پيرايه يغمائي

نگاهي گذرا به زندگي سيلويا پلات

آينه
سيلويا پلات
ترجمه‌ي: مهرانگيز رساپور( م . پگاه) *


[به تابناکي] نقره ام، و درست همان،
بي هيچ پيش‌داوري
آنچه را که مي‌بيني
مي‌بلعم، در جا، همان گونه که هست،
بي هيچ بخارآلودگي مهر يا بيزاري

سنگدل نيستم، راستگوي ام
به چشمانِ چارگوشِ خدايي کوچک مي مانم
بساهنگام به ديوارِ رو به رو چشم دوخته ام
که به رنگ صورتي خالدار است
آن قَدَر در آن خيره مانده ام که
گمان مي کنم پاره اي از قلب من شده است
اما پيدا و ناپيدا ست
چهره‌ها و تاريکي ها ما را هر بار و هر بار از هم جدا مي‌کنند

اکنون يک برکه ام
زني خم شده است به روي‌ام
در کرانه‌ها يم به دنبال خودِ راستين اش مي‌گردد
سپس به آن دروغگوها رو مي‌کند،
به شمع‌ها يا به ماه
از پشت او را مي‌بينم و بي کم و کاست او را بازتاب مي دهم
و او پاداش ام را با اشک ها و دست تکان دادن‌ها مي‌دهد

براي او مهم ام
[براي همين] مي‌آيد و مي‌رود
[روشنايي] چهره‌ي اوست که هر بامداد جاي تاريکي را مي‌گيرد.

او در من يک دختر جوان را غرق کرده است
و در من هر روز، هر روز پيرزني به جانب او خود را برمي‌خيزد
همچون يک ماهي‌ ترسناک

**********
درباره‌ي زندگي و مرگ سيلويا پلات زياد نوشته‌‌اند. شاعري که زياد زندگي نکرد فقط ٣١ سال و در اين زندگي کوتاه هم زياد روي خوشبختي را نديد ، شايد يکي ، دو سال.
اما با تمامي کنجکاوي‌هايي که در مورد اين زندگي کوتاه و پر تلاطم شده ، هنوزهم چگونگي زندگي و شخصيت شعرش،در هاله‌اي از ابهام مانده است.
سيلويا پلات، فرزند يک خانواده‌ي مهاجر آلماني، در اکتبرسال ١٩٣٢ در شمال شرقي ايالات متحده‌ي آمريکا چشم به جهان گشود. او دختري فوق‌العاده باهوش، سختکوش، محبوب و هميشه شاگرد اول کلاس بود. اولين شعرش درهشت سالگي و در يک روزنامه‌ي محلي به چاپ رسيد . و نيز در همين سال بود که پدرش بعد از يک بيماري طولاني در گذشت. مرگ پدر که سيلويا او را بسيار دوست مي‌داشت، اثري بسيار ناگوار در روحش پديد آورد چنانکه سال‌ها بعد در گفت و‌گويي اعتراف کرد که مرگ پدرش مُهر پاياني تلخي، بر کودکي شادمانه‌ي او بوده است.
سيلويا هرگز اين فاجعه را فراموش نکرد، پدري که با لجبازي حاضر نشد خود را به پزشک نشان بدهد و آنگاه براي درمان به پزشک مراجعه کرد که کار از کار گذشته و پايش دچار عفونت شده بود. بناگزير پزشکان پايش را بريدند، پاي قطع شده گرفتار قانقاريا گرديد و در نهايت اين بيماري او را از پاي در آورد. بنابراين وي از همان هشت سالگي گرفتار تضاد دروني گرديد، از يک سو عشق و اندوه نسبت به پدر و مرگ او، سيلويا را غمگين و افسرده مي‌کرد و از سويي ديگرنفرت و کينه نسبت به لجبازي و رفتار کودکانه‌اي که سرانجام به مرگي زودرس انجاميد، او را خشمگين و متنفر کرد.
اسطوره‌اي که او از پدرش در ذهن داشت، به ويژه هنگامي بيشتر در هم شکست که دريافت پدر در اردوي نازي ها بوده است. سيلويا در شعر پدر ( Daddy ) اين درگيري ذهني را با بغضي صريح با پدرش در ميان مي‌گذارد:

... خدا نيستي بلکه يک صليب شکسته‌اي ، آنقدر سياه
که صداي گوشخراش آسمان را در آن راهي نيست
همه‌ي زنان شيفته‌ي تو يک فاشيست اند
شيفته ي چکمه‌اي روي صورت شان
و دل سنگ و بي رحمي مثل تو
........
روستاييان هرگز دوستت نداشته‌اند
روي گور تو رقاصي و پايکوبي مي کنند
آنها هميشه مي دانستند که تو ، اين بوده‌اي
پدر ، پدر ... تو حرامزاده‌اي ، من راست مي گويم !

