مهرانگيز رساپور(م . پگاه)

درفروغ ِ فروغ
( نگاهي بر حقيقتِ او )

سلامت وتازگی و ديگرگونگی شعر فروغ، زنان شاعر را به اين فکر‌انداخت که به ابعادِ مختلفِ زندگی و رفتار و شعراو دقت کنند تا راز اين شکوفايی را دريابند و ازجوهراين کيميای حيات بهره جویند و متأسفانه بدون شناخت ودرکِ درستِ شخصيت وشعرفروغ، به رقابت و تقليد ازدوران جنينی شعر او وبحران‌های بی تجربگی وسرخوردگی‌های اوپرداختند.
در رويای" فروغ دوم" شدن است که شعر بعد از فروغ به راه می‌افتد. غافل از اينکه فروغ برای " خود بودن" و" خود ماندن" می‌زيست و با قدرتِ يکتای شاعرانه‌ی خود، ممنوع‌ترين واژه‌های زمان خود را که برای رساندن انديشه‌اش درشعر، ضرورتی حياتی داشتند، شاعرانه به کار می‌گرفت و به شعر تبديل می‌کرد.
شعر فروغ، شعرموضعی يا مقطعی وزمان بندی شده نيست که درشرايطِ سياسی خاصی وبه مناسبت‌های ويژه‌ای سروده شده و جنجالی موقتی و دوره‌ای، آفريده باشد، تا شامل مرور زمان نيز بشود. شعر فروغ، شعر هستی، انسان و زندگی است که دراوج شاعرانگی سروده شده‌ ومانندِ شعر حافظ بی ‌زمان است.

فروغ زير پرچم خود ايستاد. دلبستگی‌هايش حسابگرانه نبودند. ترکيبی ازآفتاب واندوه، باغی روئيده درجهنم بود.
صداقت، صراحت، و شناخت، به او اجازه‌ نداد که به هيچ دار و دسته‌ای بپيوندد. دری بود که از پذيرفتن قفل سر بازمی‌زد. فروغی که از دل تيرگی‌ها می‌تابید:
من از نهايتِ شب حرف می‌زنم
و از نهايتِ تاريکی. ۱

شعر فروغ يکشبه نرویید ونبالید. هيچ نوزادی يکشبه قد نمی‌کشد و به بلوغ نمی‌رسد. صادقانه ازخود، ازدل خود، آغازکرد ودراين سير گسترده‌ی درونی بود که به کشفِ هستی، انسان وزندگی رسيد واين تحولاتِ پرفراز ونشيب را به شعرکشيد.
هرموجی که اورا برد، شعر شد. هر واژه‌ای که دراين موج افتاد، شعرشد. تقلاهايش، زير رفتن‌ها و بالا آمدن‌هايش.
به تخته‌پاره‌ای ‌آويزان ‌شدن‌هايش، عشق شد! وعشق، شعرشد. وهرگاه که ازشدتِ موج دست‌اش از آن تخته‌پاره رها می‌شد، به زيرمی‌رفت، گياهانِ دريايی به پايش می‌پيچيدند، کوسه‌ها بر او دندان تیزمی‌کردند، درهم کوبيده وزخمی به تهِ اقيانوس فرومی‌رفت، وآنگاه جويبارهای خودجوش، ازدرون او جاری می‌شدند:
من
پری کوچکِ غمگينی را
می‌شناسم که در اقيانوسی مسکن دارد. ۲

دراين غيبتِ معصومانه‌ی پُرکشف وشهود چيزی ازدست نمی‌داد چرا که همزمان:
مردم
گروهِ ساقطِ مردم
دلمرده وتکيده ومبهوت
درزيربارشوم جسدهاشان
ازغربتی به غربتِ ديگر می‌رفتند. ۳

همزمان با غيبتِ معصومانه‌ی فروغ :
خورشيد مرده بود
خورشيد مرده بود و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگِ گمشده‌ای داشت. ۴

