عليرضا مهدي پور

سايه‌ها

بيا اي شب ظلماني و خويشتن را در كفن تيره ترين دود جهنم بپوشان تا تيغ تيز من نبيند آن زخمي را كه خود مي‌زند و آسمان هم از پشتِ حجاب ظلمت بيرون ننگرد و فرياد برنياورد: دست بازدار، دست بازدار!
بانو مكبث (شكسپير)

ديگر زندگي‌ات هم زياد يادت نمي‌آمد. تصورش را كه مي‌كردي، همه‌اش يك غروب غم انگيز به ذهنت مي‌رسيد. وقتي به روزها فكر مي‌كردي آنچه يادت مي‌آمد همين بود. آسمان سربي و بي ستاره‌ي غروب، سنگين از ابرهاي تيره‌ي پاييزي. زنجيره‌اي از ابرهاي عقيم و بي باران كه بعد ازظهرها پيدايشان مي‌شد و تا شب مي‌غريدند و نمي‌باريدند. فقط روزهاي كوتاه و بي‌بركت پاييزي را كوتاه‌تر و دلمرده‌تر مي‌كردند.
و ازاين شهر فقط يك خيابان كثيف دم غروب يادت مانده بود. هوا گرگ و ميش بود و داشتي به خانه برمي‌‌گشتي. يك دفعه چراغ‌هاي كم سوي خيابان روشن شدند و خيابان را تاريك‌تر و غم‌انگيزتر كردند، و سپس شيون اذان‌هاي مساجد كه مرگ روز را مويه مي‌كردند با هم آميخت.
به كوچه‌ات پيچيدي. خلوت بود، اما طنين همهمه‌ي خاموش و يكنواخت شهردرحال غروب و پژواك صداي پاي خودت را كه از ديوارهاي ساكت برمي‌گشتند، مي‌شنيدي و مي‌كوشيدي بي‌سر و صداتر راه بروي.
حق نداشتي سرت را بالا بگيري و راه بروي. زير چشمي نگاه مي‌كردي و انگار سرهايي ساكت از شكاف درها و حتي بالاي ديوارها برايت سرك مي‌كشيدند، بي صدا مي‌خنديدند و براي تاييد همديگر سر تكان مي‌دادند. سرت را بيشتر درلاكت فرو مي‌بردي، اما زردي دندانهاي‌شان زا از گوشه‌ي چشمت مي‌ديدي. به كنار ديوارها مي خزيدي. ديوارها به تو تنه مي‌زدند و به وسط كوچه هل مي‌دادند. از كنار درهاي بسته مي‌گذشتي و درها برايت شكلك درمي‌آوردند. صداي پچ پچ از در و ديوار برايت مي‌باريد. ديوارها چشم و گوش دارند. ديوارها دستت مي‌اندازند. مي‌كوشيدي فكر نكني چون فكرت را مي‌خواندند و مسخره‌ات مي‌كردند. درگوشه و كنار چشمهايت اشباح مي‌جنبيدند. وقتي سرت را برمي‌گرداندي سياهي تند و تيزي از گوشه‌ي ديدت مي‌گريخت و در دل ديوارها گم مي شد. حيف كه اين شهر براي توو و امثالت راه‌هاي زيرزميني ندارد.
به خانه‌ات رسيدي و ديدي كه در نيمه بازاست. شايد زنت در را باز گذاشته بود. ولي زنت مريض بود و در اتاق خواب طبقه‌ي بالا دراز كشيده بود.
از حياط گذشتي و وارد راهرو شدي. چراغ‌هاي خانه خاموش بودند اما صداي حرف زدن از اتاق نشيمن مي‌آمد. يك نفر با آب و تاب حرف مي زد. فكر كردي شايد باز مهمان ناخوانده است. با كفش داخل اتاق شدي.كسي نبود، اما صداي حرف زدن يكنواخت و بي وقفه مي‌آمد.
صداي تلويزيون بود. مگر تلويزيون داشتي؟ شايد. يادت نمي‌آمد. شايد هم داشتي و گذاشته بوديش انباري. درهرحال آن تلويزيون را حالا روي ميز مطالعه‌ات گذاشته بودند و صفحه‌ي آن مثل هيولاي تك چشم كه خودش در شب ديده نمي‌شود، در هواي گرگ و ميش اتاق به تو خيره شده بود. گوينده با صدايي سمج و صفير مانند مصرانه و عتاب آلود حرف مي‌زد.
زنت را صدا كردي و منتظرماندي. صداي باز و بسته شدن دري را از طبقه ي بالا شنيدي. اگر زنت پايين مي‌آمد شايد علت باز بودن در را توضيح بدهد، و اين كه چه كسي اين تلويزيون نفرت انگيز را دوباره توي اتاقت آورده. تلويزيون بزرگ، قديمي، و سياه و سفيد بود و آن را كج و نامتوازن روي كتاب‌ها و كاغذهاي روي ميزت گذاشته بودند و تقريبا همه جاي ميزت را اشغال كرده بود.در هواي گرگ و ميش اتاق و زير نور سفيد و لرزان تلويزيون به كف اتاقت خيره شدي و ديدي كه انبوهي از كتاب‌ها و يادداشت‌هايت روي زمين پخش شده‌اند.