سيلويا هرچند بعد از مرگ پدرش هم همواره در زمينه تحصيل و نويسندگي موفق و فعال بود، اما هر لحظه بيشتر درآشفتگي و نا آرامي روحي فرو مي‌رفت. بطوري‌که بعد از مدتي گرفتار افسردگي رواني شد و در آسايشگاهي بوسيله ي شوک‌هاي الکتريکي تحت درمان قرار گرفت. پس از يک بهبود نسبي دو باره به کالجي که در آن درس مي‌خواند باز گردانده شد. اما هجوم آشفتگي‌ها ديگر باره او را به پرتگاه مرگ کشانيد چنانکه او خود را از چشم خانواده پنهان نمود و در اقدامي غافلگيرانه به قصد خود کشي مقدار زيادي قر ص خواب آور بليعد.
اين بار پس از دو روز او را در حال وخيمي يافتند و در بيمارستان بوسيله‌ي شستشوي معده و درمان‌هاي ديگر باليني از مرگ نجات دادند. وي اين تجربه‌ي خود را در THE BELL JAR ، رمان اتو بيوگرافي فوق العاده‌اش شرح داده است . هزينه ي درمان او را " اوليوه هيگينز پروتي Olive Higgins prouty " رمان نويس پرداخت که به نوعي مشاور ومادر ادبي ( PROTG= ) سيلويا بشمار مي رفت و نيز هزينه‌ي تحصيل او را هم برعهده داشت و اصلا ً متعهد شده بود که تا آخر عمرش از سيلويا غافل نماند. البته سيلويا در رمان شيشه ( ترجمه‌ي گلي امامي ) پروتي را با نامهرباني تصوير کرده است.
درسال ١٩٥٦ سيلويا پلات با دريافت بورس فولبرايت راهي انگلستان گرديد و همان سال با تد هيوز شاعر انگليسي که بعد‌ها لقب ملک الشعرايي انگستان را به دست آورد، آشنا گشت وميان آن دو عشقي دو جانبه درگرفت. آن دو تصميم به ازدواج گرفتند، اما با توجه به مقررات کليسايي براي ازدواج، مجوزي ازاسقف اعظم " کانتر بري" گرفتند و مخفيانه پيمان زناشويي بستند. قرار بود که جشن عروسي مفصلي هم بگيرند که ظاهرا ً هرگز عملي نشد.
هرچند آنچه که آن دو عاشق جوان مي‌خواستند، نشد اما از نظر تأثير گذاري هنر شعر آنچه را که تصورهم نمي‌کردند، شد. آنها زندگي سرخوشانه و شاعرانه‌اي را آغاز کردند. تا قبل از آن زمان، شعرهاي سيلويا سطحي به نظر مي‌رسيد. سطرهايش دراستعاراتي سنگين پيچيده شده بود که متن مناسبي را نتيجه نمي‌داد، اما آشنايي و ازدواج با تد شعر او را دگرگون کرد.
تد از اومي‌خواست که شعر بسرايد. او را تشويق به آفرينش مي‌کرد بطوريکه درمورد شعر " ماه و درخت سرخدار " که يکي از کارهاي ماندگار پلات است، تد تاريخچه‌اي به اين شرح گزارش مي دهد:
" يک روز صبح زود در تاريکي، ماه پاييز را ديدم که داشت به روي يک درخت ِ سرخدار بزرگ درقبرستان کليسا فرو مي‌نشست. من به او ( سيلويا ) پيشنهاد کردم که شعري در مورد آن صحنه بسرايد. او تا ظهر آن را نوشت. آن شعر مرا بسيار افسرده مي‌کرد. به ظّن من هيچ شعري، شعر نيست اگر بيان کننده‌ي نيروهاي کنترل کننده زندگي ما نباشد، تصميم و رنج نهايي درون ما. " (٢)
خود سيلويا پلات نيز به اين مسأله معترف بود. چنانکه در جايي مي‌گويد:
"او درخشان ترين مردي است که تا کنون ديده‌ام ... من بدون کمک او هرگز نمي‌توانستم چنين آدمي بشوم. در او قدرت و صدايي مي‌بينم که جهان را خواهد لرزاند. اينگونه که به شعر من نظر مي‌اندازد و با من کارمي‌کند ، از من شاعري خواهد ساخت که دهان جهان به حيرت بازشود."