فروغ به کالبدِ «شعر زن» جان تازه‌ای دميد. شعرزن، که تا آن زمان غلام حلقه به گوشِ شعرمرد بود، وکورکورانه وطوطی‌صفت شعرمردانه را درتاريکی مردسالاری دنبال می‌کرد ( هرچند پيش ازفروغ، ژاله قائم مقامی، مادرپژمان بختياری، درنهايتِ دردمندی فرياد‌های زنانه و دادخواهانه‌‌ی بی‌شنونده‌ای را در چارديواری زندان خانه‌ی خود کشيده بود وازهوش رفته بود). با طلوع فروغ و روشن شدن آسمانِ شعر زن، " زن" خود راديد وانديشه دراوشکفت، خود را شناخت و برخاست.

شعرهای خودجوش و بی اعتنای او به قواعدِ موجود، درزمانی که جَوٌ نفس گيرخفقان سياسی و اجتماعی درگلوی قلم‌ها لخته بسته بود و هوا پراز بوی ماندگی وتکرار بود، وزنان همچنان درپستوی شعرمردان چپیده بودند، بی پروايی نام گرفت. درحالی که فروغ خود اين بی‌پروایی را در چيز ديگری می‌دید و رندانه از آن می‌ترسید!

می‌ترسم ازاين نسيم بی‌ پروا
گر با تنم اينچنين درآويزد
ترسم که زپيکرم ميان جمع
عطرعلفِ فشرده برخيزد ! ۵

دراين وحشتِ صادقانه از برملا شدن راز اش درميان جمع، می‌بينيم که چه حرف‌های تازه‌ای می‌زند. نوآوری فروغ ذاتی است. روح تخيلی شعردرآن می‌درخشد. وقتی می‌گويد می‌ترسم که درميان جمع ازتن‌ام عطرعلفِ فشرده برخيزد، يک عشقبازی وهمخوابگی برروی علف‌ها را درذهن تداعی می‌کند و چه ساده خودش را لو می‌دهد!
و در شعر" آبتنی"، از مجموعه‌ی " ديوار":

روی دوساق‌ام لبان مرتعش آب
بوسه زن وبيقرارو تشنه وتبدار
ناگه درهم خزيد...راضی وسرمست
جسم من و روح چشمه‌سار گنه کار

فروغ چشمه را گناهکارمی‌داند، نه خود را. چون آنچه خود می‌کند، به نظرش طبیعی است. حقيقت هم همين است که او کاربدی نکرده است. لخت شده است برای آبتنی وشتشوی پيکرخود. خود را به چشمه ‌سپرده است و می‌خواهد محتاطانه با استفاده ازسکوت وتاريکی شب پنهانی با چشمه دردِ دل کند:
لخت شدم تا درآن هوای دل انگيز
پيکر خودرا به آبِ چشمه بشويم
وسوسه می‌ريخت بردل‌ام شبِ خاموش
تا غم دل را به گوش چشمه بگويم ۶

