مهدي جامي

سيب تاجيک و آسيب هايش

نوشتن از سرزميني که کسي نمي شناسد، نه موسيقي‌اش را نه مردمش را نه زبان و ادب و آرزوهايش را و نه تاريخ دور و نزديک‌اش را، کاري مثل کار همان گنگ خوابديده است. چنين کاري يک مشکل مضاعف هم دارد زيرا گفتگو از امري است ناشناخته در شرق وجود ما براي ما که تمام هوش و حواسمان انگار به غرب است و گمان مي بريم نيازي به شناختن و آموختن از جايي ديگر نداريم. شايد براي همين است که من از زماني که تاجيکستان را کشف کرده‌ام هميشه کوشيده‌ام تا آن را "تصوير" کنم. چه درجهاني که تصوير نقش بنيادين يافته است ما بدون ديدن باور نمي‌کنيم. نوشتن جاي ديدن را نمي‌گيرد. اما مي‌کوشم تا دراين نوشته تصويري از تاجيکستان به دست دهم گو آنکه تصويري باشد در آينه‌اي شکسته و ناتمام.

شرق بهشت
تاريخ نشان مي‌دهد که ما ايرانيها هميشه به دنبال بهشت ايم. اين در خون ماست انگار. فرهنگ ما از سويي به دنبال منجي و موعود است و از سويي به دنبال بهشت. حسن ما اين است و عيب ما نيز همين. تا اينجا هم گروه اندکي از ما که به کشف تاجيکستان نائل آمده‌اند از شهاب فرخيار و مخملباف تا عليرضا قزوه آن را بهشت گونه يافته و عرضه کرده‌اند. اگر نخست اين بهشت بهشت زبان و فرهنگ بود، اين اواخر تاجيکستان بهشت سياسي و اجتماعي هم شده است. مخملباف آنجا رحل اقامت مي‌افکند و احمد قابل روحاني نوانديش و معترض به آنجا به پناه مي‌رود. من نيز تا چند سال در تصور بهشت گونه تاجيکستان و آسياي ميانه بوده‌ام. برايم عبرت‌آموز است که مي‌بينم عنوان نخستين مجموعه ازعکس‌هايي که از تاجيکستان منتشر کرده‌ام نيز اين تصور را پيکرينه کرده بوده است: بهشت تقسيم شده (ايرانيان دات کام، مارس ٢٠٠١)*.

آسياي ميانه همان ايرانه ويج باستاني ماست. همان که جايگاه بهشت جمشيدي ما بوده است. من وقتي نخستين بار به آسياي ميانه مي‌رفتم به عنوان کسي که سال‌ها کارش تحقيق ادب و تاريخ ادب بوده و چند سالي تدريس آن و نخستين کارش مطالعه ادب ديرينه ايران، حالت زائري را داشتم که به زيارت سرزميني مقدس مي‌رود. هنوز هم اين حس در من زنده است. چگونه مي‌توان به سرزميني باستاني قدم گذاشت که همه هويت ما از آن است و سالها براي ما حکم گمشده داشته و گويي به تاريخ پيوسته بوده و افسانه شده بوده است اما احساس شعف و خضوع و ستايش نکرد؟ من هنوز بخشي از وجودم را در کنار سيحون سحر‌انگيز جا گذاشته‌ام و با خود مي‌گويم روزي باز خواهم گشت و در کنار اين رودخانه باستاني خانه خواهم کرد تا به الهگانش نزديک تر باشم و به پرستوهاي‌هاي فريبايش که سينه به سينه آب به بازي و نشاط مشغول‌اند. رودخانه‌اي که هنوز مردم در آن نان خويش تر مي‌کنند.

تاجيکستان تاريخ زنده‌ي ايران
در کلاس‌هاي درس دانشکده استادان به ما مي‌گفتند که صورت‌هاي زباني فلان يا کلمات و تعابير وافعال بهمان به تاريخ متعلق است. از آن قرن پنجم است يا ششم. مي‌گفتند يا نمي‌گفتند اما تصور ما اينطور شکل مي‌گرفت که هرچه از آداب و رسوم و سنن که در تاريخ بيهقي آمده است و شاهنامه و سمک عيار و شعر سنايي و مولانا ديگر تاريخي شده است. سفر به آسياي ميانه به من نشان داد که آنها و ما هيچ نمي‌دانسته‌ايم. غرق در جهل خود بوده‌ايم. مردمان ايراني را نمي‌شناخته‌ايم. نمي‌دانستيم يا کنجکاوي‌اش را نداشتيم که بدانيم کمي آنسوتر در فراسوي جيحون، درکناره سيحون، در خجند و سمرقند و پنجکنت و ختلان و بدخشان چه گوهرها هست از ادب و فرهنگ و زبان که يکباره جهل ما را عريان به ما مي‌نماياند.