اما افسوس که روان بيمار سيلويا پلات و خيانت آشکار تد هيوز فرصتي به پايداري اين پيوند شگفت‌انگيز نداد و تولد دو فرزند هم نتوانست به دوام آن کمکي کند و ازدواج عاشقانه و کوتاه آنها در سال ١٩٦٢ به بن بست رسيد در سپتامبر همان سال سيلويا ناگزير شد با دو فرزندش – که تد آنها را نپذيرفت - خانه را ترک گويد.
زمستان ١٩٦٢ يکي از سردترين زمستان‌هايي بود که بريتانيا در طول قرن‌ها به خود ديده بود. پلات اکنون در آپارتمان کوچکي درلندن زندگي مي‌کرد. او بيمار وبي پول بود و نيازهاي زندگي‌اش او را به کارکردن بيشتر وا مي‌داشت. اغلب ساعت چهار صبح از خواب بر مي‌خاست تا بنويسد. گاهي مي‌شد که يک شعر را در يک روز به پايان مي‌رسانيد. اين اشعارآخرين او که در مجموعه‌هاي Ariel و Winter Trees چاپ شده‌اند، اشعاري زيبا و سرشار ازغنا و اضطراب آورند که فضاي "مرگ" برآنها مسلط است. آنها بي گمان معروف‌ترين و ماندگار‌ترين کارهاي پلات هستند. ترديد ميان عشق و نفرت که از همان هشت سالگي در روح او ريشه دوانده بود، دراين شعرها بدون هيچگونه وسواسي عريان است. در اين شعرها در واقع سيلويا در روح خود سرگشته‌اي را مي‌ماند که نمي‌داند تد را دوست دارد يا ازاو متنفر است:

... زندگي با او مثل زيستن در تابوت خودم بود
هنوز وابسته‌اش بودم ، گرچه با پشيماني
فکر مي کردم که ما با هم ايم
نوعي ازدواج ، نزديکي زياد
حالا مي بينم که يکي از ما بايد بماند ، من يا او
شايد قديس باشد . شايد من زشت باشم و پر مو
اما خيلي زود در مي يابد که اين چيز مهمي نبوده است
دارم نيرويم را جمع مي کنم ،
روزي بايد بدون او باشم ...

سرانجام هجوم سرگشتگي‌ها، بي پولي‌ها و مسؤوليت دو فرزند، سرما و بيماري واندوه و تنهايي او را که حساس و آسيب ديده بود، از پاي درآورد وبارديگربه سوي نابودي کشانيد. سيلويا صبح روز يازدهم فوريه، ١٩٦٣ پس از گذاشتن نان و شير در کنار بستر فرزندانش با باز کردن شير گاز آشپزخانه تن به مرگ سپرد و ساعتي بعد مرگ او بوسيله‌ي پرستاردو فرزندش به اطلاع پليس رسيد.

**********
سيلويا پلات آن روزها هنوز آنقدر معروف نبود که مرگش جهان شعر و ادب را سوگوار کند. از او فقط يک مجموعه‌ي شعر به نام کولوسوس ( colossus ) به چاپ رسيده بود و چند مقاله و تعدادي شعر درنشريات.
آنچه باعث اين همه دگرگوني و شناخته شدن وي شد، تلاش‌هاي بي‌مانند و فروتنانه‌ي تد هيوز بود که هنوز به روان دردمند و شعرهاي بي نظير وي عشق مي ورزيد . هيوز سال 1965 يعني دو سال بعد از مرگ سيلويا – بي آنکه فکر کند انتشار آثار همسرش چه عواقبي براي او خواهد داشت – به چاپ آثار سيلويا همت گماشت و نخست مجموعه‌ي شعراو ( Ariel ) را منتشرنمود. پس از آن تا اواخر سال ١٩٨١ تمام شعرهاي سيلويا، توسط هيوز چاپ و منتشر شده بود. شعرهاي پلات درسال ١٩٨٢جايزه‌ي شعر پوليتز را دريافت کرد. اکنون ديگر سيلويا يک اسطوره شده بود وهيوز يک خائن. اما تد هيوز بي اعتنا به همه‌ي اين سخنان تلخ فروتنانه شعرهاي سيلويا را مي‌ستود:
"سيلويا نگاهش به شعر يک نوع جوشش هنري است."
" سيلويا غيرممکن را به ممکن تبديل مي‌کند."
" سيلويا به اوج مي‌رسد وبناگاه ازآن بالا به پايين سقوط مي‌کند؛ دست يازيدن به چنين عرصه‌اي شجاعت مي‌خواهد و سيلويا اين شجاعت مرا داشت با اينکه نتوانست سبکي تحمل ناپذير هستي را تحمل کند."