طبیعتِ فروغ درعمق معصوم است. نه تنها قصدِ بی‌پروايی ندارد، که بسيارهم محتاط است! امااين طبيعتِ چشمه است که بی پرواست! اين چشمه است به ساق‌های اومی‌پيچد و مرتکبِ گناه می‌شود!
اما آنجايی که خودش گناهکاراست، درنهايتِ صداقت عيب( گناه ) را که می‌گويد، به حُسن‌اش نيزاشاره می‌کند. ( عيبِ مِی جمله چو گفتی هنرش نيز بگو / نفی حکمت مکن از بهردل عامی چند.) هم به گناه وهم به لذت‌اش اعتراف می‌کند زيرا زبان، حِسيات و باورهايش آميختگی جدايی‌ناپذيری دارند:
گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم وآتشين بود
. . .
گنه کردم گناهی پرز لذت
کنار پيکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می‌دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاريک و خاموش ۷
برای نخستين بار، زنی، با توجه به باورهای مذهبی وفرهنگی جامعه با صداقتی شاعرانه، به گناهی اعتراف می‌کند و دراعترافِ به اين گناه، جانماز هم آب نمی‌کِشد. بلکه درنهايتِ سادگی و درستی وبی توجه به عواقبِ آن، پنهان نمی‌کند که لذت هم برده است. اعتراف‌اش اما، برخلاف آنچه تا به حال برداشت کرده‌اند، از روی رضايت وسرمستی نيست. ترسان ولرزان است، رضايت‌اش توأم با نگرانی است . از ترس تهديدهای نامريی اين لذتِ موقت است که درپايان شعر، تسليم باورهايش، به درگاهِ خدواند پناهنده می‌شود ودرمحضرخداوند است که نشان می‌دهد که اينکاره نيست وبا پريشانی می‌گويد: خداوندا چه می‌دانم چه کردم؟! آن خلوت هم تاريک بود هم خاموش! يا به زبان ديگرمی‌گويد: خدايا نفهميدم. مرا ببخش!
و چون راست می‌گويد به دل می‌نشيند.

سه کتابِ " اسير"، " ديوار" و "عصيان" او، کلنجارهای و کشمکش‌های فروغ است با دل خود، با هوس‌های معصومانه‌ و بی تجربگی‌های خود. اين کتاب‌ها درواقع، مراحل دوران جنينی شعر فروغ‌اند.
اشعاراين کتاب‌ها، درشکل‌های چهارپاره و گاهی مثنوی و گاه غزل وگاه نيز تلاش‌هايی به دنبال شعرنيمايی،نمایان می‌شوند. درهمه‌ی اين فرم‌های کلاسيک، فروغ، بی توجه به آنچه ديگران گفته‌اند، حرف‌های خودش را می‌زند. آرام و ساده تجربه‌های خود را برملا می‌کند غافل از اين که "خود بودن" و انعکاس دادن آن با زبان سرراست گويی کار پسندیده‌ای نیست.

از برخوردهای خشم‌آگين و واکنش‌‌های قهرآميز و بدگويی‌های مردم به اصطلاح روشن فکراست که تازه متوجه می‌شود حرف‌هايی که زده است سنت‌شکنی است. به سببِ ناتوانی درشناختِ او، او را متمرد و ننگين می‌خوانند و حتا زنان شاعر همدوره‌ی خودش نيز به خاطر این صراحت در بازتاباندن احساس‌ها وتجربه‌های پاکِ خود درشعر، ازاوفاصله می‌گيرند. وبه بزم‌های خود! دعوت‌اش نمی‌کنند. " زن" حق ندارد که اين گونه صادقانه از چند و چون هستی خود حرف بزند:
آن داغ ننگ خورده که می‌خنديد
برطعنه‌های بيهده، من بودم
گفتم که بانگِ هستی خود باشم
اما دريغ ودرد که « زن» بودم ۸
در حالی که از ديدِ فروغ، آن دروغگوهای متظاهر، ننگین بودند:
اينجا نشسته‌ بر سر هر راهی
ديو دروغ وننگ و ريا کاری
درآسمان تيره نمی‌بينم
نوری زصبح روشن بيداری ۹