من درسفر نخست يکباره در تجربه‌اي همانند با کريستف کلمب، به جاي آسياي ميانه سر از تاريخ بيهقي درآوردم. واقعا فکر مي‌کردم عصر بيهقي است که زنده شده است و من در کوچه‌هاي تاريخ بيهقي و ميدان‌هاش قدم مي‌زنم و با مردمي که بيهقي مي گويد گفتگو مي‌کنم. من در تاجيکستان و ازبکستان نبودم در تاريخ سير مي‌کردم. سفر انگار ماشين زمان بود و مرا برگردانده بود به زمان‌هايي که آن‌همه از آن خوانده بودم. حتي تاريخ شخصي خود را که زاده و باليده خراسان‌ام اما ديگر در کوچه‌هاي خراسان گم شده بود باز مي‌يافتم. همان تربيت‌ها و آداب و مهمانداري‌ها و قيودات و باورها که وقتي کودک بودم در پيرامون من نفس مي‌زد و زنده بود. و حيرت مي‌کردم از اين همه شباهت که آنجا مانده بود و ما آن را در آشوب توسعه و تجدد شتاب‌زده و غربگرا گم کرده بوديم.

آسياي‌ميانه خراساني است که من زيستم. که همه‌ي ما زيستيم. يک شب درمجلس ژان دورينگ موسيقي شناس برجسته فرانسوي بودم که آن سال‌ها در تاشکند پايتخت ازبکستان اقامت داشت با همسر ايراني‌اش. سخن از آهنگي رفت که بدخشاني است ولي به گوش من که در کردستان سالياني را زندگي کرده‌ام بسيار آشنا آمد. مي‌گفت اين همان است. آهنگي که در بدخشان در مرز چين و در کردستان در مرز عراق يکسان مي‌شناسند. آسياي ميانه تاريخ زنده‌ي ما ايرانيان است.

موسيقي و شعر، گوهرهاي تاجيکي
موسيقي عشق اول من در سرزمين تاجيکان بود. از شش مقام که چه ترک وار و چيني وار به گوشم صدا مي داد اما بخاراييان استاد آن اند، و مقام ناشناخته‌اي براي ما از دوازده مقام است که تاجيکان خوب مي‌شناسند، تا موسيقي فلک که چه خراساني وار بود. شش مقام را زنده از عالم جان بابايوف در پنجکنت شنيدم و فلک را در کنار رودخانه‌ي وخش در ختلان، جنوب تاجيکستان، از دولتمند خال. نخست شيفته‌ي فلک شدم اما امروز ستايشگر شش مقام نيز هستم. اين بيگانه آشنايي که هر گاه مي‌شنوم بي اختيار پهنه‌ي فرهنگ ايران را که تا چين رفته بود و هنوزدرميان‌تاجيکان سين کيانگ هستي داردفراياد مي‌آورم.

موسيقي جان فرهنگ تاجيک است. فرهنگي که زبانش را اگرچه زير هجوم زبان روسي به هزار سختي حفظ کرده است اما نتوانسته در آن چنان که بايد به خلق و آفرينش والا دست يابد. پس ناچار به موسيقي رو کرده است. من مقام موسيقي در ميان تاجيکان را همواره با مقام شعر در ميان ايرانيان برابر دانسته‌ام. گرچه مردم تاجيک به شعر نيز گرايش غريبي دارند.

شعر رسانه عمومي فارسي زبانان است هر جا که باشند. تاجيکان شاعران بزرگ هم دارند از مومن قناعت و بازار صابر و لايق شيرعلي تا فرزانه خجندي و گلرخسار. اما نتيجه‌اي که از تلاش خود در شعر و داستان نويسي بدست آورده‌اند به اندازه‌اي نيست که لايق آن بوده‌اند. شعر کلاسيک آنها پخته است چرا که جامعه‌شان هنوز کلاسيک است اما در شعر مدرن هنوز دنباله رو مدرن‌هاي ايران اند يا کارهايي در تبعيت از شعر سپيد روسي کرده‌اند. جان آن‌ها اما هنوز کلاسيک است. شايد به همين دليل هم در مدرنيسم شعري توفيقي نداشته‌اند.