خش خش خفيفي شنيدي. حتما سوسك‌ها بودند كه تاريكي و خلوت خانه شجاعشان كرده و حالا داشتند روي كاغذهايت جولان مي‌دادند.
خش خش از نزديك مي‌آمد. به زير پايت نگاه كردي و يك جفت چشم سياه و وقيح ديدي كه بي‌هيچ ترس يا تعجبي به تو خيره‌اند. موش گنده‌ي تيره‌اي كف اتاق چندك زده و با فراغبال كتابي را مي‌جويد و با تحقير و تمسخر نگاهت مي‌كرد. پايت را بلند كردي تا بر سرش بكوبي. موش جيغ خشمگيني كشيد و لابلاي كتاب‌ها فرو رفت. خش خش از هر طرف بلند شد و ديدي كه موش‌ها لابلاي كتاب‌ها و نوشته‌هايت مي‌لولند.
فكر كردي خواب مي‌بيني و يا اشتباهي وارد خانه ي كس ديگري شده‌اي. غريزه‌ات دردسر را پيش‌بيني كرد وكوشيدي خونسرد باشي. دراتاق قدم مي‌زدي و به يادداشت‌هايت نگاه مي‌كردي. اتاقت حسابي به ريخته بود. هنوز نمي‌دانستي بايد خشمگين باشي يا بترسي.
ناگهان از صداي زنگدار گوينده‌ي تلويزيون به خودت آمدي. انگار وقتي تو با موش‌ها سر و كله مي‌زدي گوينده مكث كرده بود و حالا دوباره شروع كرده و مسخره‌آميز و گوشخراش حرف مي‌زد. به هر طرف مي‌رفتي نگاه گوينده دنبالت بود.
به طرف تلويزيون رفتي تا خاموشش كني. لحن گستاخ و يكنواخت گوينده آزارت مي‌داد. دگمه‌اي را فشار دادي اما كانال تلويزيون عوض شد و باز هم همان برنامه و همان گوينده. دگمه‌هاي تلويزيون را يكي يكي فشار دادي اما نتوانستي خاموشش كني. فقط كانال‌ها عوض مي‌شدند. برنامه‌ي همه‌شان هم يكي بود. فقط زمان شروع سخنراني گوينده در كانالهاي متفاوت فرق مي‌كرد.
سيم برق تلويزيون را پيدا كردي و محكم كشيدي و دوشاخه همراه با پريز روي ديوار كنده شد. تلويزيون ناله‌اي كرد و با اكراه و تاخير خاموش شد و اتاق در تاريكي فرو رفت. طنين و تاكيد صداي گوينده مدتي درهوا ماند.
زنت كجا بود؟ لابد طبقه‌ي بالا در اتاق خوابش. با اين همه موش؟ نكند بلايي سرش آمده بود؟
كليد چراغ اتاق را زدي اما روشن نشد. از اتاق بيرون آمدي. هوا ديگر كاملا تاريك شده بود. دستت را به ديوارها كشيدي و تمام كليدهاي سر راهت را زدي، اما برق نبود. شايد وقتي سيم برق تلويزيون را كشيدي سيم‌ها اتصالي كرده و فيوز برق پريده بود.
زنت را صدا كردي و منتظر صدايش از طبقه ي بالا ماندي و كمي بعد پچ پچ فروخورده‌اي از ديوارها و پله‌ها شنيدي. معلوم نيست صداي موش است يا كساني درگوشه و كنار خانه پنهان شده‌اند. تاريكي دم به دم غليظ‌تر مي‌شد و تو مي‌ترسيدي به آشپزخانه بروي و كبريتي چيزي بياوري.
بالاخره به خودت جرئت دادي و به طرف پله‌ها خزيدي تا به اتاق خواب بروي. موشي از زير پايت دررفت. از پله‌ها بالا رفتي و در تاريكي راهرو در اتاق خواب را پيدا كردي. در قفل بود. شايد زنت از ترس موش‌ها در را قفل كرده بود. آهسته از سوراخ كليد زنت را صدا كردي و صداي پچ پچ خفه و خشني شنيدي. در تاريكي چه مي‌دانستي صدا از كجا مي‌آيد، از اتاق خواب، از بالاي پله‌ها و راه پشت بام، يا از انباري؟ و يا همه جا، ولي يقين داشتي كه موجوداتي در خانه‌ات مي‌پلكند. موجوداتي كه هنوز تصميم يا جرئت روبرو شدن با تو را نداشتند.
چقدر مضحك است كه آدم در خانه‌ي خودش نتواند زنش را ببيند و با او حرف بزند و بداند حالش چطور است.
به اتاقت برگشتي تا تلفن كني. تلفن روي ميز پشت تلويزيون پنهان شده بود. گوشي را برداشتي. به جاي بوق آزاد صداي نفس كشيدن از پشت خط مي‌آمد. تلفن را قطع كردي تا خط آزاد بشود، اما هنوز انگشتت روي تلفن بود كه ناگهان زنگ زد.دستت را كه از صداي تلفن لرزيده بود پس كشيدي و گفتي كيه. و گوش دادي. باز همان صداي نفس كشيدن مي‌آمد. نفس كشيدني ممتد و مطمئن، مراقب و منتظر.

