علي شريعت کاشاني

بن بست انديشي و جبرباوري
در شعر احمد شاملو

١
درشعر نو فارسي، در كنار سروده‌هاي شورمند ومشتاقانه و گاه اراده‌ستا و رستاخيزباورانه، شعر‌هايي هم مي‌بينيم كه بن‌بست انديشي و گاه نوعي جبرباوري را به تصوير درمي‌آورند.
احمد شاملو ازجمله نوپردازاني است كه، درعين روي‌آوري به شورمندي و بلندپروازي، و خوش‌باوري و رستاخيزستايي، احساس و تصورجبر و بن‌بست را به‌ بهترين وجه ممكن در قالب شماري ازعبارات و صور خيال خود منعكس مي‌سازد. در شعراوهرآنچه را كه بعنوان ُبن‌بست و جبر مي‌توان درنظر آورد به مناسبت در دو سطح كلي رخ مي‌نمايد: درسطح سياسي ـ اجتماعي يا برونگراي، و در سطح رواني ـ وجودي يا هستي‌شناسانه. به سخن ديگر، احساس بن‌بست‌نشيني•، تصورفراتر•روي و رهايش و گشايشي که برپايه آن جان مي‌گيرد، يا برخاسته از تأثراتي است كه شاعر از زيستگاه اجتماعي ـ انساني مداربسته و ناپويا و يأس آفرين برمي گيرد، و يا به حال و هواي دروني وتجربه•هاي هستي•شناختي وي برمي گردند. مورد اخير اغلب بهانه‌اي مي‌شود براي گشوده شدن چشم‌اندازهاي جبرباورانه در اشكال روان شناختي و فلسفي‌وار آن. درادب همروزگار ما، بخصوص از نخستين دهه‌هاي پس از مشروطه تا زمان اوج‌گيري استبداد و ابتذال دردوره پهلوي و پس ازآن، اين دو چهره به تنگنا درافتادگي و جبرانديشي نخستين بار درسروده‌هايي از نيمايوشيج به پا مي‌خيزد، و سپس در شعر تني چند از شاعران پس از او، بخصوص در اشعاري از سهراب سپهري، فروغ فرخ زاد و احمد شاملو به•نمايش درمي آيد. ازاين ميان، محتواي جبر و بن‌بست•انديشانه نخستين دفترهاي فروغ (نظير اسير، ديوار و عصيان) را مي‌توان ازجمله موارد اثرگذار در نشو و نماي حساسيت‌هاي شاملو نسبت به اين دوپديده به شمار آورد. در زمينه ادبيات داستاني نيز بازتاب احساس و تصور بي‌اختياري و بن‌بست نشيني را ازجمله درشماري از داستان‌هاي صادق هدايت مي‌توان ديد. بخش‌هاي ابهام‌آميز و معماسرشتي از بوف كور او ناظر به اين امرتواند بود. در آن چه كه درزير مي‌آوريم اشكالي چند از اين موارد را دربرجسته‌ترين كارهاي شاملو، و با درنظرگرفتن ترتيب زماني آفرينش هريك از اين كارها، مورد درنگ و بررسي قرارمي‌دهيم.