درعوض آنها به زيبايي شعر و موسيقي را به هم مي‌آميزند. شعر در دست ترانه سازان آنها مثل موم نرم است. کلاسيک باشد يا نو يا محلي و فولکلور فرقي نمي‌کند. ترانه خوان‌ها تقريبا هميشه خود نيز دست به سازند. چه دولتمند خال باشد که در بسياري از سازها چيره دست است و چه حيات نعمت سمرقندي که اصلا شاعر و محقق است اما همان شعر را هم با دو دانگ صدايي که مي خواند حتما ساز را هم خود مي‌زند. تار. اول بار او را در پنجکنت ديدم که از سمرقند درست آنسوي مرز آمده بود. در بازگشت از زيارت آرامگاه رودکي که مي‌خواست شعري بخواند در همان اتوموبيلي که ما را به پنجکنت برمي‌گرداند تارش را برداشت و خواندن گرفت. من بي اختيار ياد رودکي افتادم که شعر بي ساز نمي‌خواند. در واقع ترانه مي‌خواند. هنوز بسياري از شاعران تاجيک شعر خود را به ترانه سازي مي‌خوانند.

فرهنگ تاجيکي، آميزه‌ي فارسي و روسي
آميختگي با فرهنگ روسي از شگفتي‌هاي فرهنگ فارسي آسياي ميانه است. و يکي از آن چيزها که دل ما ايرانيان را مي برد. نه اينکه ما سال‌هاي سال يا چپ بوده‌ايم و يا گرايش به چپ داشته‌ايم و شوروي کعبه‌اي بوده است براي بسياري از ما؟ براي من سفر در قلمرو آسياي ميانه هميشه سفر در قلمرو ممنوع شوروي است. هنوز خود را سعادتمند مي‌بينم که گويا به پشت پرده‌ي آهنين راه يافته‌ام.

فرهنگ روسي جهان نو را به مردم آسياي ميانه ارمغان کرد. از سواد و آموزش همگاني تا بهداشت و جاده و سدهاي بزرگ و آکادمي و کتابخانه‌ها و سالن ‌هاي تئاتر و باله تا نظم و نظام اداري و حکومتي. تاجيکان اگر تا پيش از انقلاب شوروي حرف‌هاي دنياي نو را مانند ما ايرانيان از زبان روشنفکران عثماني مي‌شنيدند پس از انقلاب ديگر همه جهان نو را از روس‌ها آموختند. در پرتو اين همخانگي با شوروي بود که هنرهاي مدرن صحنه‌اي از اپرا تا باله و تئاتر و رقص و ارکستر بزرگ سمفونيک وارد فرهنگ تاجيکان شد. آموختن زبان روسي همچنين اين مردم را با يکي از غني‌ترين ادبيات‌هاي جهان بي واسطه آشنا ساخت. گذشته از اين، آن‌ها ناگهان در کشوري قرار گرفته بودند که بزرگترين تحول انقلابي قرن را تجربه مي‌کرد و سال‌ها سال غرور ابر قدرتي داشت.

اما سهم آسياي ميانه و مشخصأ تاجيکان از اينهمه چه بود؟ به نظرم با همه تحولاتي که در اين سرزمين ها به دليل حضور شوروي صورت گرفت مردم آسياي ميانه و اصولا غير روس تباران همواره شهروند درجه دوم باقي ماندند.

شبي پيشتر به مجموعه ترانه‌اي از تاجيکستان سالهاي ٨٠ ميلادي گوش مي‌کردم. ترانه‌ها از هر دستي بود از مردمي و سنتي تا پاپ و اپرا به زبان‌هاي تاجيکي و ازبکي و البته روسي. ترانه‌هايي که مرا غرق مي‌کرد در ياد ويگن و دلکش و عمادرام و پاپ سالهاي ٤٠ شمسي در ايران و راديوهاي بزرگ لامپي و بعدتر راديوهاي کف دستي و تلويزيون سياه و سفيد و محلي خوانان و عاشيق‌هاي آذري و بخشي‌هاي خراساني و آنهمه خوانندگان ديگر با شعرهايي تازه و صميمي. ترانه‌هايي که بوي مادرم را مي‌داد و خانه‌مان در مشهد و عشق‌هاي نوجواني و جواني. و راديويي که هميشه در بهترين زمان براي مان مي‌خواند. وقتي مادر در آشپزخانه بود و زير لب ترانه‌ها را با خود تکرار مي‌کرد. وقتي خانه و حياط رفته بود و آب زده و راديو بر شاخه درخت سيب يا گلابي آويزان و من زير سايه فراغت تابستان مجله‌ي "دختران و پسران" مي‌خواندم يا به درس و مشقم مي‌رسيدم و گاه همسايه‌اي مي‌آمد و مادر لب حوض مي‌نشست و کار آشپزخانه را که پاک کردن سبزي بود و هر چيز ديگر ضمن گپ زدن با زن همسايه انجام مي‌داد.

