پيرايه
يغمايي حريق واژه
به دالان موريانه ببار
بيا و از لب افسوس ديگرانه ببار
شکسته باد سکوتت ! يکي ترانه ببار
چرا چو ابر نباري که تنگدل ز دلي
ز خويش سر کن و خود را به اين بهانه ببار
براي کشتن وسواس هاي تو در تو
حريق واژه به دالان موريانه ببار
شکوفه هاي خيالند تشنه لب ، تو بيا
گشاده دست بر اين دشت شاهدانه ببار
هزار سايه ي طوبا ، هزار خرمن گل
به نام عشق به پابوس آن يگانه ببار
به ياد رابعه ي شعر نغمه اي سر کن
به شوق ليلي ديدار ، عاشقانه ببار
غبار خسته دلي در نشسته بر در و بام
به چاره جويي باران دراين ميانه ببار
... و ديگر هيچ !
شامگاهان از خانه اي که پناهم داده بود ؛
به ناگزير بيرون آمدم .
و چونان تاريکي
در کوچه اي بي بازگشت
جاري
شدم ...
چراغي نبود تا در عطوفت آن
راه را ،
بي بساوايي پاهايم – برهنه- دريابم .
درختي نه ؛
تا تن پوش سبزش ،
آيه ي ديگري را تلاوت کند ...
تنها خانه هايي ناموزون که از دو سوي
آوار اندوه بود ...
و روزنه هايي همه عبوس
که از پس شيشه هايشان،
فقط هياهوي در هم نان به گوش مي رسيد .
مي گذشتم
مي گذشتم ...
از تنگناي کوچه ...
چونان آه ِ دريغي از ميان لب هاي محکومي ...
و شبح ياد تو ،
با
من بود ...
|