در بالا يادآورشديم كه بن‌بست‌انديشي و جبرباوري درشعرشاملو به مناسبت در دو سطح جامعه شناسانه و هستي شناسانه به‌ پا مي‌خيزد. درمورد نخست، تصور بن‌بست و انديشه جبر، درست همانند مرگ‌انديشي و ازمرگ گفتن (كه بخش بزرگي از كارهاي شاعر را از آن خود ساخته است)، دستاوردي است ازشرايط ايستا و ناپويايي كه برزيستگاه انساني ـ اجتماعي شاعر حكومت ميكنند، و نيز برآيندي است از تأثرات ناشي ازمشاهده نابرابري‌ها و دريوزگي‌هاي پايان ناپذير، و از فرجام نافرخنده‌يي كه انسان‌هاي ناتوان و به بند كشيده شده را به كام زياده‌خواه خود فرومي‌كشد. پايداري و تداوم اين شرايط نابهنجار وشكوفايي ستيز، و در مواردي حال و هواي مصلحت جويانه و دلسرد كننده‌يي كه برمناسبات ميان از ما بهتران زيستگاه اين چنيناني حکومت مي‌کند، پاي کناره جويي و سردرخودفروبردگي و گاه سرنوشت‌باوري را به ميان مي•كشد. بازتاب مشاهده و يا تجربه تلخ اين چنين شرايط مستمر و ناپوياي هست و بود اجتماعي است كه اندك اندك به قلمرو هستي•شناختي ذهن و روان شاعر ميگسترد، و درنتيجه به شكل‌گيري احساس به تنگنادرافتادگي و بي‌اختياري در شعر او مي‌انجامد. د كنارحساسيتي كه شاملو براساس مشاهده و تجربه‌گري شرايط جهان برون ـ ذهني به دست‌ مي‌آورد، تأثير محتواي انسانيـ اجتماعي شعر ديگران نيز در زايش و نشو نماي شعرهاي جبر و بن‌بست انديشانه او درخورد يادآوري است. نيمايوشيج، اين پدر شعر نو، و از اولين راهنمايان و تشويق كنندگان شاملو در پرداخت شعر جامعه‌گراي و انسانيت‌ستاي، نخستين سراينده‌يي است كه اشكالي از بن‌بست انديشي را در شماري از اشعار كوتاه و بلند خود به تصوير درآورده است. نمونه‌هايي از اين مورد را ازجمله در دو سروده شكسته پر و سوي شهر خاموش او مي‌توان ديد. اين دو سروده تصويري بس منفي و تأسف انگيزاز محيط شهر(بعنوان نماد و الگوي كلي جامعه)، و از چگونگي هست و بود شهروندان به دست مي‌دهند. شهر پرازدحام در شعرشاعر كوهسارنشين و طبيعت‌ستايي چون نيما جز يک زيستگاه خصمانه، بيگانگي‌زا، و دشمن‌كيش و تهي از انسانيت و شكوفايي انساني نمي‌تواند باشد. در اين دو سروده، شهر رويهم‌ رفته به گونه يك زندان ُفروبسته درَ درنظر مي‌آيد، زنداني كه در آن شاهد نابرابري‌ها و تبهكاري‌ها، و ديگركشي كج‌اندازان، و نيز سوداگري و سودجويي و روسهي‌گري هستيم. اين پريشان‌جا هم مرده را مي‌ماند، و هم مرده پرور است•؛ و در اين حبسگاه تنها به اين اميد مي‌توان دل خوش داشت كه روزي يك مرغ شكسته‌پر از در درآيد تا مگربا آواز و نهيب خود خفتگان را، اين از خود‌بيگانگان نابكار را، به هوش آورد، و تا : چهره‌هاي مرگ نما را كند جدا/ از چهره‌هاي خشم / ... تا نيم‌مردگان را/ كافسرده شوقشان، هم از او باخبر شوند..(١) جاي پاي اين جنبه از تصور حبسگاه گروهي را در شماري شعرهاي بن‌بست‌انديشانه شاملو مي‌توان ديد؛ منتهي با اين تفاوت كه او، همچنان كه در زير خواهيم ديد، بن‌بست‌انديشي را بتدريج از زمينه سياسي ـ اجتماعي به قلمرو هستي‌شناختي مي‌كشاند، از وضوح معنايي‌ـ معنوي بيش‌تر برخوردار مي‌كند، و از اين رهگذر به شكوه‌گري‌هاي رازورانه و فلسفي‌واري ميپردازد كه درشمار و تنوع، و از ديد عمق انديشه ورانه، نسبت به آن چه كه در شعر ديگران، ازجمله در شعر نيما، مي‌بينيم برتري چشمگير از خود نشان مي‌دهد. شاملو خود در گفت و گويي كه زماني با او داشته‌اند، به رابطه ميانّ جبرباوري خويشتن و شرايط سياسي ـ اجتماعي تنگناآفرين اشاره ميكند. او در اين اشاره، همزمان كه به يك جبر دست و پاگير و دلهره زا از نوع كافكايي گريز مي‌زند، از شرايط سياسي ـ اجتماعي‌يي كه زمينه‌ساز چنين جبري است سخني كوتاه به ميان مي‌آورد : اين اواخر ديگر انگار من ب •نوعي جبر معتقد شد‌ه‌ام... دردمندي انسان ازين جاست كه با بي‌گناهي و منزه بودن نمي‌توان از محكوميت‌هاي كافكايي به دور ماند و بدبختانه راه گريزي هم نيست. اين توهيني شرم‌آور است به انسان. جبري كه من ازآن سخن مي‌گويم همين ناگزيري حزن‌انگيزي است كه ما و همه همفكران‌مان در تمامي طول تاريخ با آن درگير بوده‌ايم و تازه، هنگامي كه مي‌بيني انسان در برابر اين وهن عظيم قرار ميگيرد كه گوساله‌وار به طيب خاطر به مسلخ رود تا از ادامه بردگي‌اش دفاع كند، همه دلهره‌ها، نفرت‌ها و نوميدي‌ها يك بار ديگر از نو آغاز مي‌شود.دلهره نفرت‌بار نوميدانه‌يي كه اين‌بار حجمش بيش‌تر، وهنش سنگين‌تر و تحملش خرد كننده‌تراست... اين همه فقط طرحي از دور باطل اين درد جبري است خود كرده‌ايم و خود ساخته‌ايم يا به راستي تقدير و سرنوشت در كار است؟ا (٢)