اما تاجيکان خود نگاه ديگري به اين ترانه‌ها و موسيقي‌هاي عهد شوروي دارند. شهزاده سمرقندي دوست تاجيک من وقتي ترانه‌هاي اپرايي روسي و تاجيکي را مي‌شنود مي‌‌گويد مرا ياد پنبه چيني‌هامان مي‌اندازد که هر سال تکرار مي‌شد و درس و مشق و مدرسه و دانشگاه تعطيل مي‌شد و جوان‌ها خواسته يا ناخواسته به کار پنبه چيني فرستاده مي‌شدند. ياد شوروي سالهاي ٧٠ و ٨٠ ميلادي و اينکه چقدر زندگي مردم سخت بود. چقدر همه چيز کم بود و آنچه مي‌خواستيم نبود يا کم به دست مي‌آمد. چقدر فشار کار زياد بود. چقدر فقر دامنه داشت. ما در کلاس‌هامان شعارهاي ضد فاشيستي مي‌آموختيم و براي جنگ‌هاي ضد فاشيستي آماده مي‌شديم تا بجنگيم و خود را فدا کنيم و مادرانمان به تولد کودکان بيشتر و بيشتر ترغيب مي‌شدند و پدرانمان حيران که چگونه شکم فرزندان خود را سير کنند. ما را قهرمان مي‌خواندند که خوب کار مي‌کنيم و به شوروي خدمت مي‌کنيم اما کسي از ما نمي پرسيد چيزي هم مي‌خواهيم؟ نيازي هم داريم؟ براي او موسيقي‌هاي نيمه رسمي و رسمي خلقي و انقلابي يادآور راديوي ديگري بود. راديويي که ترانه‌هايش مشقت کار و سختي معيشت مردم را به ياد مي‌آورد.

بهشتي با ميراث فقر
امروز هم ميراث آن فقر عمومي باقي‌ست. گرچه دست کم آن موقع هر چيز قيمت مناسب داشت و کيفيتي که سالها کار مي‌کرد و دستمزدي که مي شد با آن زندگي کرد و کتابي که به آساني دسترس مي‌شد اما امروز آن هم نيست. قاعده‌ها ويران شده است. بيمه و بهداشت تنزل يافته است. فرهنگ چاپ و نشر گويي فراموش شده باشد. امروز صدها هزار نفر از تاجيکان در روسيه کار سياه مي‌کنند تا شکم خانواده‌هاشان را در بازگشت سير کنند و خانه شان را تعمير کنند و پسر و دخترشان را به خانه‌ي بخت بفرستند. تاجيکستان به کشور زنان تبديل شده است. زنان در مزرعه و بازار نقش اصلي را دارند تا مردهاشان بتوانند در گوشه کنار روسيه يا در کره و دوبي و ترکيه کار کنند و پولي که ارزش داشته باشد پيدا کنند. ازبکستان هم وضع بهتري ندارد. تاشکند و سمرقند خلوت شده است. مردم براي کار به مهاجرت فصلي مي‌روند. اما تاجيکستان فقيرترين جمهوري شوروي باقي مانده است.

حالا ديگر از پس چند سفر به سمرقند و تاشکند و خجند و دوشنبه و کولاب مي دانم که واقعيت از بهشتي که من تصور مي کردم فاصله دارد. عناصر آن بهشت هنوز همانجاست. اما اين بهشتي در معرض بي آبي و بيکاري و فقر و قاچاق و بي نظمي و خشکسالي است.

"زمين داري سخت است." اين را شهزاده مي گويد. "اما مردمان را پرتحمل و قانع و با نشاط بار مي آورد." مي گويم. فرهنگ روستايي و شباني با همه نشاط طبيعي‌اش و صراحت و صميميت‌اش دارايي بزرگ تاجيکستان است. مردمي که به آب و رود و موسيقي و رقص عشق مي‌ورزند. مردمي سختکوش که قدر ساعت فراغت از کار سخت را نيک مي دانند. آن‌ها از واقعيت امروزشان به افسانه‌هاي سرزمين شان پناه مي‌برند. سوته دلان اند اما آيين شهزادگان دارند. آنچه شهزاده همين روزها در وبلاگش، "سمرقند"، نوشته است شاهد من است: "حرف بزرگان را بر زمين نگذاشته‌ايم و با افسانه‌ها و آرمان‌هاي آن‌ها تمام عمر خودرا رفته‌ايم. و گرچند روزهاي پرکار و خسته کننده داشته‌ايم، شب‌هاي شيرين و خواب‌هاي شاهزاده‌ها را ديده‌ايم و شاهانه از جاي برخاسته‌ايم. شاهزادگانيم گويا که مارا جادوگر زمان به فقيرترين مردمان عالم برگردانده است. ازاين جاست که ما در ظاهر ديگريم اما بر باطن ديگر. نسل فراموش شده‌ايم که هيچ شاهي و شاهزاده‌ي پاکدل و بي ريا به سراغمان نيامده است که مارا از بند جادوگر زمان برهاند. حالا ديگر به خود مي‌انديشيم و درک کرده‌ايم که نجات ما در دست ماست. اما آرمان شاهزاده هنوز در دل هايمان خفته است."

