نشاط هدايت ( ايران )

( به بهانه‌ي شيوع جايزه‌هاي ادبي در ايران )
مي‌گويند:

ازيکي ازتماشاچيان يک مجلس اهداي جايزه‌ي ادبي، پس ازپايان مسابقه پرسيدند: نظرشما در موردِ مراسم امشب و اصولآ جوايزادبي چيست؟
گفت: خدا نکند چيزي درايران مُد شود گندش را درمي‌آورند به طوريکه بايد خربياوري و معرکه بار کني. پرسيدند: شما نگران چه هستيد؟ گفت: مي‌ترسم اين‌ها که کتاب‌هايشان جايزه مي‌گيرد، فردا ادعاي نويسنگي هم بکنند!

* * *
درايران طلبکارها راه تهديد مؤثري را براي گرفتن پول‌شان از بدهکارها پيدا کرده‌اند. يعني به محض اينکه بدهکارها از پس دادن پول طفره مي‌روند، بلافاصله برايشان پيغام مي‌فرستند که اگر تا فردا پول را حاضرنکني، يکي از کتاب‌هاي جايزه گرفته را برايت مي‌آوريم و مجبورت مي‌کنيم آن را بخواني.
مي‌گويند بدهکارهم ازترس، اگرشده همه‌ي اموالش را شبانه حراج مي‌کند تا پول را فردا اول صبح تحويل طلبکار دهد

* * *
نويسنده‌ي خوش‌ قلم وصاحب نامي را ديدند که کوچه به کوچه همي گشت و برسرهرکوچه‌اي که مي‌رسيد هم زمين مي‌بوسيد وهم دستِ اهالي کوچه را.
پرسيدند: يا حضرتِ نويسنده اين تملقات از بهر چيست ؟
فرمود: از ترس اين است که گمان نکنند من اهل تکبرم و با من درافتند و از بهر انتقام به کتاب‌ام جايزه دهند.

* * *
درتهران سرهرکوچه‌اي يک تابلو زده‌اند و نوشته‌اند : جايزه‌ي ادبي مي‌دهيم. بشتابيد که غفلت موجبِ پشيماني است.
مردم جمله‌ي دوم را خودشان اينطور تصحيح کرده‌اند: نشتابيد که غفلت موجبِ سرافرازي است !

* * *
موجي که معتقد به سپيد خواني هستند، همه‌ي ورق‌هاي کتاب‌شان سفيد است و معتقداند خواننده بايد خودش حدس بزند که شاعر خيال داشته چه چيزي را در اين کتاب بنويسد. وبعضي‌ها حتا اسم‌شان را هم روي جلدِ کتاب نمي‌نويسند و خواننده بايد خودش حدس بزند که اين کتابِ به اين سفيدي ممکن است کارچه کسي باشد ؟!
و هيچ بعيد نيست که با اين " اپيدمي جايزه بخشي" درايران ، جايزه بهترين شاعر را هم تصاحب کنند!

* * *
در جوايزادبي ايران دو نوع مسابقه هست. يکي ميان آن‌هايي که مي‌خواهند جايزه بگيرند، يکي هم ميان آن‌هايي که مي‌خواهند جايزه بدهند! ( مي‌گويند درمسابقه‌ي دومي رقابت شديدتر است)

* * *
مردي را ديدند که به ضريح امامزاده‌اي دخيل همي مي‌بست و وردي زير لب همي مي‌خواند. پرسيدند دخيل براي چه مي‌بندي وچه نذرکرده‌اي؟ گفت: مادرم سخت بيماراست. نذرکرده‌ام که گرمادرم شفا يابد يک جايزه‌ي ادبي قرباني کنم !

آدم تو خونه‌ي خودش هيچي نيس!