٢
دفترهاي شعري شاملو، بخصوص از باغ آينه (١٣٣٩) به پس، دربرگيرنده سروده‌هاي غمگنانه‌يي است كه هريك چيزي از بن‌بست و جبرو بي‌اختياري را در خود به حرف در مي‌آورد. دفتر باغ آينه او نمونه‌هاي بس گويايي از اين دو مورد را به دست مي‌دهد. درسروده‌هايي چند از اين اثر، تصور بن‌بست و انديشه جبر از برزخ تصويرهاي محسوس و ملموس بلاواسطه درمي‌گذرند، و درفضاي عبارات شكوه‌گرانه اساسا روايي به حرف درمي‌آيند. سروده دادخواست اين دفتر، كه از راه گريز بربسته و تنگنا و زندان دم ميزند، و نيز از قاضي تقدير و لعنت انسان و خدا و دركار نبودن اميد گريز، گزارشي است بس پرمعنا از احساس بن‌بست نشيني و جبرآزمايي.(٣) همچنين سروده كوچه در باغ آينه، به هر بهانه كه پرداخته شده باشد، چيز درخورتوجهي ازيك تنگناي روح‌آزار و مأيوس كننده را، و از اسارت انسان‌هاي بن‌بست نشين را، عرضه مي‌دارد. (٤) دراين شعر، همانند آنچه که درشعر پيشين ديديم، با جنبه اجتماعي بن‌بست‌نشيني سر و كار پيدا مي‌كنيم. كه دراين جا همه چيز در فاصله ميان دو ديوار ميگذرد؛ درمداربستگي دهليز سكوت و خلوت فرتوتي كه از زوال آفتاب حكايت دارد. انسان‌هايي که به سياهچال اين ظلمت ‌سراي خاموش دچار آمده‌اند خواستار رهايي و آزادي‌اند، و خواهان باز يافتنّ انسانيت و شرافت انساني خويشتن‌اند. ُمهره نيستيم¬/ ما مهره نيستيم تصور به تنگنا درافتادگي و احساس فسردگي در سروده دلهره‌آميز ازقفس ( تيرماه ١٣٤٤) از در دفتر آيدا، درخت و خنجر و خاطره تكرار مي‌شود. در اين جا نيز سخن از ديوارهايي مي‌رود كه همان سد بازدارنده‌اي است كه انسان به تنگنا درافتاده و نااميد را از دنياي رهايش و آزاده زيستن جدا مي‌سازد.
در مرز نگاه من
از هرسو
ديوارها
چون نوميدي
بلند اند
و ديوارها و نگاه
در دوردست‌هاي نوميدي
ديدار مي‌كنند
و آسمان
زنداني است
از بلور. (٥)