جزيره اي فارسي در درياي ترکان
تاجيکستان براي ما ايراني‌ها امروز تنها مکاني است در شرق نزديک که چشم ما را به خود جلب مي‌کند. ما ايرانيان سال‌هاست که جز به غرب نينديشيده‌ايم. سال‌هاست که به قول محمود جعفريان - مقاله نويس انديشمند مجله تماشا که در آغاز انقلاب (به دلايل سياسي و سوابقش) اعدام شد- غرب اروپا را از غرب آسيا در همسايگي خود بهتر مي‌شناسيم. ما نه عراق را مي‌شناسيم نه حتي لبنان را. اصلا فکر مي‌کنيم چيزي در عراق و شام و لبنان و مصر که به آموختن بيارزد نيست. ما روشنفکران و نويسندگان و مجلات و فيلم‌هاي درجه سوم اروپا را مي شناسيم اما از رجال فرهنگي عرب را در همسايگي‌مان و جريان‌هاي فکري ايشان بي‌خبريم. دراين آشوب، تاجيکستان گوئيا تنها جايي است که براي اولين بارموجب آن شده است که نگاهمان را به سرزميني در شرق مرزهاي خود معطوف کنيم.

تاجيکستان و شهرهاي تاجيک نشين ازبکستان جزيره هايي در درياي ترک زبانان ازبک و قرقيز و قزاق و ترکمن است. اينکه اين مردم فارسي خود را در اين اقيانوس پر تلاطم که در سطح رسمي هرگز نگاه دوستانه‌اي به آن‌ها نداشته حفظ کرده‌اند اولين چيزي است که هر ايراني را به شگفتي وا مي‌دارد.

اين هم که مي‌گويم نگاه دوستانه نداشته نظر به واقعيت‌هايي دارم که در طول حيات تاجيکستان وجود داشته است. تاجيکان از همان آغاز تاسيس تاجيکستان در ١٩٢٤ اين را حس کردند. سمرقند و بخارا که شهرهاي تاجيک نشين بود خارج از مرزهاي تاجيکستان ماند. از همين جاست که آن‌ها به مرزبندي عهد شوروي نام "تبرتقسيم" داده‌اند. ناسيوناليسم ترکانه که پان ترکيسم نام داشت تمام ميراث ايراني کهن را ترکانه قلم داد و حتي مدعي شد که تاجيکان ريشه‌اي در آسياي ميانه ندارند و کوچي‌اند. طرد و تحقير زبان و ادب تاجيکي موجب شد که صدرالدين عيني کتاب نمونه ادبيات تاجيک را با شتاب تهيه کند تا نشان دهد که زبان تاجيکي داراي ادبيات هزار ساله است. او از همين جا پدر معنوي ادبيات معاصر تاجيکي شد. نام تاجيکي هم از کوشش‌هاي او به جا ماند. او براي آنکه هويت قومي تاجيکان را اثبات کند ناچار زبان ايشان را هم تاجيکي ناميد نه فارسي زيرا بيم آن داشت که شوونيسم رايج آن عهد با انتساب زبان تاجيکان به ايران هويت مستقل اين مردم را انکار کند.

خط عامل جدايي
در چنان وضعي ديگر خط را هم که همان دبيره رايج ايران و افغانستان بود نمي‌توانستند نگاه داشت. فشار شوروي براي تغيير خط جمهوري‌ها به خط لاتين فزاينده بود. اين شد که در تاجيکستان و جمهوري‌هاي ترک زباني که از خط فارسي استفاده مي‌کردند خط از فارسي به لاتين گشت. و نسلي به دنبال آن ناگهان بي سواد شد و ارتباطش با معارف کهن که به خط فارسي بود قطع شد. اما هنوز اين بلا نگذشته بود بلاي تغيير مجدد خط اين بار به خط روسي (سيريليک) نازل شد. و ديگر کسي به خط فارسي نخواند و ننوشت جز معدودي.