فروغ با پشتِ سرگذاشتن دوران آشفتگی وشکست‌های پی‌درپی، که دردناک‌ترين آن‌ها جدايی ازتنها پسراش ومحروم شدن از ديداراوست، درمی‌يابد که اوعاشق خودِ عشق است ونه رابطه‌های مادی و جسمانی. در اين نوع رابطه‌ها نمی‌توان به کمال رسيد و نيمه‌ی گمشده‌اش و جفتی که او را کامل کند دراين اين نوع رابطه‌ها يافت نمی‌شود:
اگر به سويت اينچنين دويده‌ام
به عشق عاشق ام نه بر وصال تو
به ظلمتِ شبان بي‌فروغ من
خيال عشق، خوشتر از خيال تو ۱۰
و از ويران کردن زندگی زناشويی‌اش به دنبال اين توهماتِ پوچ به شدت پشيمان می‌شود:
بعد از او برهرچه روکردم
ديدم افسون سرابی بود
آنچه می‌گشتم به دنبالش
وای برمن، نقش خوابی بود ۱۱
و دلش می‌خواهد به خانه برگردد. دژی محکم و امن که او را از عواقبِ همه‌ی تجربه‌های هولناک، پشيمانی‌ها وپريشانی‌ها در امان می‌دارد. بهشت راستينی که از روی نادانی و بی‌تجربگی گمان می‌کرد قفس اوست:
گفتم قفس ولی چه بگويم که پيش ازاين
آگاهی از دورويی مردم مرا نبود
دردا که اين جهان فريبای نقش باز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود

اکنون من ام که خسته زدام فريب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده‌ام
بگشای در که درهمه دوران عمرخويش
جز پشتِ ميله‌های قفس خوش نبوده‌ام ۱۲
و تا پايان زندگی پرتلاطم کوتاه‌اش، اين حسرت را حتا دراوج موفقيت و شهرت همچنان بردوش خسته‌ی خود کشيد:
کدام قله کدام اوج؟
چگونه روح بيابان مرا گرفت
و سِحرماه ز ايمان گله دورم کرد!
چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد
و هيچ نيمه‌ای اين نيمه را تمام نکرد!
چگونه ايستادم و ديدم
زمين به زير دوپايم از تکيه‌گاه تهی می‌شود
و گرمی تن جفتم
به انتظار پوچ تنم ره نمی‌برد! ۱۳

فروغ پس ازتجربه‌های معصومانه‌ ودردناک‌اش درمی‌يابد که جفتی را که برای روح پاک وتابناک‌اش می‌طلبيده است و درتمام اين جستجوها و گم شدن ها وغرق شدن‌ها و کشف‌ها، درپی آن بوده، جز "شعر"اش نيست! پس به پناهگاهِ مطمئن و صادق شعراش پناه می‌برد و می‌گويد:
« رابطه‌ی دوتا آدم هيچوقت نمی‌تواند کامل يا کامل کننده باشد به خصوص دراين دوره. اما شعر برای من مثل دوستی است که وقتی به او می‌رسم می‌توانم راحت با او دردِ دل کنم، يک جفتی است که کامل‌ام می‌کند. . . بعضی‌ها کمبودهای خودشان را با پناه بردن به آدم‌های ديگر جبران می‌کنند اما هيچوقت جبران نمی‌شود. اگر جبران می‌شد آيا همين رابطه خودش بزرگترين شعر دنيا و هستی نبود ؟ » ۱۴

وبا اين کشفِ بزرگ و دريافتِ با شکوه است که با ميان بُری درخطِ زمان، سفری به آينه‌های شفاف وصادق پناهگاه‌اش، جفتِ کامل کننده‌اش،" شعر" می‌کند. در حضور آن آينه‌هاست که خود را در" تولدی ديگر" می‌بيند ودرک می‌کند ومفتخر و مطمئن به جاودانگی خود می‌گويد:
سفر خطی درحجم زمان
و به حجمی خطِ خشکِ زمان را آبستن کردن
حجمی از تصويری آگاه
که زمهمانی يک آينه بر می‌گردد
و بدينسان است
که کسی می‌ميرد
و کسی می‌ماند. ۱۵

ازآن پس، از پنجره‌های باز وسخاوتمندِ پناهگاه‌اش، به خود ومردم، جهان وهستی می‌نگرد در نهايتِ آگاهی. و ازاين که گهگاهی پيوند‌های اجباری‌اش را از يادمی‌برد، فروتنانه به عذرخواهی می‌نشيند:
بر او ببخشاييد
بر او که گهگاه
پيوندِ دردناکِ وجودش را
با آب‌های راکد
وحفره‌های خالی ازياد می‌برد. ۱۶