شکوه‌گري از دست بن‌بست اجتماعي، جامعه ازمابهتران را نيز دربرمي‌گيرد. آنگاه كه شاعر روشنفكران مدعي، اين باصطلاح نظريه‌پردازان و خرده‌گيران و يا نظم پردازان شعر وشاعرستيز را، به•تنگ‌نظري و هزيان سرايي و مردم فريبي دچار مي‌بيند، و اين كه همجوشي و هصحبتي با آنان را برنمي‌تابد، ناگزير خويشتن را موضوع بلاواسطه شكنجه‌يي مضاعف احساس مي‌كند. من محكوم شكنجه‌يي مضاعفم؛/ اين چنين زيستن،/ و اين چنين/ درميان شما زيستن/ با شما زيستن/ كه ديري دوستارتان بوده‌ام.(

٦) اين شكنجه درواقع همان بودن و زيستنّ در ميان نابكاران است؛ و اين خود خاستگاه ديگر ناگزيري و سردرخودفروبردگي و بيگانگي در دل يك زيستگاه پريشان‌احوال، و در كنار مدعيان گريزاننده، مي‌باشد. بنابرهمين شكنجه مضاعف است كه شاعر دردمند گاه مي‌رود تا روياي اتحاد و شكست ناپذيري را بدرود گويد؛ رؤيايي كه ديرزماني او را برآن مي‌داشته است تا مثلا بگويد : من و تو يكي مي‌شويم/ از هرشعله‌يي برتر/ كه هيبچگاه شكست را برما چيرگي نيست. و با اين چنين توش‌•باري از تجربه‌هاي سخت و خاطره‌هاي تلخ است كه شاعر بريده از آشنايان كج‌راه ديروز، از اين بيگانگان رنگ و روباخته امروز، زبان به اين اعتراف پرده درانه مي‌گشايد : دربه درتر از باد زيستم/ در سرزميني كه گياهي درآن نمي‌رويد•/ اي تيزخرامان•/ لنگي پاي من / از ناهمواري راه
شما بود.ََ (٧)
از دفتر ققنوس در باران (١٣٤٤ به بعد)، دركنار چهره‌هاي برونگرا و عيني و جامعه انديشانه جبر و بن‌بست، باچهره‌هاي فلسفي‌وارآنها نيز روبرو مي‌شويم. در اين دفتر احساس و نگاه و برداشت كلي شاعر از انسان و جهان اساسا ازروال درونگراي، خويشتن مدارانه، و در نتيجه هستي‌شناسانه برخوردار ميشود. ازاين پس بن بست و جبرانديشي در راه تازه‌تري رخ مي‌نمايد كه سازگار با تحول منشي و شخصيتي شخص شاعر وچگونگي برخورد ديگرگونه و انديشه‌ورانه‌تر او با پديده هست و بود در دل جهان است. بندي از يك شعر بي‌عنوان اين دفتر زبان حالي است از واقعيت تلخ برجاي ماندن و ناگزيري و به تماشا نشستن، و نه از توانايي به پاخاستن و اراده ورزي و انگيزه ديگرگونه زيستن فضاي دوار اين شعر، همانند احساس هست و بود يكنواخت و تغييرناپذيري كه در آن ريخته شده
است، با احساس و تصور بودن و ماندي مي‌آغازد كه به تماشا نشستن صرف بسنده ميكند، و به بودن و ماندني مي‌انجامد كه به رضا و پذيرش تن مي‌سپارد :