در عين حال، تغيير خط گذشته از بلاي قطع رابطه با سنت ادبي و مکتوب گذشتگان شايد يک حسن داشت و آن اين بود که چون خط جديد مصوت‌ها را هم ظاهر مي کرد (در قياس مانند پينگليش که بايد همه مصوت ها را هم نوشت)، شيوه گفتاري تاجيکان نسل به نسل منتقل شد و اگر در هشتاد سال پيش آنها خانه را به فتح نون ادا مي کردند يا دل را به اشباع کسره "ديل" مي گفتند اين ويژگي در خط بازتابيد و باقي ماند.

حسن و عيب عربي ستيزي
مبارزه بي امان با هر چه نام دين و قرآن و عربيت داشت هم گرچه تاجيکان را از دايره وسيع‌تر واژگان رايج فارسي محروم ساخت اما در عوض موجب شد که آنها به جاي بسياري از واژه‌هاي عربي واژه فارسي جستجو کنند يا بسازند و به کار بندند از "نامگوي" به جاي "عنوان"، تا "واخوري" به جاي "ملاقات" يا "باوري" به جاي "اعتقاد".

با اينهمه، بسياري از واژه‌هاي عربي رايج در آن هشتاد سال پيش هم منجمد شد و بدون تحول باقي ماند. زيرا زبان رسمي روسي بود و تحول در زبان تاجيکي نياز اصلي نبود. از اين جاست که گويش تاجيکي به گوش ما از سويي کهنه مي‌رسد و از سويي بسيار ناب و سره. در اين ميان واژگان عربي که در خط فارسي با حروف خاص عربان مثل صاد و ضاد و طا و ظا نوشته مي‌شود به همان شيوه گفتاري (که مثلا تلفظ ص و س در آن يکي است) نوشته شد و خاصه به شعر تاجيکي خطاهايي را وارد کرد که به دليل استفاده از خط لاتين يا سيريليک "ديده" نمي شد.

کتاب فارسي کالاي قاچاق
دشمني با خط فارسي هنوز هم در کشوري مثل ازبکستان باقي است. ماموران آنجا عادت کرده‌اند که هر کتاب به خط فارسي را عربي فرض کنند و فورا رابطه‌اي بين عربيت و اسلامگرايي برقرار کنند و به دارنده کتاب مظنون شوند! کتاب فارسي در ازبکستان کالايي کمابيش قاچاق و خطرساز به شمار مي‌رود و طبيعي است که در چنين شرايطي چقدر رسيدن يا رساندن کتاب و نشريه فارسي به آن ديار دشوار است.

در تاجيکستان هم که در آغاز استقلال خط فارسي استقبال شد و نهضتي براي احياي خط نياکان پديد آورد و حتي در قانوني به نام قانون زبان رسميت يافت امروزه آهنگ فارسي نويسي بسيار کند شده است و همچنان خط روسي همه جا ديده و نوشته و آموزش داده مي‌شود. مي توان تصور کرد که براي تاجيکان علاقه‌مند استفاده از کتابهاي چاپ ايران که آنجا راحت‌تر از ازبکستان دستياب مي‌شود چقدر دشوار است. اينجا هم کتاب فارسي کالاي قاچاق است اما قاچاقي که از طرف مقامات تحمل مي‌شود!

رنج دوسويه خط
موضوع خط همچنان يکي از مهمترين عوامل جدايي فرهنگي دو مردم همزبان است. وقتي محدوديت کار چاپ و نشر در تاجيکستان را در نظر بگيريم و وسعت و نشاط نشر در ايران را در نظر آوريم بخوبي مي‌توانيم تخمين بزنيم که تا چه حد تاجيکستان از خط باقي مانده از عهد شوروي خود آسيب مي‌بيند. فقط در سطح دانشگاه‌ها اگر بسنجيم مي‌بينيم بسياري از دانشجويان تاجيک در رشته‌هاي مختلف که مي‌توانند شماري از بهترين منابع را از ميان تاليف‌ها يا ترجمه‌هاي فارسي در اختيار داشته باشند به دليل ناتواني از خواندن به فارسي از اين امکان محروم مي‌مانند.

خط ، رنج عجيبي است وقتي حتي نخبگان تاجيک مي‌بينند تحقيقات درجه اولي به زبان آن‌ها در دسترس است اما آن‌ها از خواندنش محروم‌اند. به همان نسبت وقتي به عنوان يک ايراني در دوشنبه يا خجند و سمرقند نويسنده و قصه نويس و شاعري کتابش را به دستت مي‌دهد و نمي‌تواني خواند حيران مي‌شوي. خط ما را واقعا از هم جدا کرده و بي خبر گذاشته است. آنها البته شوقي دارند و کمابيش خواندن خط نياکان را با زحمت هم که باشد پي مي‌گيرند اما در ميان ايرانيان شمار کساني که با خط تاجيکان آشنا باشند واقعا معدود است.