فروغ با انتشار کتابِ " تولدی ديگر"، جهان تازه‌ی "شعرزن" را آفريد. گرچه او خالقی است که
" زن" بودن خود را زندگی وتجربه می‌کند، اما انديشه و تخيلاتِ شاعرانه و نوين او همه‌ی هستی را در بر می‌گيرد که زن ومرد، دو پاره‌ی به هم پيوسته‌ی آن‌اند.
در اين کتاب، فروغ برای نخستين بار دروالاترين صورتِ شعر و با تخيلاتی حيرت‌انگيز، با زبانی نو، دريافت‌های خود را با شاعرانه ترين بيان منعکس می‌کند.

سلامت وتازگی و ديگرگونگی شعر فروغ، زنان شاعر را به اين فکر‌انداخت که به ابعادِ مختلفِ زندگی و رفتار و شعراو دقت کنند تا راز اين شکوفايی را دريابند و ازجوهراين کيميای حيات بهره جویند و متأسفانه بدون شناخت ودرکِ درستِ شخصيت وشعرفروغ، به رقابت وتقليد ازدوران جنينی شعراو و بحران‌های بی تجربگی وسرخوردگی‌های او پرداختند.
در رويای" فروغ دوم" شدن است که شعربعد از فروغ به راه می‌افتد. غافل از اينکه فروغ برای "خود بودن" و" خود ماندن" می‌زيست و با قدرتِ يکتای شاعرانه‌ی خود، ممنوع‌ترين واژه‌های زمان خود را که برای رساندن انديشه‌اش درشعر، ضرورتی حياتی داشتند، شاعرانه به کار می‌گرفت و به شعر تبديل می‌کرد:
نهايتِ تمامی نيروها پيوستن است، پيوستن
به اصل روشن خورشيد
و ريختن به شعور نور
طبيعی است که آسياب‌های بادی می‌پوسند
چرا توقف کنم؟
من خوشه‌های نارس گندم را
زير پستان می‌گيرم
و شير می‌دهم. ۱۷
در اينجا فروغ با شاعرانه‌ترين بيان واستعاره‌های بديع، به پشتوانه‌ی انديشه‌ای درخشان وبا زيرکی فطری شاعرانه‌اش‌، برتری قدرتِ باروی خود را با گفتن " من خوشه های نارس گندم را/ زير پستان می‌گيرم و شير می‌دهم" بر زبان می‌آورد.
آوردن واژه‌ی" پستان" هرچند درآن زمان غيرمنتظره است اما، حياتی است. بدون اين واژه، چگونه می‌توانست ميزان برتری باروری خود را، حتا بر زمين وآب وآفتاب! که خوشه‌های گندم رانتوانسته‌اند بالغ کنند، بيان کند؟ و البته اين اين گفته، يک بلوفِ خودپسندانه‌ی رايج نيست، بلکه برانديشه‌ای تابناک، ‌بيانی سنجيده با شناختِ بارکلمات و بکارگيری بجا و درستِ آن‌ها و قدرتِ تخيلی حيرت‌انگيز شاعرانه‌اش استواراست، و واژه به واژه‌ی آن مُهر تأييدی است بر اين ادعا. ( اما مقلدين متأسفانه از ميان همه‌ی اين ظرافت‌ها و ژرف نگری‌ها، تنها کلمه‌‌ی " پستان" را ديده‌اند! )
همين جا، با گفتن " طبيعی است که آسياب‌های بادی می‌پوسند" ، تکليفِ مدعيان‌اش را هم روشن می‌کند!
اما می‌بينيم که مقلدين همدوره و بعد ازاو، با " بی پروايی"های ساختگی! چگونه مقلد دوران کم سن وسالی و بی‌تجربگی فروغ می‌شوند! مقلدِ چيزی که فروغ خود، درنامه‌ای به پدرش ازآن ابراز انزجار می‌کند وآن را حاصل بی سرپرستی و درست تربيت نشدن خود ونتيجه‌ی خشونت‌ها و بی توجهی‌های پدراش می‌داند.