ماندن بناگزير و
بناگزيري
             به تماشا نشستن ...
و دم فروبستن ــ آري ــ
به هنگامي كه سكوت
تنها
نشانه قبول است و رضايت
دريغا كه فقر
يه به آساني
احتضار فضيلت است
به هنگامي كه تو را
از بودن و ماندن
چاره نيست؛
بودن و ماندن
و رضا و پذيرش
(٨)

اين شعر يكي از اشكال بارز احساس و تصور به•تنگنا درافتادگي و ناتواني براي گريز و گذار را به حرف درمي‌آورد. دراين جا، کلمات ناگزير و بناگزير، كه درديگر اشعار شاملو نيز به چشم مي‌خورد، گوياي در كار نبودن چاره‌يي است كه درعبارات پاياني شعر به بيان درآمده است؛ و اين بيچارگي جز يك فقر وجودي نيست كه احتضار فضيلت را با خود حمل مي كند، همان گونه كه سكوت و بي‌جنبشي را، و پذيرش و دلخوشي مبتذل را، و شرمندگي و سرافكندگي برخاسته از اين ها را. درون گرايي و خويشتن مداري هستي شناسانه‌اي كه با ققنوس در باران به پا مي خيزد به فضاي دفتر ابراهيم در آتش دامن ميكشد. در قطعه برسرماي درون اين دفتر(١٣٥٢)، احساس از راه ماندگي و سيطره اسارت باطني، تا بدان جاست كه حتا اندك فرصتي براي حضور يک عشق اميدوار كننده و جنبش‌زا به جاي نمي‌ماند: همه لرزش دست بردلم/ از آن بود/ كه عشق/ پناهي گردد،/ پروازي نه/ گريزگاهي گردد/ آي عشق آي عشق / چهره آبيت پيدا نيست.(٩)

بن‌بست و جبرآزمايي در اشكال همزمان روان•شناسانه و هستي‌شناسانه در رگ‌هاي ديگر ديگر آثار شاملو همينان مي دود، و سرانجام در فضاي آخرين سروده‌هاي او ( در دفتر مدايح بي‌صله) طنين‌افكن مي‌شود. در سروده هميشه همان (١٣٧١) اين دفتر، پايداري غم و ظلمت و از راه ماندن با تكرار کلمه همان پيوسته تأكيد مي‌شود•؛ و دراين جا سخن ديگر برسر انديشه دادخواست و داوري و تصور رهايي و آزاد زيستي نيست؛ كه همه چيز از تنگجايي گزارش مي‌دهد كه زمان و مكان رفت و واگشت‌هاي عبث و درهم‌نشيني گذشته ناشاد و زمانّ حال فسرده است، و زمينه‌سازّ هيچ و پوچ انگاري است.(١٠) در منظرگاه مشابهي، سروده در آستانه (آبان ١٣٧١) نيز درخورد انديشيدن است. در آيينه اين شعر بامداد خسته و به آستانه رسيده از چهره سلوكي پرده برمي‌گيرد كه از جبر و بن‌بست مي‌آغازد، و به جبر و بن‌بست هم مي‌انجامد. فضايي كه اين سلوك مدور را دربر مي گيرد همان زيستگاه انساني ـ اجتماعي شاعر است، آن هم با حضور نيروهاي كوبنده و بازدارنده‌يي كه خيزش و فرياد و رهايش را، و شكوفايي انساني و آزاده‌زيستي را، بيرحمانه درهم مي‌شكنند. سرانجام اين سلوك، خود، گذرگاهي است براي بدرود گفتن سفر جانكاه بودن و تن‌سپردن به فرجام ناگزيري كه با بي‌تابي منتظر شاعر به پايان خود رسيده است.(١١) سرانجام، اشكال ورزيده و انديشه‌ورانه بن‌بست را، و همراه با آن جبرانگاري و احساس و تجربه بي اختياري را، در برخي از سروده‌هاي آخرين اثر شاملو، حديث بي قراري ماهان مي‌توان ديد. شعر ترجيع‌واري ازاين دفتر، زير عنوان با تخلص خونين بامداد (آذرماه١٣٧٣)، نمونه پرمعنا و گويايي ازاين موارد است. در اين شعر، شاعر هست و بود و فرجام خود را، چونان وضعيت هستان شورمند طبيعت برهنه را، در فضاي مداربسته‌يي درنظر مي‌آورد كه ميان دو قطب مخالف ميلاد و مرگ منزل گزيده است. ميلاد، اين لحظه گريان، لحظه نگران و نگران كننده‌يي است كه ازهمان سرآغازچشم گشودن به روي جهان پيام‌آور لحظه مرگ و دل شستن از جهان مي شود؛ درست همان گونه كه درخت بهارپوش بي‌درنگ در انديشه خزان تلخ فرو مي رود، و بلبلان ماتم‌زده، نشسته برشاخسار خزاني، نغمه بدرود سرمي‌دهند. بامشاهده زايش زودرس مرگ گسسته‌عنان است كه بامداد رو به غروب، بي‌آن‌كه به رؤياهاي تازه‌تري دل خوش دارد، و يا به پندار رستاخيز و ديگرگونه بودن و متفاوت زيستن ياز آيد، چشم به راه خزان تلخ مي‌شود، و لحظه لحظه تلخ انتظار خويش را، همچنان که واپسين دم‌هاي هست و بود خويشتن را، غمگسارانه به پايان مي‌برد. (١٢)
shariat.kashani@wanadoo.fr