مرگ فارسي در بخارا
در اين گسست عظيم، ادبيات و شعر از همه بيشتر صدمه مي‌بيند. و در اين صدمه در صف اول شهرهاي بخارا و سمرقند قرار دارند که هم کتاب فارسي ايران و حتي آثار تاجيکي تاجيکستان بدستشان نمي‌رسد و هم زير فشار فرهنگ ازبکي گراي ازبکستان ناچارند به ازبکي حرف بزنند و بنويسند. درنوامبر ٢٠٠٣ وقتي روزنامه بخاراي شريف که تنها روزنامه‌ي نيمه تاجيکي- نيمه ازبکي بخارا بود به يک روزنامه تماما ازبکي تبديل شد من حقيقتا سوگوار شدم. سوگوارشهري که روزي مرکز ادب فارسي بود و زبانش شاعران بزرگ و حکيمان بزرگ تربيت کرده بود و حال فارسي‌اش به احتضار افتاده است اگر نگويم مرده است. همان زمان در يادداشتي نوشتم:

بخاراي ما بخارايي است که از شعر و افسانه و تاريخ مي شناسيم اگر بشناسيم. ما هيچ يک بخارا را نديده‌ايم و تاريخ امروز و ديروز نزديک آن را نمي‌شناسيم. ما از همسايگان و همزبانان مان هيچ نمي‌دانيم. خيال مي کنم حتي از روسيه هم با همه چپگرايي‌ها و چپ‌نمايي‌هامان چيز چنداني نمي‌دانستيم و هنوز هم نمي‌دانيم. بخاراي شريف نام هفته نامه‌اي است که براي همه فارسي زبانان آسياي ميانه آشناست. روزنامه ترقي خواهي که مقام نخستين نشريه تاجيک زبان را يافته است. از زمان چاپ اولين نسخه آن در١٩١٢ بيشتر از ٩٠ سال مي‌گذرد. بخاراي شريف بعد از فروپاشي نظام برادر بزرگ احيا شد و بنياد خوشنام "آفتاب سغديان" آن را ارگان خود ساخت. حالا اين تنها نشريه‌ي فارسي زبان بخارا ديگر به فارسي نمي‌نويسد. مديرش مدعي است براي روي پا ماندن نشريه‌اش زبان آن را ديگر کرده است. من باور نمي‌کنم. اما باور دارم که مردم امروز بخارا در تنگدستي غريبي به سر مي‌برند. روزنامه خريدار ندارد گويا. شايد هم حرفي که خريدار داشته باشد نمي‌زند و نمي‌زده است. اما براي شهري چون بخارا نشريه فارسي نداشتن معناها دارد. پرسش من اين است که:
اگر فرض گيريم که تنها مشکل بخاراي شريف مشکل مالي بوده است چرا ما در ايران از آن بي خبر مانديم؟ مگر خرج انتشار يک هفته نامه چهار صفحه‌اي در بخارا چقدر بود که اين منبر گرانبها را به ارزاني واگذاشتيم و ختم نشر فارسي را در عزيزترين فرهنگشهر فارسي اعلام کرديم؟ امروز ايران خواه ناخواه مرکز زبان فارسي و پر رونق ترين ميدان نشر فارسي است. چرا بي خبرمانديم از آنچه بر اهل بخارا مي رود؟ ايرانيان مقيم اروپا کجايند؟ ثروتمندان ايراني به کدام فرهنگ پروري مشغول‌اند؟ انجمن‌هاي بي شمار ايراني به کدام ايران و فرهنگ فارسي توجه دارند؟ نويسندگان ايراني از کدام تب و تاب و درد و درمان بخارا با خبرند؟ اصلا روي نقشه مي‌توانند آن را نشان دهند؟ ما چشم خود را بسته‌ايم تا پس از زوال اهل بخارا مرثيه بسراييم؟ ما چگونه مردمي هستيم که از کمک و اقدام که هيچ از شناخت و همدلي با بخارا نيز در ما، نشان نيست؟

شعر گمشده سمرقند
سمرقند البته هنوز تقلا مي‌کند تا تن به تسليم ندهد. يک دوسه محفل کوچک ادبي سمرقند هنوز انگشت شمار جوانان اهل ذوق را به نوشتن ترغيب مي‌کنند. حيات نعمت سمرقندي شاعر و محقق برجسته اين شهر که يک ناراضي صريح اللهجه است با همه‌ي مخالفت‌هاي نهاناشکار مقامات همچنان به خواندن و نوشتن و تشکيل جلسات نقد و دادن کتابهاي فارسي به دست جوانان مشغول است. بسيار وقت‌ها شده است که يک کتاب شعر فارسي که از مسافري يا بازرگاني ايراني يا از طريق سفارت ايران به دست سمرقنديان رسيده است، دست به دست چرخيده و از روي آن نسخه برداشته‌اند و در دفترهاشان نوشته‌اند. در يک کلام، کتاب نيست و نمي‌رسد. حتي ارتباط‌ هاي پيشين با تاجيکستان که در دوره شوروي معمول بود از بين رفته يا بسيارمحدود شده است.