* * *
ديگر به سايه‌ها و پچ پچ‌ها خو كرده بودي و از اشباح نمي‌ترسيدي. مگر خود زندگيت يك كابوس نبود؟ غريزه‌ات به تو ياد داده بود كه اگر ازآن‌ها بترسي جري‌تر مي‌شوند و بيشتر آزارت مي‌دهند، و اگر هم اصلا نترسي و بي‌تفاوت باشي تحريك مي‌شوند و خطرناك. بهترين كار اين بود كه كاري نكني و بهانه‌اي دستشان ندهي.
روي مبل دراز كشيدي. به صداهاي شب گوش دادي و كوشيدي بخوابي. صداي خفيف موش‌ها مي‌آمد كه از سكوت و سكون تو استفاده كرده و آزادانه پرسه مي‌زدند و كتاب‌ها و كاغذهايت را كه همه جا پخش شده بودند، مي‌جويدند. بوي موش‌ها و گرد وخاك كهنه در اتاقت پيچيده بود. كوشيدي فكر نكني و فقط نفس بكشي، و كمي بعد از صداي نفس‌هاي خودت خوابت برد.

* * *
خواب كوتاه و آشفته‌اي كردي و ناگهان بيدار شدي. نفس‌هايت قوي تر و كشدارتر شده بود و شبيه نفس‌هاي تو نبود. نفست را در سينه حبس كردي و در تاريكي گوش دادي. صداي نفس كشيدن مي ‌مد، نفس كشيدني پرزور و كشدار و مطمئن. صدا از بالاي سرت مي‌آمد.
خواستي بلند شوي اما احساس سنگيني كردي. دستي سنگين و نامرئي از پشت شانه‌هايت را به پايين فشار مي‌داد. دستت را روي شانه‌ات، روي دستي سرد و زمخت گذاشتي. انگشتان لرزان و كنجكاوت را روي آن دست كشيدي و بالا بردي. هيكل زمخت مردي بالاي سرت چندك زده بود. هيكل ناشناس بي حركت ماند و تو جرئت پيدا كردي دستت را به گردن و سر و صورت او بكشي تا شايد بشناسيش. چانه‌اي سنگين داشت. از خارزار ته ريشش گذشتي و به لب‌هاي لزجش رسيدي. هيكل ناشناس ناگهان مرداب دهانش را گشود تا دستت را گاز بگيرد. داد كشيدي، مثل كسي كه به باتلاق افتاده، و دستت را كه خيس و بدبو شده بود، پس كشيدي. هيكل ناشناس خنده‌ي فرو خفته‌اي كرد و بوي تعفن دهان دراتاق پيچيد.
صداي باز و بسته شدن در اتاق و بعد در راهرو را شنيدي و باز جرئت نكردي از جايت بلند شوي.
بلند شدي و در حالي كه دست لزج و بدبويت را مثل دست زخمي شده در هوا نگه داشته بودي راه افتادي و از روي كتاب‌هاي و يادداشتهاي پخش شده كه ديگر برايت مهم نبودند گذشتي و كنار ميز، پشت به تلويزيون كذايي و رو به پنجره، روي صندلي‌ات نشستي و دست‌هايت را از پشت صندلي آويزان كردي. فكر كردي اينطوري بيشتر مي‌تواني مراقب اطرافت باشي. مدتي در اين حالت ماندي، و شايد خوابت هم برد. اما با صداي هق هق بريده‌اي به خودت آمدي. آيا خواب ديده بودي؟ در تاريكي گوش دادي. صداي ناله‌ي زنت بود كه از طبقه ي بالا مي‌آمد.
