کوشش نويسنده
دراين کليپها، باز نمودِ اغتشاش زباني قشري ازمهاجران است
که اهميتِ پاسداري از زبان مادري را فراموش کردهاند. (واژه)
زاون
( لس آنجلس )
سه
کليپ از مجموعه ي٤٠٥
و چند Freeway ديگر!
سرزمين رؤيا
ميگم به درک. هرجا ماشين ايستاد همان جا ولش ميکنم
هر وقت هم سيگارم تموم شد به تخمم. دلم ودکا مي خواد و
تو رو نميخواد مگر آنکه بيايي بگي غصهي هيچي را نخور
جز غصهي مرا و غصهي توست اين که مينويسم و اين که مينويسم
ميداني همهاش دروغ است که هوا هنوز روشن نشده بود که
ديدمت با موهاي تاب خورده و لب هات که از قرمزي مثل دو
تا ماهي سرخ بود در فيلم سياه و سفيدي که در خواب ميديدم
و باد ميوزيد و حالا با من ميآيي و ميدانم اين که ميبينم
همهاش دروغ است و راستش اين است که تاب موهات براي من
نيست و براي من نيست که لبهات اين قدر قرمز است و ميگم
به درک ودکا خواهم خورد و تعريف خواهم کرد براش که همين
که از در ميروي تو هزار زن ميبيني زرد سياه سبز سفيد
نشسته ايستاده لميده جشم به راه تو تا از راه برسي يکي
را برداري تا برود ساعت بزند بيايد با تو ببردت تا ته
سالن زير نور قرمز و آبي که ميچرخند بچرخد با تو برقصد
آن قدر برقصد تا نداني ساعت چند است و هر چه داري بدهي
تا خيال کني موهاش تاب خورده و لبهاش قرمزاست به سرخي
دو تا ماهي توي تنگ پر از آب نگاهت که ميريزد بر خط سياه
و سفيد جاده.
کارپول ( carpool )
اگر ازاولين خروجي نميزدم بيرون اگر چراغ قرمز نميشد
نميايستادم نميديدمش که انگشتش را گذاشت روي لبهاش
آمد سوارشد سرش را گذاشت روي شانهام. بوي باران ميداد.
روي لبهي بند انگشتيي تاقچه ي پنجرهام دو پرگل گندم
جا داده با سه تا سنگريزهي رنگي. خرنيستم که نفهمم دوستم
دارد. دگمهي راديو را پيچاندم برگشتم freeway انداختم
توي پ carpoo. دلم باغچه ميخواد و تار وتنبک و تو هم
مثل حالا همين جور نشسته باشي کنج دلم مثل دستهي گل.
همين که خم شدم ببوسمش ماشين پرشد ازنور قرمز وآبي از
آينه ديدم آمد چراغ انداخت ديد تنهام ticket داد و رفت
. راديو را خاموش کردم از اوليين خروجي زدم بيرون پشت
چراغ قرمز ايستادم.
بي خانمان
نه سوسن نه سيگار نه باد تند پنجره نه دلم که بوي ودکا
گرفته نه هيچي جز نگاه محو تو. باز هم گم شده بودم بازهم
از freeway زدم بيرون رفتم تا gas station اول شيشه را
کشيدم پايين پرسيدم 405 . نميداند. 101 نميداند . 134
. نميداند. West Wood. Van Nuys. نميداند. Glendale
نميداند. Ventura . Burbank نميداند. چهار راه قصر.
پل مجيديه . نميداند. نه ميدانم کجام نه ميدانم وقتي
بر ميگردم نگات کنم چه کنم تا سنگ نشم نمک نشم يا شکل
الان نشم که نه تنهايي نه تاريکي نه ترس نه سيگار نه سگ
که دم ميجنباند نه هيچي جز کلمهي کاکا که حالا دارد
کهنه ميشود روي شيشهي ماشين. دو تا يک دلاري داشتم دادم
بش گرفت گفت فقط ولگردها گم نميشن و خنديد و همين که
پيچيدم توي خيابان ديدم نگاهت از پشت شيشه پيداتر شد.
|