بي هيچ مادري براي هرزگي هاي پدرش
آلوده به بادي بي ترانه وزيدن
به روزي
با هزار هزار دست هاي خوش آمديد
به هيچ
به هر طرف هيچ!
به آتش سلام ميکنم
خودم را در سفرهاي شما مي يابم
و سنگ حاشيه ها
متن
خواب من و
پلك
هاي بي پدربزرگ مي شود
اين جاده كه در پيش گرفته ايد
سايه ايست كه حول خود مي چرخد
تاريخي كه پشت مرا خالي كرده است
گواه من
آن ماه
به درازاي جاده
و لبخندش
به بازار سياهي
از ستاره
خودم را در سفرهاي شما بازمي يابم
به آن لكاته هر از گاهي سوگند
من مست بودم و
از شهوت دامنش
گل دارتر
وقتي مي رقصيدم
حالا با چشمان سرخ
به آتش سلام مي كنم
و دو نقطه كور جاده را
نمي دوزم به هم!
|