خواستي از جايت بلند شوي، ولي نتوانستي. كابوس بزرگت شروع شده بود. كابوسي كه يك عمر انتظارش را كشيده بودي. مي‌دانستي كه ديگر نمي‌تواني تكان بخوري و خودت را آزاد كني. انگار دست‌ها و پاهايت از پشت صندلي به هم بسته شده بودند.
از سكوت و انتظار و انفعال هيچ نتيجه‌اي نگرفته بودي. فريادي كشيدي. صداي هيس! هيس! از در و ديوار بلند شد كه تو را و يا همديگر را به سكوت دعوت مي‌كردند. انگار خانه پر از مار شده بود. صداي نفس‌هاي بدبويي را مي‌شنيدي كه به صورتت مي‌خوردند.
آهسته و بدون ترس يا خشم، و با اشتياق شاعرانه‌اي كه به آساني به همه چيز ( به جز يك تلويزيون تحميلي، البته) علاقمند مي‌شود، از سايه‌ها يا اشباح سياه دور و برت پرسيدي: "شما كي هستيد؟" از اين سوال ساده ولي عميق پق پق خنده‌هاي فروخورده و نفس نفس زدن‌ها در اتاق پيچيد.
با خودت انديشيدي كه زندگي‌ات رؤيايي ترسناك بوده، اما اكنون داشتي در خوابي ابدي بيدار مي‌شدي. هنوز فكرت جريان داشت كه صورتي كه در تاريكي گم بود نزديك شد و نفس بدبو به صورتت خورد. فكر كردي حالا ديگر مي‌تواني از ته دل فرياد بكشي. فريادي كه قرن‌ها در گلويت گير كرده بود.
دهانت را باز كردي، اما دستي سرد و سخت از پشت دهانت را بست و سرت را عقب كشيد و تيغه‌ي كاردها و دشنه‌هاي شاعركش، بي آن كه بداني از كجا بيرون مي‌آيند، سينه و شكم و پهلوهايت را گزيدند و نمي‌دانستي به سوز كدام زخم بسوزي و يا به كدام درد و دغدغه‌ي آخرين بينديشي، به خودت، زنت، به دنيايي كه بعد از تو مي‌ماند، و يا به دنيايي كه داشتي به آن وارد مي‌شدي....
صداي كوبيدن فولاد به گوشت و استخوان سينه و شرشر فوران خون از شاهرگ‌هاي قلب با نفس نفس زدن‌هاي بدبو و تقلاي شهوتناك اشباح آميخت، و با قهقه‌اي ارضا شده به اوج رسيد، اما تو شايد ديگر نمي‌شنيدي. سايه‌ها همسرايي كردند و صداي خنده‌ي مطمئن در پشت پنجره و در راهرو و طبقه‌ي بالا و همه‌ي گوشه و كنارهاي خانه پيچيد و در ديوارها طنين انداخت و پيش از آن كه كسي بشنود، خانه دوباره در سكوت طولاني سايه‌ها فرو رفت.

خرداد ١٣٧٨

 

1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.

2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور است."

3 - واژه، در انتخاب و ويرايش مطالب آزاد است.

4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.