فروغ می‌گويد:
« امروزه توی زمانی داريم زندگی می‌کنيم که تمام مفاهيم ومقياس‌ها دارند معنی‌های خودشان را از دست می‌دهند و دارند- نمی‌خواهم بگويم بی ارزش- درحال متزلزل شدن هستند . دنيای بيرون آنقدر وارونه است که نمی‌خواهم باورش کنم. » ۱۸
« اوضاع ادبيات همان است که بود مقدار زيادی وراجی وحرف مزخرف زدن و مقدار کمی کار.» ۱٩

فروغ با تجاربی که به دست آورده بود وبا دريافت‌های گرانبها‌يش، اين بار آگاهانه ازميان ديوارهای ضخيم وبلندِ دشمنی‌ها و کارشکنی‌ها و بايکوت‌ها، پنجره‌ای به فضای تازه‌ی آزادگی وآگاهی بازمی‌کند و در تولدی ديگر، رشد وبی‌نيازی خود را به همه‌ی آن بده بستان‌های حقيرانه‌ بازگو می‌کند:
يک پنجره برای من کافيست
يک پنجره به لحظه‌ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدرقد کشيده که ديوار را برای برگ‌های جوانش
معنی کند. ۲۰

يکی ازبارزترين نشانه‌های صداقتِ فروغ با شعر ومراحل تکامل حقيقی او، نام‌های کتاب‌‌های اوست: اسير، ديوار، عصيان، به ترتيب نشانه‌های روشن مراحل تجربه وتحول او رابيان می‌کنند. اين‌ کتاب‌ها درواقع مراحل دوران جنينی شعر‌فروغ هستند تا مرحله‌ی تولد دوباره‌ی او. اما اين تولد، تولدی مانندِ تولدِ خودش نيست که بی‌اراده وخواستِ اوصورت گرفته باشد، بلکه تولدی ديگراست. تولدی از سراختيار و آگاهی !

می‌بینیم که آن زبان آشکارگوی و« بی پروا! » درنخستین دوره‌ی شعراو، رفته رفته چقدر پخته‌تر و نمادین‌ترمی‌شود وآن بیان پرشور وخام احساس‌های یک زن نوجوان و جوان، جای خود را به زبان استعاری وسمبولیکی می‌دهد که بیان اندیشه‌مندانه‌ی تجربه‌های یک زن با زنانگی خود واندیشیدن به عمق معنای وجودی آنهاست. درآخرین مرحله او به زنانگی خود همچون پاره‌ای ازهستی کیهانی خود می‌اندیشد و تشنگی زنانه‌ی خود را با تشنگی زمین یکی می‌بیند:

من تمام شهوت تند زمینم
که تمام آبها را می‌کشد در خویش ۲۱

به وضوح می‌بينيم که شاعر زیباتر ونمادین‌تر ازهستی کیهانی زنانگی سخن می‌گويد. یگانه دیدن خود با کل عالم کیهانی، که درعین حال او را از درگیری با محیط کوچک پیرامون و پستی ها و تنگ نظری‌های آن آزاد می‌کند. فروغ از آن پس، شاعر متفکری است یگانه با هستی خود، نه تنها با زنانگی خود که با انسانیتِ خود. انسان یکپارچه‌ی کاملی است.
می‌بينيم که درآخرين شعرهايش، زبان استعاری، سمبوليک و ورزيده‌ی او، ديگرازآن زبان" بی‌پروا"ی ابتدايی، بسيار فراتر رفته وعمق و وسعت و پيچيدگی يافته و جهان بينی‌اش نيز ديگرگون شده است:

