لعبت
والا ميبينم
به نوهي هنرمندم عطا و همهي نوهها
وقتي صداي سبز تو
در گوشههاي خانه ميپيچد
خورشيد از ترانه لبريز ميشود
گنجشگهاي باغ
سماع ميآغازند
و موج جوانهها
همراه با نسيم ميرقصند
و پائيز جان من
سرشاريِ هزاران بهار را
از آفتابِ آواز تو
وام ميگيرد
و چشمهاي زمستانيم
بر حجلهگاه ريشه و خاك
خيره ميماند
تا شاهد شكوه عشق،
شكوفايي اميد،
بار و بر وصل،
و رويِشِ فرداي ديگري باشد.
ميبينم:
تو شعرهاي ناسرودهي جانم را
خواهي نوشت،
خواهي خواند.
فوج پرندگان خيال مرا
از تنگناي قفس،
و از مرزهاي خاردار انفجار
خواهي رهاند
و ناگفتههايم را
فرياد خواهي كرد.
تو با صداي آشتي
جهان بهتري،
جهان عشق و راستي،
بنياد خواهي كرد
و با سرود مهر
و دستهاي مهربان
خرابههاي ذهنِ كودن زمانهي مرا
آباد
خواهي كرد.
ميبينم…
١٨ مارس ٢٠٠٥ لندن
صداي تو
صداي تو، صداي صبح نوبهار،
صداي آفتاب،
نغمههاي سبز آب،
شاخههاي پر ز برگ و بار.
صداي تو،
نداي دوستي،
اميد،
عشق،
شكستن
طلسم خشم،
چوبههاي
دار،
رهايي از شب حصار.
صداي تو،
نويد آشتي،
پيام مهر،
هواي پاك،
آسمان بي غبار.
صداي تو
نواي چشمههاي صاف،
رُستن
جوانهها،
صداي جشن زندگي،
سرودها، ترانهها
رها شدن ز ننگ بندگي
صداي گامهاي استوار.
صداي تو،
صداي وصل،
صداي
شاد جويبار،
صداي بخشش و نثار.
صداي تو…
چرا خموش ماندهاي؟
رفيق!
دوست!
يار!
لندن، ١٤ مارس ٢٠٠٠
|