يکبار يکي از استادان تاجيک که حاليا ساکن ايران است گفته بود در نقد شاعران سمرقندي که ما از سمرقنديان چشم داريم که ميراث رودکي را ادامه دهند و از راه راست فارسي گويي و سرود رودکي وار نگردند. من در پاسخ او نوشتم که آخر با کدام سرمايه امروز سمرقند مي‌تواند راه رودکي را برود و با کدام پشتيباني؟ امروز اگر فارسي در بخارا مرده است يا به روز احتضار افتاده است فردا ممکن است در سمرقند به اين حال دچار شود. بدون کتاب فارسي و بدون رفت و آمد‌هاي فرهنگي و بدون پشتوانه‌ي مادي و معنوي از سوي ايرانيان و فارسي دوستان چگونه مي‌توان در سمرقند زبان را حفظ کرد و در بخارا آن را احيا کرد؟ رودکي هم اگر بارگاه امير ساماني نبود و دست حمايت او کجا مي‌توانست رودکي شود؟ و حال که فارسي در آن ديار يتيم افتاده است چه کسي بايد براي سمرقند و بخارا اميري کند و آن را به سامان بازآورد؟

لاهوتي‌ هاي قرن بيست و يکم
سخن را با يک نکته پاياني کوتاه کنم. وقتي در قرن بيستم تاجيکستان شکل گرفت گروهاگروه مردم و نخبگان تاجيک از سمرقند و بخارا به دوشنبه رفتند تا در ساختن جمهوري نوپديد تاجيکستان همراهي کنند. در ميان ايشان ايرانيان هم بودند. ايرانياني مانند ابولقاسم لاهوتي شاعر و مبارز سياسي عهد مشروطه که بعدها مقامي رفيع در حد شاعر ملي در تاجيکستان يافت. امروز تاجيکستان يکبار ديگر در حال پديد آمدن است: کشوري که از روز به وجود آمدن زير سايه برادر بزرگ، شوروي، زيسته و باليده است بار ديگر در ١٠- ١٥ سال اخير پس از استقلال در حال بازيافتن هويت خود و تعريف مجدد خود است. امروز تکرار آن کاروان که از بخارا و سمرقند به دوشنبه رفته بود ديگر امکان ندارد اما ظاهرا تنها کارواني که هنوز مي‌تواند به دوشنبه ياري و نيرو دهد از ايرانياني است که اين ديار مهجور را کشف مي‌کنند.

در تايخ قرون اخير ما ايرانيان دو مهاجرت بزرگ رخ داده است. نخستين آن در عهد صفويان بود به هند و دومين آن پس از انقلاب اسلامي اتفاق افتاد. و نه به هند که به همه جا. از آمريکا و کانادا تا ترکيه و ژاپن و دوبي و کويت و اروپا. من فکر مي کنم تاجيکستان امروز از جهاتي همان نقشي را پيدا کرده است که هند در روزگار صفويان براي شاعران ما پيدا کرد. فشارهاي اجتماعي و سياسي در داخل ايران بسياري از مردم و نخبگان ما را فراري داده است. اگر در زمان صفويان اين فراريان "کاروان هند" را ساختند، امروز کاروان‌هاي مختلفي را مي‌سازند که راهي گوشه و کنار دنيا شده‌اند. اما گروهي از فرهيختگان از ايشان به تاجيکستان رسيده‌اند. هر سال بيش از پار مي‌بينم که ايرانيان هنرمند و اهل قلم به تاجيکستان رو مي‌کنند. شماري از آن‌ها اکنون در اين ديار رحل اقامت افکنده‌اند يا به آن دست ياري دراز کرده‌اند. اين‌ها سرمايه‌هاي تازه تاجيکستان‌اند. همانطور که تاجيکستان و شهرهاي تاجيک نشين ازبکستان سرمايه‌هاي فرهنگ و زبان فارسي‌اند. آن‌ها که امروز تاجيکستان را انتخاب کرده‌اند شايد فردا نتيجه بگيرند که تاثيري که آنها در اين کشور داشته‌اند بسيار بيشتر از تاثيري است که ايرانيان در سرزمين‌هاي ديگر داشته‌اند.

1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.

2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور است."

3 - واژه، در انتخاب و ويرايش مطالب آزاد است.

4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.