پلات دقيقا ًدر زمان اوج گيري ادبيات متعهد در اروپا زندگي مي‌کرد اما شعرش فارغ از تمام بحث‌هاي ادبي آن زمان بود. شعرپلات به جريان‌هاي ادبي آن دوره تعلق نداشت به خود پلات تعلق داشت و به هر آنچه که موضوع شعر وزندگي او بود. او با نگاه عميقي که به زندگي داشت، تمامي آنچه را که در اطرافش مي‌گذشت به شعرش وارد مي‌کرد. او مفاهيم بزرگ را نمي‌سرود، بلکه آنچه که در خانه و کوچه و خيابان اتفاق مي‌افتاد، مي‌سرود و بي شک بالا‌ترين قدرتش درشعرهمين نگاه ساده، اما ژرفش بود. در اشعار او واژگاني بسيار معمولي به چشم مي‌خورد که واژگان روز مره‌ي همه اند. مضامين ساده‌اي ازقبيل چاي خوردن با همسر، خريدن شير خشک، زايمان وغيره واين نشان مي‌دهد که يک شاعر – اگر شاعر باشد – چگونه مي‌تواند از مضامين ساده‌ي پيرامونش بهره برد، آنها را با اشاره‌هاي اسطوره‌اي در‌آميزد و به انسان اجتماعي زمان خويش پيوند بزند. آنگونه که نتوان تشخيص داد که اين شاعر است که سخن مي گويد يا اجتماع .
گاه جنون شاعرانه، شعر او را به سيلابي از واژگان هذيان وار تبديل مي‌کند، هذياني که آگاهانه واقعيتي را آشکار مي‌کند که کسي آن را نمي‌بيند، اما وجود دارد و دربطن زبان تنيده شده. از اين روست که شعر پلات به سادگي به ترجمه تن در نمي دهد.
به گفته‌ي سوزان باسنت ( Susan Bassnett )شعرهاي سيلويا پلات از نوامبر ١٩٦٢ به اينطرف از محدوده‌ي مسايل شخصي او خارج شده و به سطوح وسيع تري دست مي‌يابد و همگاني و فراگير مي گردد. دراين شعرها مسأله زندگي او بطور شگفت انگيزي مسأله‌ي همه مي‌شود و با اجتماع خود پيوندي تنگاتنگ برقرار مي‌کند . از اين روست که در اين شعرها ناميدن معمولي سيلويا پلات به عنوان يک شاعر " درونگرا " منتفي است. شعر" درختان زمستاني " که نام يکي از مجموعه‌هاي او را هم به خود اختصاص داده، مثال خوبي براي اينگونه کارهاي اوست. اين شعر کوتاه جهاني از پيچيدگي و چند چهرگي را با درآميختن به اسطوره با خود به صحنه مي‌آورد.
شعر درختان زمستاني که تاريخ ٢٩ نوامبر ١٩٦٢ را بر پيشاني خود دارد، با تصويري بسيار متفاوت گشوده مي‌شود . اين شعر کوتاه فقط سه بند و هر بند فقط پنج خط است. اما تصاوير ازهمان بند آغاز: تشبيه آسمان صبحگاهي به توده‌اي از جوهر خيس و مِه به کاغذ آب خشک کن و درختان به نقاشي مبهم و تيره‌اي که از ميان مه سر بدرآورده‌اند، فضاي متفاوتي را به خواننده عرضه مي‌کنند. افزون براين تکرارحروف ing)) در پايانِ واژگاني چون: nothing , chanting , wedding , ring , drowing و ... پژواکي ديگر گونه در شعر ايجاد مي‌کند و اين ضرب آهنگ محزون خواننده را به درنگ و آهسته خواني وامي دارد بطوريکه شعر آرام و زمزمه وار چون يک مناجات يا يک سرود مذهبي خوانده مي شود.
در بند دوم درختان شخصيت انساني به خود مي‌گيرند ودرحکم زنان – حتا راستين‌تر از زنان – بي داشتن هرزگي در شعر حضور مي‌يابند. و هم آنان هستند که تا اعماق تاريخ و اسطوره‌ها ريشه دوانده‌اند.
بند سوم با اشاره سريع به دو شخصيت تاريخي – اسطوره‌اي چون مريم باکره و لدا و واگويه‌ي رنج‌هاي آنان، بطورغير مستقيم تکيه گاه بند‌هاي ديگر مي‌شود.
لدا که مورد توجه شاعران ديگر از جمله"سافو" شاعره‌ي يوناني نيز بوده است، دراسطوره‌ها ملکه‌ي اسپارتا ست واز زيبايي عجيبي برخوردار است. زيوس خداي يونان ( = ژوپيتر ) به او دل مي‌بندد، اما لدا به وي اعتنايي نمي‌کند. زيوس به خاطر دست يافتن به وي به شکل قوي زيبايي در مي‌آيد و او را مي‌فريبد. لدا به قو دلباحته مي‌شود و با او عشق مي‌ورزد و دو تخم از او باقي مي‌ماند که دو فرزند از آن دو بيرون مي‌آيد. (٣)