زن" سوپرمن" يقه‌اش را گرفته بود که : مردکِ بي‌عرضه...
و درهمان حال، يکي ازبچه‌ها را بلند کرد و داد بغل سوپرمن و گفت: دستِ کم جواب اينو بده، سه چرخه مي‌خواد.
سوپرمن گفت: پسري که باباش سوپرمن باشه، سه چرخه مي‌خواد چکار؟ خودم بدون چرخ مي‌برمش تو هوا و مي‌چرخونمش دور دنيا.
زن خنده‌ي تمسخرآميز خشمگينانه‌اي کرد وگفت: ديوونه! اين حرف‌هاي مسخره رو جلوي اين بچه‌ها نزن! مي‌فهمن باباشون خل شده!
سوپرمن با تعجب گفت: کي خله؟ من؟ ! خوب سوپرمن ام ، مگه دروغه ؟
زن گفت: آره ارواح دلت! حتمن هستي! بايد پول قرض کنم ببرمت پيش يه روانپزشک!
و درحالي که کلافه شده بود با خودش زير لب گفت: بدبخت ديوونه شده، خيال مي‌کنه سوپرمنه. چه خاکي به سرم بريزم؟
سوپرمن به آرامي به طرف زن رفت و درحالي که عاشقانه درچشم‌هايش خيره شده بود گفت: عزيزم من سوپرمن واقعي‌ام، باورکن. اگه يک فوت کنم دنيا رو باد مي‌بره.
زن گفت : حتمن همينطوره که ميگي! منم اگه فوت کنم ، تو رو باد مي‌بره! حالا به جاي اين چَرت وپَرت‌ها برو ظرفا روبشور من بايد لباسا رو اطو کنم.

سوپرمن هنوز نصف ظرف‌ها را نشسته بود که صدايي درگوشش پيچيد و اشعه‌اي در چشمانش درخشيد و فهميد که شهري درحال بمبارن شدن است و مردم شهر وحشت زده کمک مي‌خواهند.
به سرعت از خانه خارج شد و بيرون در چرخي زد و لباس سوپرمني‌اش درتنش ظاهر شد و مانند برق به آسمان رفت و پيش ازاين که بمب‌ها به زمين برسند، دست برد و آن‌ها را جمع کرد وپرتشان کرد دريک بيابان بي آب و علف. شهر را ازويراني ومردم را از مرگِ حتمي نجات داد و با همان سرعتِ برق به خانه بازگشت.
بيرونِ درِخانه چرخي زد و لباس معمولي‌درتنش ظاهرشد. در زد. زنش با عصبانيت دررا بازکرد و فرياد زد: باز کجا رفتي خبرمرگت؟ تا اسم پول مياد غيبت مي زنه!
« رفتم و مردمو ازيک مرگِ حتمي نجات دادم.»
زنش دادکشيد: خل بدبخت! اگه خيلي مردي برو بچه‌ت رو از توي اون شلوار عنيش نجات بده! هزارتا کاردارم و دوتا دست.
سوپرمن درحالي که مشغول پاک کردن عن بچه‌اش بود ناگهان صدايي درگوشش پيچيد واشعه‌اي درچشمانش درخشيد وفهميد که آسمانخراش چهل طبقه‌اي آتش گرفته است ومادروکودکي دربالاترين طبقه آن، ازپنجره فرياد مي‌کشند وکمک مي‌خواهند.
به سرعت خودش را به بيرون خانه رساند و چرخي زد و لباس سوپرمني‌اش درتنش ظاهر شد ومثل برق به طرفِ آسمانخراش رفت و مادر وکودک را از پنجره قاپيد و آن‌ها را آرام وسالم به زمين آورد.
مادر وکودک حيرت زده به سوپرمن نگاه کردند وسوپرمن درميان هلهله‌هاي شادي مردم به سرعت درآسمان ناپديدشد.
به خانه رسيد. بيرون در چرخي زد ولباس معمولي‌درتنش ظاهرشد. در زد. زن در را باز کرد و سرفحش را کشيد به او: مردتيکه ! چرا بچه رو وسط عن گذاشتي و دررفتي؟! چه مرگته؟ چرا يهو سرت سوت مي‌زنه و فرار مي کني؟!
سوپرمن که سعي داشت زنش را آرام کند گفت: عزيزم بچه‌ي من اگه يه دقيقه ديگه هم توي عن مي‌موند چيزيش نمي‌شد. ولي اگه ديررسيده بودم، اون مادر وبچه هردوتوي آتش اون آسمونخراش سوخته بودن. رفتم ونجاتشون دادم. الآنم ميرم بچه رو مي‌شورم.
زن که حسابي کلافه شده بود محکم زد توي سرِ سوپرمن و گفت: خاک برسرت با اين دليل‌هاي احمقانه‌ت! عوضش کون بچه‌ي خودت توي عن حسابي سوخت!
درهمين هيرو وير، درزدند و ده- پانزده نفر از اقوام سوپرمن و زنش،قاه قاه کنان واردشدندکه: خواستيم سورپريز بشيد. خبرنداده اومديم. خيلي هم گرسنه هستيم. چي داريد بخوريم؟
سوپرمن و زنش که خيلي دستپاچه شده بودند گفتند: همين الآن ترتيبِ غذا رو مي‌ديم !
زن به سوپرمن گفت: ياالله ! تو برو برنج درست کن منم ميرم کباب درست کنم. اما دوباره نزنه به سرت وفرارکني و آبرومونو ببري!
سوپرمن آب را در ديگي ريخت و به جوش آورد وبرنج راهم درآن ريخت. برنج چند جوش خورد و آماده شده بود که آن را درآبکش بريزد که ناگهان صدايي درگوشش پيچيد واشعه‌اي درچشمانش درخشيد و فهميدکه دريا توفاني شده است و دارد دهکده‌ي مجاورش را زيرآب مي‌برد و مردم هراسان فرياد مي‌زنند و کمک مي‌طلبند.
به سرعت ازخانه خارج شد وبيرون در، چرخي زد و لباس سوپرمني‌اش درتنش ظاهرشد و مانند برق به طرفِ دريا رفت و فوتِ محکمي کرد و دريا و امواجش را آنقدر پس راند که فرسنگ‌ها از دهکده دورشدند. مردم دهکده که با حيرت او را مي‌نگريستند فريادهايي ازشادي برآوردند و برايش هورا کشيدند و سوپرمن به همان سرعت درآسمان ناپديد شد.
به خانه رسيد. بيرون درِخانه چرخي زد و لباس معمولي‌درتنش ظاهر شد. درزد. زنش به محض اينکه دررا باز کرد يک مشت محکم خواباند توي صورت‌اش: مردتيکه ديوونه! چرا برنج رو سرجوش ول کردي ودررفتي؟! همش سررفت ولِه شد. همونجا پشت دربمون. ديگه راهت نميدم. و دررا محکم به رويش بست و داد زد:
دعا کن يک سوپرمن واقعي پيدا بشه و بياد نجاتت بده !
سوپرمن از بيرون در دادزد: والله به خدا دريا داشت يه دهکده رو با مردمش زيرآب مي‌برد، رفتم و جلوي موج‌ها رو گرفتم و مردمو نجات دادم.
زن که وسط فک وفاميل سوپرمن وخودش خجالت زده ايستاده بود وازخشم مي‌لرزيد دادکشيد: بدبخت تو نمي‌توني جلوي سررفتن برنج خودتو بگيري. تو سوتِرمني! نه سوپرمن( يعني مثِ ديوونه‌ها يهوسرت سوت مي‌کشه و مي‌زنه به سرت)
و همه با هم قاه قاه کنان گفتند: سوتِرمن! و با تأسف به هم نگاه کردند يعني که: بهتره ببريم بستريش کنيم.