منابع
١. نيمايوشيج، علي اسفندياري، مجموعه آثار، دفتر اول (شعر)، به کوشش سيروس طاهباز
و با نظارت شراگيم يوشيج، تهران، نشر ناشر، ص ٣٨٣ـ٣٨٢ و ٥٧٥ـ٥٧١.
٢. شناختنامه احمد شاملو، به كوشش جواد مجابي، تهران، نشر قطره، ١٣٧٧، ص٦٥٢.
٣. شاملو، دادخواست، در باغ آينه، صفحه هاي ١٠٥ ـ ١٠٣، مجموعه آثار، دفتر يكم،
بخش ١ (شعر)، زير نظر نياز يعقوبشاهي، تهران، زمانه، ١٣٧٨ص ٣٩٩ و ٤٠٠.
٤. بنگريد به شاملو، كوچه، درباغ آينه، مجموعه آثار، دفتر يكم، بخش ١، ص ٣٩٨-٣٩٧.
٥. شاملو،از قفس، در آيدا، درخت و خنجر و خاطره•، ص٦٣٠.
٦. شاملو، سرود پنجم، بند ٨، آيدا در آينه•، مجموعه آثار، دفتر يكم، بخش اول،
ص ٥١٠.
٧. آيدا در آينه، همان جا، ص ٥١٢.
٨. شاملو، ققنوس در باران، مجموعه آثار، دفتر يكم ، بخش ٢، ص ٦٧٧
٩. شاملو،بر سرماي درون، در ابراهيم در آتش، مجموعه آثار، دفتر يكم، بخش ٢،
ص ٧٨٦ ـ ٧٨٥.
١٠. بنگريد به شاملو، هميشه همان، در مدايح بي•صله، مجموعه آثار، دفتر يكم، بخش ٢،
ص ٩٢٧ ـ ٩٢٦.
١١. بنگريد به شاملو، در آستانه، در مجموعه آثار، دفتر يكم، بخش دوم،
ص ١٠١١ـ ١٠١٠.
١٢. بنگريد به شاملو، با تخلص خونين بامداد، در حديث بي قراري ماهان، تهران،
مازيار، ١٣٧٩، ص ٤٢ و ٤٤.

 

1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.

2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور است."

3 - واژه، در انتخاب و ويرايش مطالب آزاد است.

4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.