*= شعر آينه، ترجمه مهرانگيزرساپور( م. پگاه) برگرفته از مجله‌ي دنياي سخن سال ١٣٧٩.

mirror
I am silver and exact. I have no preconceptions.
What ever you see I swallow immediately
Just as it is, unmisted by love or dislike.
I am not cruel, only truthful---
The eye of a little god, four-cornered.
Most of the time I meditate on the opposite wall.
It is pink, with speckles. I have looked at it so long
I think it is a part of my heart. But it flickers.
Faces and darkness separate us over and over.

Now I am a lake. A woman bends over me,
Searching my reaches for what she really is.
Then she turns to those liars, the candles or the moon
I see her back, and reflect it faithfully.
She rewards me with tears and an agitation of hands.
I am important to her. She comes and goes.
Each morning it is her face that replaces the darkness.
In me she has drowned a young girl, and in me an old woman
Rises toward her day after day, like a terrible fish.


٢-" ماه و درخت سرخدار" يکي از کارهاي بسيار قابل توجه سيلويا پلات است که روانشناس را به ذهن ناخود آگاه اين هنرمند هدايت مي‌کند. بنا به گفته‌ي مفسر شعرجِين دوزِن، شعري است پراز يأس اما با تصاوير وزبان بسيار زيبا والام بخش نيزهست و از اين رو تأييد زندگي است. اين شعر و تفسير آن توسط فرشيد عطايي ترجمه شده و در ماهنامه‌ي گلستانه سال سوم، شماره ٣٦، بهمن ماه ١٣٨٠ موجود است. بند نخست اين ترجمه چنين است:

اين نور ذهن است، سرد و سياره‌ اي.
درخت‌هاي ذهن سياه هستند، نور آبي است.
چمن‌ها خالي مي‌کنند بار ِغم‌هاي خود را به روي پاهاي من، گويي که من خدا هستم
مچ پاهاي مرا به خارش مي اندازند و تواضع خود را نجوا مي‌کنند
مِه غليظ شبح وار سکونت مي‌گزيند در اين مکاني
که جدا شده از خانه‌ي من با يک رديف سنگ قبر
نمي‌توانم آن سو تر را ببينم ...

٣- شعر سافو بدين مضمون است:
مردم شايعه پردازند،
آنها پشت ِ سر ِ لدا مي گويند:
يک بار تخم پرنده‌اي را که زير سنبل‌هاي وحشي بود،
پيدا کرد.
People do gossip/And they say about / Leda , that she /once found an egg / hidden under /wild hyacinths
ماخذ:
روزنامه‌ي همشهري، دوشنبه سوم شهريورماه ١٣٨٣
روزنامه ي شرق؛ هفتم بهمن ماه ١٣٨٣
آرش کوهيار؛ روزنامه‌ي شرق‌، بيست و نهم بهمن ١٣٨٣
ماه و درخت سرخدار، برنامه‌ي ادبي بي بي سي ، ترجمه‌ي فرشيد عطايي‌، ماهنامه‌ي ادبي‌، هنري گلستانه سال سوم ، شماره ي ٣٦
Susan Bassnett ؛ زنان نويسنده ؛ انتشارات Macmillan ، چاپ اول ١٩٨٧

1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.

2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور است."

3 - واژه، در انتخاب و ويرايش مطالب آزاد است.

4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.