مرا به زوزه‌ی دراز توحش
درعضو جنسی حيوان چکار
مرا به حرکتِ حقير کِرم درخلاء گوشتی چکار
مرا تبارخونی گلها به زيستن متعهد کرده است
تبارخونی گلها می دانيد؟ ۲۲

با چنين ورزيدگی انديشه ونيروی زبانی است که می‌توان با زبان اشارات را لابه لای واژه‌ها نشاند تا خواننده‌ی جستجوگر،باهربارخواندن، به کشف تازه‌ای برسد.
خواننده‌ی چنين اشعاری ، ديگر يک فردِ کنش پذيرمصرف شونده نيست. کاشفی است که به کشف‌هايش می‌بالد.
پنجره درپنجره درپنجره. . . اين مرحله‌ای است که حافظ ، که خود درسرودن اينگونه شعرهای پرايهام‌ وتفسيرپذير، به مقام خدايی رسيده‌ است، آن را " فلکِ سروری" می‌نامد:
لطيفه‌ايست نهانی که عشق ازوخيزد
که نام آن نه لبِ لعل وخطِ زنگاريست
بر آستان تو مشکل توان رسيد آری
عروج برفلکِ سروری به دشواری است

اما همين دوشاعر، با توجه به فاصله‌ی بزرگِ زمانی وشخصيتی آن‌ها،‌ می‌بينيم که دررابطه‌های عاشقانه و کمال يافته‌ی انسانی ودرپيوندهای ابدی، چگونه شعرشان اوج می‌گيرد و باشکوه می‌شود وبه ابديت می‌پيوندد:
فروغ:
همه‌ی هستی من آيه‌ی تاريکيست
که ترا درخود تکرارکنان
به سحرگاهِ شکفتن‌ها و رستن‌های ابدی خواهد برد. ۲۳
و حافظ:
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
خوش باش زانکه نبود اين هردو را زوالی

وباز می‌بينيم که اين دوشاعر بی‌زمان، دراوج کمال، چگونه موفقيت و شهرت را پوچ و بی‌اعتبار می‌بينند.
فروغ:
کدام قله کدام اوج؟
مگر تمامی اين راههای پيچاپيچ
درآن دهان سردِ مکنده
به نقطه‌ی تلاقی و پايان نميرسند؟ ۲۴
و حافظ:
نام حافظ رقم نيک پذيرفت ولی
پيش رندان رقم سود وزيان اينهمه نيست.

شعر فروغ، شعرموضعی ومقطعی وزمان بندی شده نيست که درشرايطِ سياسی خاصی وبه مناسبت‌های ويژه‌ای سروده شده و جنجالی موقتی و دوره‌ای، آفريده باشد، تا شامل مرور زمان نيز بشود. شعر فروغ، شعر هستی، انسان و زندگی است که دراوج شاعرانگی سروده شده‌ ومانندِ شعر حافظ بی‌زمان است.

فروغ زندگانی کوتاهی کرد و تمامی زندگانی شاعرانه‌‌ی او پانزده شانزده سال بیشتر نبود. و او در این مدت کوتاه از نوجوانی واحساس‌های آتشين و زودگذر، به این درجه از پختگی و اندیشه‌مندی رسید. این پرسش همیشه می‌تواند مطرح باشد که اگر او بیست یا سی سال دیگر هم زندگی می‌کرد، تا کجاها می‌توانست پیش برود؟ تصور یک فروغ چهل ساله یا پنجاه ساله و شصت ساله بسیار دشوار است. شاید او درست به موقع زندگی را وداع کرد و داوطلبانه به آغوش مرگ پناه برد. یا می‌شود تصور کرد که آن همه استعداد و شفافیت ذهن و جسارت و قدرت اندیشه تازه در آستانه‌ی جهش‌های بزرگتر بود. شاید؟


( اين مطلب نخستين بار درنشريه اينترنتی " ايران امروز" منتشر شده است )

1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.

2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور است."

3 - واژه، در انتخاب و ويرايش مطالب آزاد است.

4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.