واصف باختري

فاجعه

شبي كه قصه‌ي فانوس و باد ميگفتند
چراغها همه گي زنده باد ميگفتند !
به جاي مرثيه ، دستانگران باديه ها
سبكسرانه غزلهاي شاد ميگفتند
مناديان كه ز آسيب سنگ ترسيدند
چرا چكامه‌ي فتح چكاد ميگفتند ؟
شناسنامه‌ي رويش به باد رفت آن روز
كه آب ها سخن از انجماد ميگفتند
شب شكستن فانوس در تهاجم باد
چراغها همه گي زنده باد ميگفتند !

يکي ز شيشه فروشان

تموز ما چه غريبانه و چه سرد گذشت
کبود جامه ازين تنگناي درد گذشت
نسيم آنسوي ديوار نيز زخمي بود
چو از قبيله‌ي اشباح خوابگرد گذشت
ز دوستان گران جان کجا برم شکوه
کنون که خصم سبکمايه هر چه کرد، گذشت
دلم نه بنده‌ي افلاک شد نه برده‌ي خاک
ز آبنوس رميد و ز لاژورد گذشت
بگو که کيد شغادان به چاهسارش کشت
مگو که واي ببين رستم از نبرد گذشت
در اين غروب غريبانه دل هواي تو کرد
حريق لاله ز رگ هاي برگ زرد گذشت
چو دل به دست ز کويت گذر کنم گويي
يکي ز شيشه فروشان دوره گرد گذشت
قسم به غربت واصف که در جهان شما
يگانه آمد و تنها نشست و فرد گذشت

1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.

2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور است."

3 - واژه، در انتخاب و ويرايش مطالب آزاد است.

4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.