سوپرمن زيرلب گفت: حالايک سوتِرمني نشونت بدم که ازتعجب تا عمر داري سرخودت سوت بکشه ومردم صدات کنن " سوتِرزن" !
پشتِ درچرخي زد ولباس سوپرمني‌اش درتنش ظاهرشد ودررا با هل محکمي بازکرد و دربرابرچشمان حيرت زده همه، زنش را زد زير بغل و برد به آسمان.
زن که به شدت وحشت زده شده بود و درعين حال از اين پرواز برق‌آسا هم خوشش آمده بود درحاليکه صدايش ازترس ولذت مي‌لرزيد گفت: ت ت تو چطوري يا يا ياد گرفتي اداي سوسوسوپرمن رو دَ دَ دَربياري؟
سوپرمن با غرور و لذت گفت: اين ادا نيست ، واقعيته خانم !
زن که انگار صداي سوپرمن را نمي‌شنيد درحاليکه از کيف نفسش بند آمده بود گفت: ها . . . پس هر. . . وقت ...ها...غيبت مي‌زد،...ها... مي‌رفتي تمرين؟

سوپرمن، که ازدرک نشدن خودش بکلي کلافه شده بود زن را ازآغوش خودش جدا کرد و پرت کرد توي هوا وبا خشم گفت: حالاخودت بروپايين! و با خودش گفت: تف به اين دنيا! آدم حتا اگر سوپرمن باشه، تو خونه‌ي خودش هيچ گهي نيس!

1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.

2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور است."

3 - واژه، در انتخاب و ويرايش مطالب آزاد است.

4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.